از جانایش

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

همین چند دقیقه...

۷ بازديد
اولین چیزی که بدو ورود به امامزاده توجهم را جلب کرد ماشین یارم بود ، همینکه دیدمش زیر لب گفتم الهی دووورت بگردم ...و دیگر چیزی نمیشنیدم و نمیفهمیدم جز اینکه باید ببینم یارم کجا ایستاده ، تنهاست یا نه... دیدمش ، باوقار و زیبا ایستاده بود کناری و تنها بود ، با فاصله ی قابل توجهی مقابلش ایستادم ، دلم میخواست اوهم مرا ببینند ، سعی میکردم جلوی مردم زیاد چشم به او ندوزم ، اما مگر میتوانستم ؟!! تمام جانم انجا بود و من نمیخواستم فرصت دیدنش را از دست بدهم... با خودم میگفتم کاش وقت رفتن بیاید با من و همسرم حال و احوالی کند ، چند لحظه صدایش را بشنوم ؛ ناگهان همسرش را دیدم که جلوتر ایستاده و دیگر ناچار بودم چشم از یارم بردارم ... ، به گمانم او هم مرا دید و به همین دلیل رفت کنارش ایستاد!  دیگر نمیتوانستم ببینمش اما خب میدانستم الان نفس هایش در هوای انجاست، میدانستم کمی آنطرفتر از من حضور دارد و این ارامش قلبم بود...
جانم به قربانش ...
به مراسم خاک سپاری نگاه میکردم و به روزی فکر میکردم که روی جسد خفته در گودال قبر من خاک میریزند...
آیا آن روز من انقدر خوشبخت خواهم بود که عزیزترینم بتواند به عنوان نزدیکترین آدم دنیایم بالای قبرم بایستد و با من خداحافظی کند؟ آیا انقدر بخت با من یار خواهد بود که دیگران، رفتنم را به او تسلیت بگویند؟! 
خدایا ! نکند انقدر بهم رسیدنمان به طول بینجامد که قبل از آغوش او خاک سرد را به آغوش بکشم و او ناچار باشد مانند آشنایی چون دیگران گوشه ای بایستد و تماشا کند و حتی نتواند بلند بلند گریه کند برای رفتن زنی که بیش از همه ی عالم دوستش داشت و آرزوی آغوشش را با خود به زیر خاک برد...
گرَم بیایی و پرسی چه بردی اندر ختک 
زخاک نعره برآرم که آرزوی تو را ...
خدایا ، نرسان ...نرسان روزی را که یکی از ما رفتن دیگری را تماشا کند در حالی که حتی کسی در دنیا نمیداند صاحب عزای واقعی کیست... 
من از تو مرگی در آغوش او میخواهم ...من از تو مرگی پس از زندگی طولانی کنار او میخواهم... من از تو در هر دو دنیا با او بودن را میخواهم... خدایا.... 

.
جانای او 
04/11/19

دلیل حیاتم

۱۳ بازديد
بالاخره خداوند دیدارش را برایم مقدر فرمود ...
برای جشنی به خانه ی یکی از دوستانم دعوت بودم، اما نمیتوانستم ان جشن را به امامزاده رفتن و امید دیدار_ گرچه کم احتمال_ یارم ترجیح دهم ...
نمیخواستم تا مدتها حسرت بخورم... پس به امامزاده رفتم ، خواستم بخاطر دخترانم زودتر مشلولم را بخوانم و بروم که به جایی که دعوت بودیم هم برسم ؛ همینکه وارد شدم گفتم خدایااا میدانی که امید دارم بینمش ، لطفا اگر صلاح میدانی ، به من لطفی کن و دیدارش را برایم مقدر بفرما ...
با آنکه میدانستم احتمال آمدن محبوبم کم است ، اما امیدوار بودم و هر چند دقیقه یک بار آن طرف ضریح را نگاه میکردم که شاید ببینم نشسته سر جای همیشگی اش ...
اواخر دعا بودم و نزدیک به نیم ساعت گذشته بود از حضورم ، دلم نمیخواست دعایم تمام شود ، دلم نمیخواست بروم؛ میترسیدم بروم و یارم بیاید و من باز هم محروم بشوم از دیدارش ... زنی کنارم نشسته بود و چیزی پرسید که لاجرم دعاخواندنم را قطع کردم و مشغول پاسخ دادن به او شدم ...
حرفهایش که تمام شد ، چشمم به آنطرف ضریح افتاد و لحظه ای تمام وجودم غرق شوق شد ...
حضرت یار آمده بود و مشغول خواندن مشلول بود... از خوشحالی حضورش و دیدارش همانجا به سجده رفتم و شکرگزاری کردم ...
مثل همیشه به مناجات کردنش نگاه میکردم و میگفتم خدایا ، دعاهایش را مستجاب بفرما...
با خودم گفتم شاید زمانش خیلی کم باشد ؛ شاید دیده باشد که دخترانم همراهمند و به همین دلیل نماند و سریع برود، اما من امشب خیلی نیاز دارم چند کلمه با او حرف بزنم ... پس دعا و نمازم را خواندم ،و بچه ها را بردم بیرون توی ماشین نشستند و میدانستم احتمالا حضرت یار هم در حال تمام کردن دعا و بیرون امدن است...
ایستادم منتظرش در حیاط ، تقریبا پنج دقیقه گذشت، و او که تمام جان من است ، آمد... از پشت نگاهش مبکردم و منتظر بودم برگردد مرا ببیند ، و دید؛ با ذوق و لبخندی که با تمااام دنیا عوضش نمیکنم نگاهم کرد...
کمی در حیاط دور از رفت و امد مردم با هم گفتگو کردیم، شکلاتی که از قبل برایش در کیفم گذاشته بودم را پیداکردم و دادم دستش ...
نگاهش میکردم ، با جملات کوتاه حرف میزدم و به زور بغض و اشکهایم را نگاه داشته بودم ،اما یارم حرفی زد که توان نگه داشتن بغضم را از من ربود ... گفت باید بپذیریم رسیدنمون به هم ممکن نیست ... باید بپذیریم که محال است، و اتفاق افتادنش فقط کار خداست... تا به زندگیمان برسیم و طاقت بیاوریم!!
باور نمیکردم او بود که این جملات را به زبان می آورد!
من داشتم از دلتنگی ام میگفتم و او حرف از بیخیال شدن و راحت به زندگی ادامه دادن میزد که شاید از این طریق مرا آرام کند، غافل از اینکه این امید به وصل است که در فراقش مرا سرپا نگه داشته ...
تلفنش زنگ خوردو بخاطر سرو صداهای اطراف نمیشد جواب دهد ...
وقتی که دلم نمیخواست برود، ناچار بود برود... نگاهش کردم ، گفتم خیلی دوستت دارم ، به چشم هایم چشم دوخت و گفت من هم خیلی دوستت دارم عزیزدلم ...
. دعوتم کرد به صبر ، و من با صورتی اشک الود و لبهای لرزان ، گفتم:حالم خوب نیست امین ، ... تو روزها درگیر کار در اداره ای با هزار مشغله ، لاجرم کمتر ذهنت درگیر من است؛ اما من ، در هرحالی ، هرجا ، در تمام حالات ، تمام فکرم پیش توست ، ودلتنگی امانم را میبرد ...گفت به خدا من هم همینم ، من هم در تمام حالات به تو فکر میکنم ، اما چاره چیست؟ گفتم نمیدانم...دعا کن بتوانم تاب بیاورم
میدانستم عجله و اضطراب رفتن دارد ، من باید میرفتم تا او هم بتواند برود ...دلم میرفت برای لمس جزیی از وجودش ...دلم میرفت برای لحظه ای به او نزدیکتر بودن .... دستم را خیلی ارام ، طوری که فقط لباسش را لمس کنم، روی بازوی دست راستش کشیدم و خداحافظی کردم و رفتم ...
و همین یک ثانیه لمسش، همین یک آن به او متصل بودن ، ضربان قلبم را آرام‌تر کرد... از امامزاده تشکر کردم بخاطر دیدار یارم ، و مثل همیشه مستاصلانه از خدا وصالش را خواستم ...
چشمهایم هنوز خیس بود، وقتی وارد ماشین شدم؛  دخترم پرسید مامان گریه کردی؟!! گفتم خیلی کم...گفت چرا؟! گفتم هیچ ، با خدا حرف میزدم...
و زیر لب میگفتم با خدا...خدایی که میتواند او را به من برساند ، خدایی که برایش غیر ممکنی نیست ، خدایی که حال دل مرا میداند... .
صبح دیدم یارم شرح دیدار دیشب را نوشته است ... از حرفی که زده بود و از بغضی که شکسته شده بود نوشته بود ، از دلش که با اشک های من بر زمین ریخت و بعد از رفتنم تکه هایش را جمع کرد و رفت ..
. در جوابش نوشتم: " جانم فدای قدم‌هات که اومدی و چشمای این عاشق بیچاره ی چشم انتظار رو روشن کردی...
جانم فدای یک لحظه نفس کشیدنت...
برای من دنیا تو همین چند دقیقه ای که کنارت نفس کشیدم و به چشمات نگاه کردم خلاصه میشه...
برای من دنیا همون لحظه ی لمس آروم آستین لباسته...
برای من زندگی و تاب آوری فقط امید رسیدن به آغوشته ...
فقط بهت التماس می‌کنم، بعد از این هرگز هرگز هرگز ازم نخواه فکر کنم قراره بهت نرسم، فکر کنم رسیدنمون به هم محاله... می‌دونی اگر اینو باورکنی، اگر همین یک جمله رو باور کنی و بخوای من هم باورش کنم تنها دلیل حیاتم رو از من می‌گیری...
تو رو نمی‌دونم، اما برای من دلیل هر کاری ،هر تلاشی، هر لقمه غذایی که به دهنم می‌ذارم، هر صبحی که بیدار می‌شم میرم باشگاه ، هر محبتی که به آدم‌ها می‌کنم، فقط این امید به تو رسیدنه؛
اینو از من نگیر عزیز من... اینو از من نگیر...

جانای او
17 بهمن 04

باز باران...

۷ بازديد
روز های بارانی نداشتنش بیشتر از هر زمان دیگری دلم را میساید...
آرزوی پا به پای او زیر باران قدم زدن دلم را چنگ میزند...بدون ********رتا ناکجا آباد رفتن ... خیال شیرین گره خوردن انگشتانم میان انگشتانش و همقدم شدن با او کنار ساحل...
خیس شدن صورتهایمان و مرور خاطره ای از یک صبح بارانی وسط شالیزار...
تکرار یک بوسه ی به یادماندنی زیر باران و شاید جبران آن بوسه... 
یا شاید تکرار خاطره ی شبی بارانی و خوابیدن روی پاهایش در میان صدای چک چک باران روی سقف ماشین... ارزوی تکرار آرام ترین خواب تمام عمرم در تنگترین و نامناسبتربن مکان ، روی بالشی نرم تر و دوستداشتنی تر و نایاب تر از پر قو...
آرزوی دست بردن به موهای خیسش، بوییدن شقیقه و گردنش و چشیدن طعم لبهایش زیر نم نم باران ...
آه... این منم و آرزوها و رویاهایم ... اما حقیقت امروز بسیار با رویاهایم فاصله داشت... در باران امروز سهم من از وجود یارم تنها چند لحظه ی کوتاه دیدارش بود...وقتی جلوی درب اداره با آن کت و شلوار نوک مدادی قشنگش ایستاده بود و با کسی مشغول صحبت بود و من از مقابلش گذشتم...
میدانم او هم روزهای بارانی بیشتر دلش به سوی من و رویاهای مشترکمان پر میکشد، میدانم او هم وقتی قطره ای باران به صورتش مینشیند روحش پرواز میکند به آن صبح بارانیِ سبز ... 
میدانم او هم فکر میکند اگر میتوانستیم کنار هم باشیم ، آن‌قدر در باران قدم میزدیم که پاهایمان خسته شود و روحمان راضی...
اما آه که سهم من ازحضرت یار در باران امروز همان یک لحظه بود ، و خدا میداند همین را هم گرانبها میدانم و بابتش شکرگزارم ...
و فردا روز بارانی دیگری خواهد بود و امیدی دیگر ...
.
جانای او
04/11/18

مقر ، در انتظارش ...

۸ بازديد
صبح پنجشنبه است... بعد از تمام ناکامی های این هفته در دیدارش ،آمده ام اینجا در مقرمان ، در مکانی که راز دار و شاهد روزهای فراقمان بوده ، نشسته ام به انتظارش... تقریبا یک ساعت است که ایجا نشسته ام ..
با انکه میدانم نمی آید،  انتظارش را میکشم و هی سر برمیگردانم و خیابان را نگاه میکنم ...
این اگر دیوانگی نیست ، پس چیست؟! 
مثل او که نوشته بود به انتظارش نشسته ام و کاش نیاید! ... عشق هر دوی ما را به مرز جنون کشانده...
میدانم نمی آید ، چون حدس میزند من اینجا باشم ، برای عادت کردن من ، عادت کردن خودش ، برای عادت کردن به چیزی که 9 ماه گذشته و نتوانسته ایم به آن عادت کنیم...
به دریا نگاه میکنم ، صدای موج هایش را که یارم بارها و بارها دوستت دارم هایش را در صدایشان برایم امانت گذاشته ، میشنوم ...میشنوم و پاسخ میدهم : "من هم دیوانه وار دوستت دارم..."
دوسه هفته ای بود که قرص هایم را کنار گذاشته بودم ، با خودم میگفتم آخر تا کی؟ تا کی وابسته به این قرص هایی باشم که نمیدانم چه بلایی به سر مغزم خواهند آورد؟! اما این سه چهار روز اخیر آنقدر تحمل حالم برایم سخت شد بود که دیشب به همسرم گفتم برایم قرص بخر ، قرص هایم تمام شده و حالم خوب نیست...
این چند روز اخیر آنقدر اشک ریخته ام ، انقدر تمام وجودم مستاصل و بی تاب شده ، که انگار نه انگار 9 ماه گذشته ...انگار همین دیروز امین را از من گرفته اند...
آه خدای من ..کاش محکوم به این صبر نبودیم...کاش اگر محکومیم ، تو خودت قدرتش را به من میبخشیدی... 
این صبر که من میکنم افشردن جان است...

.
 جانای او...
جانای تنهای او

.04/11/16
11:42'

و حالا ساعت 12:10' 
و حضرت یار نیامد...

شب نیمه ی شعبان

۸ بازديد
ساعت از 9 و نیم شب گذشته ...چهاردهم بهمن است...و شب نیمه ی شعبان...
به همان شدت دیشب دلم گرفته...
روی بام نشیته ام ، امشب هم ماه کامل است اما من ان را نمیبینم...ابرها روی ماه را پوشانده اند ، هوا سردتر از شب پیش است و گاهی نم نم ریزی میبارد ...و صدای غرش آسمان مکرر در گوشم میپیچد ... نور رعد و برق ها زمین را روشن میکند ، اما بیشتر از آسمان، چشم من است که میبارد...
امروز برای اجرای برنامه ای به مدرسه ی دخترانه ای رفته بودم . بعد از اتمام مراسم دختری امد جلو و با من سلام کرد ، سرم را بلند کردم و دیدم پاره ای از وجود یارم مقابلم ایستاده ...دختر میانی اش...
بعد از مدتهای زیادی میدیدمش ، با لبخند و ذوق جواب سلامش را دادم و به آغوش کشیدمش... 
در مسیر بازگشت به خانه مثل همیشه جلوی پنجره ی اتاقش ایستادم ، اما باز صندلی اش خالی بود... چند دقیقه ای ایستادم و رفتم...نا غافل اشک هایم جاری شدند ... نمیدانم با دلتنگی ام چه کنم...نمیدانم چطور بعد از گذشت 9 ماه ، با فراقش کنار بیایم... در مسیر بازگشت اشک میریختم و با خودم میگفتم کاش بیشتر دخترش را در آغوشم نگه میداشتم...کاش او را بوییده بودم ، شاید بوی یارم را میداد... کاش صورتش را بوسیده بودم ، شاید صبح پیش از امدن به مدرسه پدرش او را بوسیده بود...کاش هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاده بود...کاش اینقدر از او محروم نشده بودم... آه ...
و امشب...امشب با هزار اضطراب و امید به در خانه شان رفتم ... رفتم که دخترانم هدیه ی شب عید را به دختر کوچکش برسانند...
.
راستش این خودم بودم که به دخترانم یاداوری کردم که برای او هم چون دوستان دیگرشان عیدی ببرند..دنبال راه کوچکی برای کم کردن کدورت ها بودم...دنبال راهی که شاید نگذارم ارتباط میان بچه هایمان بخاطر ما به صفر برسد... راهی که شاید نگذارم علامت سوال ذهن بچه ها بخاطر قطع ارتباطمان بزرگ و بزرگتر شود... میترسیدم ..از خیلی چیزها...اما رفتم ، به بهانه ی اینکه وسط خیابانشان جای مناسبی برای ایستادن نیست ، رفتم کنار دیوار بغل خانه ایستادم، جایی که کسی که در را باز میکند مرا نبیند...دخترانم پس از یکی دو دقیقه برگشتند. گفتند خاله در را باز کرد ، گفت میدانم برای کی عیدی اورده اید ولی خانه نیست ، هدیه را گرفت ، ما را بوسید و تشکر کرد و همین...
خوشحال بودم که بالاخره بر ترسم غلبه کردم و کاری که میخواستم انجام شد... 
در راه برگشت اما باز چشمانم به خیابان و ذهنم جای دیگری بود... زیر لب میگفتم کاش اینطوری نشده بود.. کاش همه چیز مثل قبل بود...کاش  میشد درستش کرد...کاش کاش کاش...آه...
 

غبار غم بر روی ماه کامل ...

۸ بازديد

یک:
شب چهاردهم شعبان است ، 
ساعت 19:30' ... یعنی هنوز یک و نیم ساعت مانده تا وقت قرار عاشقانه مان روبروی ماه ...
من نشسته ام کنار ضریح امامزاده ...سرجای همیشگی ام ...دوشنبه است و خلاف معمول آمده ام ، انگار خوانده شدم ، ناگهان ...؛
ماه شب چهارده را از توی حیاط امامزاده تماشا کردم و بسیار زیبا و خیره کننده بود... 
نشسته‌ ام کنار ضریح ، یاسینی هدیه کرده ام و اشک و التماس و دعا چون همیشه...  
به یارم فکر میکنم ، به اینکه الان کجاست ...نمیدانم چرا ولی امشب کمی بیشتر امید دیدارش را دارم...شاید نه اینجا ..شاید جایی درخیابان ، شاید...
دلتنگم ، دلتنگی بی وقفه ای که تمام جانم را گرفته... غده ای که در جانم ریشه دوانده و درمانی ندارد جز وصل ...وصلی که نمیدانم چقدر راه مانده تا به آن برسم...
خو گرفته ام به این دلتنگی بی امان ، اما گاهی دلم کم طاقت تر است ، جلوی اشک هایم را نمیتوانم بگیرم ، و وعده ی امروز و فردا و سال بعد و سالهای بعد غم دلم را سبک نمیکند...
امروز از پشت پنجره دیدمش ..ایستاد ، مثل همیشه چای ریخت و روبرویم استکانش را سرکشید ، دستی برایم تکان داد و رفتم... 
اما مگر این دیدارهای چند لحظه ای از این فاصله ، آب میشود برای عطش من؟!
 
دو:
ساعت 8 و 45 دقیقه است 
روی بام خانه نشسته ام ، مثل همه ی شب های چهارده دیگر... اما این بار چشم هایم خیس تر است..دقیقا روب وی ماه نشسته ام ، نگاهش میکنم ، و میگویم کاش میتوانستی منند گوی جادوی قصه ها ، رخ یارم را نشانم دهی... 
امشب دوبار از کنارم عبور کرد ...از کنارش عبور کردم و نتوانستم ببینمش...
وقتی داشتم از امامزاده برمیگشتم در لاین مقابل ، دیدمش که از کنارم رد شد و رفت... داشت همزمان با گوشی اش کار میکرد ، سعی کردم ، اما نتوانستم در ان یکی دو ثانیه ی عبورش رویش را ببینم... 
میدانستم بین ساعت 8 تا 8 و نیم برمیگردد، جایی در خیابانمان می ایستد، تا دخترش را برگرداند...پس به امید دیدارش رفتم ... رفتم و نیم ساعت گوشه ی خیابان ایستادم تا وقتی می اید ببینمش... آمد ، عبور کرد و رفت توی کوچه ... رفتم از کوچه ی پشتی دور زدم که از کنارش عبور کنم بلکه بتوانم لحظه ی ببینمش...نمیتوانستم از پشت سر ببینم کسی جز او در ماشین هست یا نه ، با اینکه شیشه اش را پایین کشیده بود ، نمیتوانستم ببینم تنها بوده‌ یا نه...نمیتوانستم سر بچرخانم ، نمیتوانستم خطر کنم ... کمی مکث کردم که اگر تنهاست مرا ببیند ، چراغی بزند ، شاید از کوچه به دنبالم خارج شود که لحظه ای یکدیگر را ببینیم ، اما نشد ... عبور کرد و رفت و مرا به صدای بوق ماشینش دل خوش کرد....
آه... آن شیشه های سیاه لعنتی هیچوقت نمیگذارند بتوانم ببینمش... کاش بشر نتوانسته بود شیشه های تیره بسازد ...که آنها را بر ماشین هایی که معشوق ادم بر آن سوار است بگذارند ، یا بر پنجره ای که زنی عاشق هر روز به امید دیدن معشوقش از فاصله ی 30 متری به آن خیره میشود...
لعنت به تکنولوژی ، لعنت به هرچه که مرا از دیدن او محروم میکند... لعنت به من که نمیتوانم دوری اش را تاب بیاورم...لعنت به من که عادت نمیکنم به فراقش ...

سه:
ساعت 9 است... مانند دختر بچه ای دیوانه ، روی پشت بام سرد بدون هیچ زیر اندازی دراز کشیده ام و با چشمهای خیس به آسمان و ستاره ها نگاه میکنم.... اشک روی چشمهایم را پوشانده، از این رو همه جا را تار میبینم ؛
روی ماه را هم هاله ای پوشانده... چیزی مانند غبار ، چیزی مانند مه ...چیزی مانند غم... 
نگاه میکنم و میگویم : واقعا چطور هزاران سال یا شاید میلیون ها سال  میگذرد که تو آنجا نشسته ای و شاهد اشکهای عاشقان بوده ای و از دیدن غمشان آب نشده ای؟!! البته که آب نمیشوی!  تو از سنگی و شاید سنگها عشق را نفهمند...
شاید هم میفهمی و تاب می آوری... یا شاید همین غباری که ناگهان رویت را پوشاند ، غبار غم است ، که از دیدن بیچارگی کسی چون من ، از دیدن اشک های روی صورتم ، از اینکه هیچکاری نمیتوانی برایم بکنی ، بر چهره ات نشسته... 
شاید از شرم روی این دوعاشقی که سه سال است تو را شاهد عشقشان گرفته اند ، چهره پوشانده ای....
اما غمگین نباش ای ماه... این شب هجران را صبح وصالیست عاقبت... صبحی که بعد از آن دیگر شب هجرانی نخواهد آمد... 
من فقط برای دیدن آن صبح زنده مانده ام...
.
.
 جانای سرگشته ی او
13 بهمن 04
21:21'

فریاد عشق...

۶ بازديد
"عاشقش هستم  "
دلم میخواست میتوانستم بی هیچ ملاحظه ای به همه ی آدم های دنیا این جمله را بگویم ... دلم میخواست میتوانستم به همه نشانش دهم و بعد از اینکه گفتم 'عاشقش هستم و جز او عاشق هیچ کسی نیستم ' ، سرم را با غرور بالا بگیرم و با ذوق و لبخندی که مثلش را هیچ کس تا بحال روی صورتم ندیده ، بگویم :" البته اوهم عاشق من است و جز من عاشق هیچ کس نیست..." 
دلم میخواست هی با او راه بروم ، همه جا دستم را در دستش گره بزنم ، جلوی همه ی آدمها قربان صدقه اش بروم ، و هی غریبه ها نسبتمان را بپرسند و من بگویم : او همه ی دنیای من است... 
نه! دنیا برای او کم است، دنیا خیلی برای عشقی که به او دارم کم و کوچک است؛ باید بگویم او همه ی دنیا و عُقبای من است...
دلم میخواست میتوانستم هی کنارش راه بروم ، کنارش بنشیم ، و هی آدم ها بگویند چقدر شما به هم می آیید  و من با لبخند سرم را تکان دهم و بگویم بله ، می دانم ، او به من می آید ... او را خدا فقط برای من آفریده ، و یک کارخانه قند در دلم آب شود ... 
دلم میخواست میتوانستم گاهی با یک دسته گل نرگس بروم اداره ، ناگهان وارد اتاقش شوم ، گل ها را بگذارم روی میزش و جلوی هر آشنا و غریبه ای که در اتاقش باشد، بگویم : " آمدم که فقط بگویم الهی دووورت بگردم و بروم...." 
اصلا دلم میخواست همین حالا وقتی جلوی اتاقش ایستاده ام کسی بیاید و بگوید خانم شما چرا هر روز دقایقی اینجا می ایستید و چشم به آن پنجره میدوزید و بعد میروید؟! بعد من بی آنکه خجالت بکشم یا بترسم ، لبخند بزنم و بگویم : آن اتاق را میبینی؟ آن صندلی را میبینی؟ آن مردی که روی صندلی نشسته را میبینی؟! من عاشقش هستم ... من عاشق آن مرد پشت پنجره ام... هر روز می آیم چند لحظه نگاهش میکنم تا یادم بیاید که برای زنده بودنم دلیل کافی دارم و بعد میروم...همین
دلم میخواست میتوانستم عشقش را فریاد بزنم ... میتوانستم اسمش را به گردنم بیاویزم تا همه ببینند ، 
دلم میخواست او و انتساب به او تمام هویت من میشد... مثلا بگویند نامت چیست؟ من بگویم نامم را به یاد نمی اورم ، اما نام مردی که عاشقش هستم امین است ، او مرا جانا صدا میزند... بگویند چند سال است او را میشناسی؟ بگویم نمیدانم! سالهای زیادیست ، قبل از او را به یاد نمی آورم! شاید از قبل از تولدم ... از همان وقتی که خدا گِلمان را از یک جا برداشت ...
آه ...چه چیزها که دلم میخواهد...
چه چیزهای ساده اما دور از دسترسی ! چه رویاهای بزرگ ساده ای...
خدایا! نکند بمیرم و به هیچ یک از رویاهایم نرسم ! نکند سهم من از همه ی این آرزوها فقط شیرینی تصورشان باشد!  
نکند آرزوی فریاد زدن عشقش را ، جلوی همه دوستش دارم گفتن را ، جلوی همه قربان صدقه ش رفتن را با خودم به گور ببرم! 
آه ، خدایا شاید آرزوهایم کوچکند، اما تو میدانی برای من نهایت خوشبختی دنیایند...
عشق آدم را قانع میکند ... به ساده ترین چیزها در کنار معشوق ... به آرزوهای کوچک ، اما رویایی... 
عشق همین چیزیست که صورت مرا وقتی به آرزوهای ساده ام در کنار او فکر میکنم ، خیس کرده ...عشق او اگر مرا دیوانه نکند ، اگر مرا به جنون شهره ی شهر نکند ، شاعرم میکند ...و من هم جنون را بخاطر او دوست دارم ، هم شاعری را... 
.
.جانای عاشق او
13 بهمن 04
16:00

بارقه های لطف الهی...

۸ بازديد
 
حدود نیم ساعت از نماز ظهر روز چهارشنبه گذشته؛ 
میدانم که اکنون حضرت یار در حرم امام رضاست، و من در این لحظه در حرم برادرشان احمدبن موسی ، مهمانم... 
دو عاشق ، در حریم امن دو برادرِ عزیز ،دو فرزند موسی بن جعفر که باب الحوائج است ؛ دو عاشق که جسمشان جایی و روحشان جای دیگریست ، با صدها فرسخ فاصله...
 
و هر دو یک حاجت دارند ...یک حاجت مشترک ...
میگویم : خدایا اگر مرا لایق اجابت نمیدانی ، او را اجابت بفرما ، هر دوی ما یکی هستیم... دو تن ، در دو مکان ، اما با یک دل! که تمام خواسته ی آن دل کنار هم قرار گرفتن این دو تن است در رضا و خرسندی تو...
میگویم : خدایا اگر مقدر فرموده ای که دو عاشق در یک زمان به دو فرزند بنده ی باب الحوائجت دخیل ببندند برای عشقشان و تو را بخوانند و سر به سجده گذاشته وصالشان را التماس کنند ، لابد پیش از آن مقدر فرموده ای که حاجتشان را برآورده سازی ، وگرنه رحمانیت بی حد تو کجا و بیهوده دلخوش کردن و امیدوار کردن دو بنده ی بیچاره ات به چنین نشانه ها و مقدرات زیبا کجا؟!
دلخوشم به همین نشانه های توجه خالقمان ، به همین مقدراتی که گویی دارد از بنده های بی تاب و مستاصلش دلجویی میکند و دلخوششان میدارد به توجهش ، و امیدوار به استجابت .
 
و من همانم که آغوش میگشایم به روی تمام نشانه های قشنگش ، و چشم انتظار نشسته ام هر لحظه در هر مکانی برای دیدن بارقه های لطفش... 
من همانم که چشمک زدن ستاره ای وقتی چشم به آسمان دوخته ام و دلم درگیر آرزوی وصال یارم است را نشانه ی استجابت میبینم ...یا غرش رعدی وقتی سر به آسمان ابری ، ارزوی وصل زمزمه میکنم را...
من همانم که وقتی زیر باران قطره ای از آسمان بر گونه ام مینشید ، آن را نشانه ی توجه پروردگارم و یادآوری صبحی بارانی در شالیزار میدانم ..
من همانم که عبور از کنار ماشین یارم را حتی وقتی هیچ سهمی از دیدن رویش ندارم ، نشانه ی لطف خدا و پیام او میبینم که "ببین بنده ی من ، من صدای قلبت را هر لحظه میشنوم ، من حواسم به بنده های عاشقم هست ، حواسم به آنهایی که لاجرم در فراق مانده اند هست ، من همانطور که میتوانم ناگهان لحظه ای دیدارتان را مقدر کنم ، یا ستاره ای را چشمک زنان کنم ، یا شهابی فرود آورم، یا قطره ای باران بر گونه ات بنشانم، میتوانم تورا به آغوش او برسانم ، میتوانم کاری کنم برای همیشه ی دنیا و حتی همیشه ی آخرت آنِ هم باشید و آب از آب تکان نخورد... پس صبور و امیدوار بمان تا زمانش فرا رسد ، و ببینی چگونه به سادگی نشستن همان قطره ی باران بر گونه ات ، شما را بر بالین هم خواهم نشاند....
 
و شاید وصل ما را راهی جز صبوری و امیدواری به لطف و تقدیر و قضای خداوندمان نباشد...
 
جانای دلتنگ او...
چهارشنبه، 8 بهمن 04

صندلی اش ...

۱۱ بازديد
روزهای نسبتا زیادیست که چیزی ننوشته ام...شاید خسته ام ، شاید هم حرف تازه ای نداشته ام... البته این روزها فرصت آزاد زیادی نیز نداشته ام...
در هر حال،آنچه که هیچ تغییری در آن نیست، عشق و دلتنگی ام برای حضرت یار است..
نزدیک یک ماه پر آشوب را بدون اینترنت گذراندیم و همچنان میگذرانیم و تنها خدا میداند فردا و فرداهای بعدتر وقتی چشممان را باز میکنیم قرار است کدامین خبر خواب را از چشممان ببرد... اما باز آنچه تغییری در آن وجود ندارد ، عشق ودلتنگی ام برای حضرت یار است..
این مدتی که گذشت بی هیچ ارتباطی ، تنها دلخوشی ام دیدن او بود از پشت پنجره ی اتاق کارش ، و البته پنجشنبه شبی که گذشت ، خدای قلب های عاشق مقدراتش را باب دل عاشق من چید و یارِجانم را در امامزاده ملاقات کردم ... وقتی رسیدم چشمانم به وجود نازنینش افتاد در ان سوی ضریح ، در همان جای همیشگی اش ، نشسته در حال خواندن مشلول پر از آه و التماس و اشکهای روان از چشمهایی که برایشان جان میدهم...
نمیتوانستم چشم از او بردارم ، حتی نمیتوانستم بنشینم! 
قریب به ده دقیقه همانجا ایستاده چشم به یارم دوخته بودم که میتوانستم بدانم با خدا چه میگوید و التماسش چیست و اشکش کجای کلمات دعا جاری شده ... چشم دوخته بودم و مکرر خدایمان را قسم میدادم به مولود عزیز آن شب (حضرت حسین علیه السلام) و برادرش عباس و فرزندانش که در این لحظه هر چه او میگوید تو از سر لطفت مستجابش بفرما ... و لحظه ای دیگر امامزاده را قسم میدادم که شما را به جدتان برای این دوعاشقی که قریب سه سال میشود دخیل بسته اند به آستانتان ریش سفیدی کنید و واسطه شوید و از آبرویتان خرج کنید برای این زن و مردی که دو طرف ضریحت مشلول میخوانند... 
آن شب ، دیدمش و قلبم به دیدارش و چند دقیقه هم کلامی اش آرام شد...
 
اما الان... روبروی پنجره اتاقش ایستاده ام؛
 آمده بودم ببینمش، مثل همیشه... امده بودم ببینم که پشت میزش نشسته ، مشغول کارش است و مرا میبیند و برمیخیزد و فنجانی چای میریزد و روبرو پنجره می ایستد و مینوشد... اما نبود... نه اینکه صندلی اش خالی باشد مثل صدها بار دیگر ؛ این بار زنی را نشسته بر صندلی یارم دیدم و دیگرانی که روی باقی صندلی‌ها نشسته بودند...همان لحظه‌ قلبم فرو ریخت... گرچه میدانستم نشستن ان زن بر صندلی یارم فقط برای ساعتی ست ، اما با خود گفتم چطور تحمل کنم روزهایی را که یارم دیگر در این اتاق نباشد؛ پشت این پنجره نباشد، و من هر روز از کنار این ساختمان عبور کنم در حالی که بدانم نباید سرم را بچرخانم به سوی آن پنجره ، که اگر هم بچرخانم قرار نیست دیدار یار نصیبم شود...
مجنون وار ایستاده ام روبروی اتاقی که یارم را در آن نمیبینم... به صندلی اش نگاه میکنم ، به میزش ، و وای خدای من!!! گویی حتی به اشیا بی جان موجود در اتاقش هم حس مالکیت دارم !!! 
آرزویم رسیدنش به بهترین جایگاه است ، آرزویم همان است که ته دل اوست ، هر چه که باشد ... اما نمیدانم روزی اگر از این جا رفت به جای بهتری، نبودنش را ، و بودن و نشستن مردی دیگر روی آن صندلی را چگونه تاب می آورم...
خدایا ! گویی دغدغه های یک عاشق از تمام عالم جداست...
.
جانای تمامیت خواه او...
04/11/6
'12:10 ظهر

آن ساعت ...

۱۲ بازديد
در چند دقیقه ای که شانس روبرویش نشستن را داشتم ، از ساعتی که هدیه گرفته بود حرف زد؛ از اینکه قبلا گفته بوده که "دلش یک ساعت صفحه سرمه ای با بندچرمی میخواهد"، اما ...
من بعد از "اما" ، برای چند لحظه هیچ نشنیدم ...من فقط همین را شنیدم که یارم ساعت سرمه ای بند چرمی دوست داشته است... دلخواسته ی یارم را فهمیده بودم ؛ و گویی برای لحظه ای دنیا را فتح کرده بودم !!!
او حرفهایش را ادامه میداد و من ذوق زده داشتم نقشه ی خریدن یک ساعت سرمه ای چرمی را میکشیدم...
او میگفت حالا من مانده ام و ساعتی که مثل ساعت قبلی ام است ، ومن داشتم با خودم میگفتم : چه بهتر! کسی که باید ساعت دلخواهت را برایت میخریده ، من بوده ام نه هیچ کس دیگری ...
او حرف میزد و من داشتم به مچ دستش نگاه میکردم و تصور میکردم آن ساعت دلخواهش که من به زودی برایش خواهم فرستاد، چقدر به دست نازنینش می آید...
او حرف میزد و من داشتم حساب میکردم که چقدر کم دارم برای خرید آن ساعت ؛ چند نفر را اگر ویزیت کنم کافیست که بتوانم یک ساعت به دردبخور که مناسب دست یک مهندس خوشتیپ باشد را بخرم...
او حرف میزد و من ذوق چشمهایش را ، لبخندش را،حتی "دیووونه" گفتنش را، وقتی آن ساعت را روی میز اتاقش میدید ، و حتی حرص خوردنش را که چرا باز برایش چیزی فرستاده ام ، تصور میکردم و سلول های قلبم اشک شوق میریختند ... 
به محض اینکه به خانه رسیدم ، شروع کردم به زیر و رو کردن سایت ها... فورا به همان کسی که ساعت دو سال پیشش را از او خریده بودم ، پیام دادم و گفتم من ساعتی با این مشخصات میخواهم ، چند عکس فرستاد که یکی دوتای آنها بدک نبودند ، اما من چیز بهتری میخواستم...گفت تا دو سه هفته ی دیگر چیزی که میخواهی را برایت جور میکنم ، عجله که نداری؟! گفتم: نه چندان اما هر چه زودتر بهتر...
در خیال خودم میگفتم آن ساعت دلخواهش را در یک بسته بندی که توجه اغیار به آن جلب نشود ، وقتی در اتاقش حضور ندارد ، میبرم و روی میز کارش میگذارم و میروم... نه! باید نوشته ای ، چیزی روی آن بگذارم ... یک بوسه کافیست؛... تصویر رد لب هایم را با رژ لب روی کاغذی میگذارم و تمام ...و تصور کردم لحظه ای را که لب هایش را جای لب هایم روی آن کاغذ میگذارد و لبخند زدم... اما نه! این هم کافی نبود... لابد وقتی چشمش به ان می افتاد با ناراحتی میگفت: اما ما عهد کرده بودیم، جانا! چرا سر قولمان نمیمانی...! پس جمله‌ای هم مینویسم؛ مجمل و مختصر:
"من به کسی قولی نداده ام که مجبور باشم پای عهدم بمانم... تو هم که عهد شکنی نکرده ای...پس لبخند بزن که جانم فدای لبخندت باد..."
وسپس با آن بوسه ی به رنگ خون امضایش میکنم و تمام...
 
میبینی؟! من در همان 24 ساعت همه ی فکرهایم را کرده بودم ، حساب همه چیز را کرده بودم ؛ جز اینکه حضرت‌ یار فردا عکسی بفرستد از یک ساعت صفحه سرمه ایِ بند چرمی که بر مچ دستش بسته شده ؛ و ناگهان چون پتکی بر سرم فرود آید که : "دیدی این لبخند سهم تو نبود؟!...."
آه... این هم رفت کنار تمام لبخندها و ذوق هایی که دلم میخواست جلوی چشمان من باشد ، بخاطر من باشد ، سهم دل عاشق من باشد ، اما نبود...
اما بالاخره روزی ... آه...

با همه ی این ها ،من قربانش بروم که چقدر همه چیز به دست های نازنینش می آید... همه چیز؛
 و بیش از همه چیز آن دستبند چرمی که موهای بافته شده ی  کسی بر آن نشسته....
.
جانای حسرت به دل او
 
1:40' بامداد 15 دی 04
شبی سرد
در تنهاییِ بیمارستان...

مَردی برای من...

۹ بازديد
 
مرد...
این کلمه ممکن است برای هر کسی مفهومی داشته باشد ؛
 مثلا زنی برایش کافی باشد کسی نیازهای مالی اش را تامین کند ، تا بگوید او "مرد من " است... 
یا زنی به کسی که همواره همه جا کنارش است و شب ها سر بر بالینش مینهد،  بگوید "مرد من" ؛ 
یا ممکن است برای زنی همینکه کسی نامش در شناسنامه اش نوشته‌شده باشد ، کفایت کند که بگوید او "مرد من" است...
یا دختری معشوقش را که روزی صد بار با او حرف میزند و با یک تلفن خود را به او میرساند ، "مرد" خود بداند...
و هزار دلیل دیگر که هیچکدام را من ندارم...
اما من ...
 من کسی را " مرد" خود میدانم ، که نه کنار خودم دارمش ، نه اجازه ی هم کلامی با او را دارم، نه دیدنش را ؛ مگر از پشت پنجره ای تاریک در ان سوی خیابان، یا برحسب اقبال ، روزی زیر پلی وسط دریا برای چند دقیقه‌...  
نه میتوانم به وقت غم و دلتنگی سر بر شانه اش بگذارم تا مرهمی باشد بر دردم؛
و نه میتوانم به وقت شادی و شور در آغوشش بگیرم و اشک شوق بریزم و خنده هایم را با او تقسیم کنم ؛
نه نامش در شناسنامه ام آمده که دلخوشش باشم ، نه حتی به کسی میتوانم بگویم که چقدر دوستش دارم...
نه میتوانم با او خیابان و کوچه ای را قدم بزنم ، نه میتوانم وقتی نیازی دارم با او مطرح کنم ؛
حتی نمیتوانم یک روز یک دل سیر نگاهش کنم ، یا آنطور که دلم رضا دهد قربان صدقه اش بروم ...
"مرد من" کسی ست که بی هیچ یک از این دلخوشی ها ، تمام امید من برای ادامه ی حیات است... 
"مرد من" کسی ست که مرا به آغوش میکشد، بی آنکه به آغوش کشیده باشد ! 
تکیه گاهم است، بی آنکه حتی کنارش بتوانم قدمی راه بروم، چه رسد به تکیه دادن! 
مرد من کسی ست که بر قلبم پادشاهی میکند، بی آنکه تاجی بر سرش گذاشته باشم...
 کسی که آغوشش را ندارم ، اما با رویای آغوشش روزهایم را شیرین میکنم و خواب شبهایم را آرام ...
"مرد من" آن کسی است که بلد است چگونه با نگاهی ، یا با چینش واژگان کنار هم مرا به سینه ی گرمش بفشارد... 
بلد است از نگاهم همه ی کلماتم را بخواند؛ 
بلد است اشکهایم را پاک کند بی آنکه دستی بر صورتم کشیده باشد؛ 
"مرد من" آن کسی ست که بخاطر من رنج فراوان کشید و هرگز بر من منتی نگذاشت و همواره خود را بدهکار من دانست با آنکه هر چه کشید از عاشق بودنش بر من بود ...
"مرد من" کسی ست که برای فهمیدن مردانگی اش نیاز نبود یک عمر را با او زیر یک سقف بگذرانم؛ کسی که سه روز نفس به نفسش بودن، کافی بود برای چشیدن مردانگی و امنیت آغوشش...
همان سه روز کافی بود که بدانم سایه اش اگر بر سرم باشد، بعد از آن مرا به خنکای هیچ سایه ای نیاز نباشد ...
آه..."مرد من" همان کسی ست که سالها بار عشقم را به دوش کشید و هر چقدر که خسته شد و رنج کشید، زمینش نگذاشت ... 
"مرد من" کسی ست که بی هیچ خطبه ای قلبم را تصاحب کرد و بی هیچ امضایی به من متعهد ماند؛
بی آنکه از او خواسته باشم قسم خورد به پای من میماند، و ماند...
و بی هیچ شرطی و توقعی عاشقی کرد و هرگز هیچ از من نخواست، حتی به پایش ماندن را ! 
"مرد من" همان کسی ست که در اوج نداشتنش ، دارمش...
همان که در هجران هم عشقش را از من دریغ نمیدارد؛
همان که تمام کوره راه های قلبم را میداند؛
 همان که هرگز نیاز نبود در کنارش جور دیگری باشم؛ کسی که توانستم کنارش خود خود خودم باشم ...
مردی که نه تنها آغوشش ، نه تنها دست هایش،نه تنها شانه ها و بازوانش ، نه تنها نگاهش ، بلکه حتی نامش هم دلم را به امنیت وجودش گرم میکند؛ مردی که شاید فقط من طعم معنای نامش را آنطور که باید چشیده ام؛...امینِ من...
 
 
جانای آن مرد
۰۴/۱۰/۱۳
13 رجب (میلاد امیرالمومنین)

قشنگترین چیزهایی که برایم عادت شدند....

۱۲ بازديد
دلم برای خواندن نوشته هایش تنگ شده... درست است که مدت خیلی زیادی از آخرین نوشته اش که در اینستا خواندم نگذشته ، اما همین مدت هم برای من طولانی بوده... من به نوشته های او ، به کلماتش ، به چینش جملاتش کنار هم ، عادت کرده ام ..
مثل همان روزهایی که عادت کردم به نفس کشیدن نفس هایش و حالا به دنبال همان نفس ها مقرمان را قدم میزنم...
مثل عادت کردنم به لمس دست ها و انگشتانش ،
یا عادت کردنم به نوازش بی وقفه ی پاهایش ...
مثل عادت کردنم به سر گذاشتن روی پایش ،
مثل عادت کردنم به حرکت انگشت هایش میان موج موهایم و  بافته شدن موهایم به دستان او...
مثل عادت کردنم به بوی شقیقه اش ، به بوی گردن و عطر سینه اش... 
مثل عادت کردنم به شنیدن صدای تپش های قلبش از نزدیک ترین فاصله ی ممکن؛ از روی سینه اش...
مثل عادت کردنم به قدم زدن با او در حالی که سمت راستش قرار گرفته ام
و و و ...مثل ده ها چیز دیگر که با او به آن ها معتاد شدم....

مروری بر دلنوشته ای از اخرین شب ماه کامل سال 1403

۱۱ بازديد
دلنوشته ی شب ماه کامل 24 اسفند ماه 403 ، مصادف با 13 رمضان ( اخرین شب چهاردهم سال) 
 
باز شب ماه کامل از راه رسیده و این شب مهتاب از آن معدود شب‌های چهاردهمی است که من نتوانستم راس ساعت روی پشت بام و زیر نور ماه صدایت بزنم و از خداوندمان بخواهمت.
 اما هنوز هم ماه در دل آسمان ۱۴ مضان می‌درخشد ؛ و همین کافیست برای طلب دوباره و هزارباره‌ات از ماه بنی هاشم علیه السلام.
 نزدیک به ۷ ماه گذشته از آن شبی که در خوابم راهنماییمان کردند به وصال ؛ اما من و تو هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم...؛
 هنوز نتوانسته‌ایم آنطور که باید تاب بیاوریم؛ هنوز در حال تلاشیم برای رساندن خودمان به آن نقطه‌ای که باید...
دریغا که هر روز تلاش می‌کنم قدم‌هایم را محکم‌تر بردارم؛ هر روز خودم را عتاب می‌کنم و از خدایمان یاری می‌جویم برای گذر از این مسیر و تاب آوردنمان؛ اما دلتنگ و دیوانه‌ات که می‌شوم باز راه رفته را باز می‌گردم ؛چون مسافری که بار سفر بسته و راهی سفری است که لاجرم باید برود و دلش با او نمی‌آید... هی وداع می‌کند با عزیزش و چند قدم که می‌رود، برمی‌گردد که بوسه آخر را بر رخ یارش بگذارد و بعد برود؛ باز می‌رود و باز برمی‌گردد که یک بار دیگر چشم‌هایش را ببیند و برود؛ باز می‌رود و باز برمی‌گردد که یک بار دیگر دست‌هایش را بگیرد و سپس برود؛ و باز و باز و باز...
و من میترسم... می‌ترسم از تعلل این مسافر، می‌ترسم از اینکه از قطار وصال جا بمانم... میترسم که این نرفتن‌ها و باز آمدن‌هایمان عمرمان را بگیرد ، و حتی آبرویمان را زبانم لال...
عمر و آبرویی که می‌توانیم کنار هم بگذرانیمشان...
و این ترس از رفتن قطار سرنوشت و جا ماندن از آن، و از آن سو دلهره ی فراق و ترس از دوری یار، این تعلل‌های از سر عشق و استیصال، این به پیش و پس رفتن‌های از سر جنون و ترس و دلتنگی، بیم آن دارم فرصت با هم بودنمان را از ما بگیرد؛ فرصت وصال را...
 و مگر من و تو از این دنیا، از روز و شب‌هایش، و از عمری که می‌گذرد چه می‌خواهیم جز یکدیگر را؟!
 چه می‌خواهیم از دنیایی که قطارهایش یکی پس از دیگری پشت سر هم عبور می‌کنند و مسافرانشان را به مقصد می‌رسانند، جز اینکه ما را به سرعت به مقصدی که وصالمان آنجاست برساند؟!
ما جز وجود هم، جز آغوش حلال هم،جز آرامشی از پی وصال ،چه می‌خواهیم؟
 می‌دانم؛ باید بارم را بردارم و بروم...
 باید بروم تا به قطار برسم و جا نمانم از مقصدی که آغوش تو آنجا منتظرم مانده...
باید بروم و برنگردم برای آن بوسه و نگاه و لمس و قربان صدقه ی آخر...
و باید بروی...؛ نباید پشت سرم آب بریزی... نباید بمانی که شاید بعد از چند قدم بازگردم...
باید بروی، و شاید کمی سنگدلانه در را ببندی که باز نگردم به هوای آن نگاه آخر... نگاهی که هرگز از آن سیر نخواهم شد؛ و شاید نخواهی شد...
 
با تمام جانم ، با تمام رشته رشته ی وجودم ، با هر نفسم، عاشقانه دوستت دارم ؛ یار دلنواز من....????
                                       جانایت

و فردای آن  شب یعنی شب پانزدهم ( 25 اسفند ) دلنوشته ی دیگری نوشتم:
تو مسیر وسط کوه ها هستم ، زیر نور ماه کامل شب پونزدهم ...آسمونو نگاه میکنم و دارم وویس دیشبت رو دوباره میشنوم ، به من میگی ماه من ، و خودت هم ماه منی... 
درسته پاره ی تنم ، شبهای چها دهم از روزی که ما با هم قرار شب 14 رو گذاشتیم از همه ی شبهای نیمه ی ماهی که در عمرمون تجربه کردیم قشنگترن...ماه قشنگتره ، و شاید برای هردومون همین دلیلو داشته باشه که نکاه یارمون ، نگاه کسی که قلبمون به عشقش میتپه به ماهه...
عزیزدلم ، منم ازت ممنونم که دوسال از عمرمو تبدیل کردی به شیرین ترین و پر خاطره ترین سالهای عمرم....
به تو فکر کردن ، به خاطرات با تو بودن فکر کردن، لذت بخشترین دقایق عمرمو میسازه ...
و من و تو چقدر خاطرات شیرین زیر نور ماه داریم... 
خوب یادمه ،اولین باری که بوسیدمت ، ماه کامل بود... زیر نور ماه کامل انگار تمام شیرینی دنیا داشت از لب های تو به کام من ریخته میشد...
بارها و بارها زیر نور ماه همو بوسیدیم ، بارها زیر نور ماه همدیگه رو به اغوش کشیدیم و انگار ماه ماموریت داشت وقتی دوتا عاشق در بر همدیگه هستن ، زمینو روشنتر کنه ، تا بهتر بتونن برق تو چشمای همدیگه رو ببین... و من و تو چقدرر برق چشمهای همدیگه رو تو شبهای تاریک و کنار ساحل و تو ماشین و هر جای دیگه دیدیم... چشمهایی که جدا از تمام اعضای وجودمون برای هم عاشقی کردند... و من خوب میدونم امین جانم ، تو بیشتر از آنچه از لب هام شنیده ای ، در عمق چشم هام دیدی عاشق بودنم رو... و البته من هم ... 
و من علاوه برجمله ی "دوستت دارم" ، علاوه بر جمله ی" تو چقدر زیبایی" ، علاوه بر تمام عشق ورزیهات ، بارها و بارها در چشمان تو " منو ببخش" رو دیدم ، با اینکه هرگز راضی نبودم به این احساسی که داشتی... با اینکه هیچ دلیلی برای شرمندگی و طلب بخشش در رابطه ای که سراسر عشقه و من در اون جز مهر و محبت و حمایت و توجه و مردانگی و عشق و عشق و عشق چیزی ازت ندیدم ، وجود نداشته و نخواهد داشت، اما عمق دردت رو، غم درونت و حس شرمندگیت رو (که اونم بخاطر مردانگی بی نظیریه که تو وجود تو هست) بارها و بارها در نگاهت دیدم و چشیدم ...
دریغا پاره ی تنم... خدا میدونه که وجود تو فقط خیر و زیبایی در زندگی من بود ...
 
مهربانانه منو از تمام زیبایی ها و شیرینی های دنیا زیباتر و شیرین تر دیدی ، و هیچ کس جز یک عاشق نمیتونه چنین دیدی داشته باشه????... و خدا میدونه که حس من هم به تو همین بوده همیشه ...، زیباتر و دلچسبتر و شیرینتر و خوشبوتر و لطیف تر و خوش الحان تر از هر چه در این عالم دیدم ، تو بودی و تو هستی....
مژده فدات بشه که حرف زدن از فراق سینه ت رو به تنگ میاره...????
جانات فدای دعاهای قشنگت بشه...الهی آمین به هر چه که از خدا میخوای ...الهی تمام فرشته های بین آسمونها و زمین ، تمام فرشته های اطراف عرش خدا ، آمین بگن به دعای وصال سریع الوقوعت ، ای تمام جان و دل و روح و ایمان من ... 
و من تا ابد ازت ممنونم امین مهربون من، بخاطر همه ی چیزهایی که گفتم و همه ی چیزهایی که تا امروز فرصت نشده یا یادم نبوده که ازشون حرف بزنم ...من ازت ممنونم بخاطر رنگی تر کردن زندگیم ، بخاطر اکلیل پاشیدن روی روزها و شبهام ، بخاطر زیباتر کردن دنیا جلوی چشمام...ممنونم ازت تمام بود و نبودم... شیشه ی عمرم ، پاره ی جیگرم و تمام قلبم...????❤️‍????

.و پاسخ یارم : 
این خیلی زیبا بود
یه مرور عالی 
اصلا دلم رفت به شبهای زیبای با هم بودنمون
فارغ از شرعیات(????)
خیلی حس خوب مرور خاطرات شبهای مهتابی اونهم کنار ساحل برام لذت بخش بوده و هست
جانای من
ماه زیبای هر شب من
احساسات زیبای تو، اکلیل پاشیده شده بر دفتر خاطرات من است
تو... برای من..... مرور خاطره شبی هستی☺️
که قلبم را به تپش وا داشتی و سپس آن را آرام کردی..... توأمان هیجان و آرامش، هدیه آن شب تو بود به من????

ماه شب چهارده من...

۱۳ بازديد
شب چهاردهم ربیع الثانی رسید...
حالا دقیقا دو سال گذشته از ان اولین شب چهاردهی که عهد بستیم رآس ساعت 9 شب هر کجا باشیم به یاد هم ماه را تماشا کنیم و باهم حرف ب نیم...آشکارا ، یا در خیال...
و ساعت 9 رسید و من رأس ساعت وعده مان به روی بام امده ام... ماه را مینگرم ، امشب در همان ابتدای طلوعش همان وقتی که قرص بزرگ و زیبایش در آسمان درخشید ، تماشایش کردم ... غروب روزی که شهادت مادر حضرت ماه بود... بانویی که ما به او متوسل شدیم و همچنان هستیم... وامید داریم به نگاه و توجه خودش ، فرزندش ، و به واسطه ی وجودشان ، خدای مقدر کل قدر...
مشلول را در امامزاده خواندم ، همچون دیگر شب های جمعه ...و چشم انتظار آمدنش بودم ، مثل همه ی شب های جمعه ، با انکه میدانستم احتمال دیدارش زیاد نیست...
آخر سر هم بعد از حدود دو ساعت ، چشمم به جمال روی ماه یارم روشن نشده ، بازگشتم...
ماه برای من یاد آور اوست... یادآور شب هایی که بر حاشیه ی ساحلی خلوت و ارام ، سر بر روی پایش میگذاشتم ، دست هایش موهایم را نوازش میکرد و در حالی که روی چون ماهش را مینگریستم ، ماه آسمان را بالای سرش میدیدم ، و مکرر میگفتم تو برای من ماه تر از این ماهی....
در هفته ی گذشته اقبالم آنقدر سعد بود که بعد از مدتها ، برای چند دقیقه روی ماه دلدارم را از نزدیک دیدم و با او هم کلام شدم و قربان صدقه اش رفتم...
شاید اجازه ی این قربان صدقه رفتن ها را هم ندارم بعد از همه ی آن اتفاق ها...اما راستش نمیتوانم ... منی که در طول شبانه روز ، شب ها وقت خواب ، و حتی در خواب ، هزار بار قربانش میروم ، وبا انکه جلوی چشمم نیست ، ساعتی نمیگذرد مگر چند بار زیر لب بگویم :"الهی من فدای تو بشم ، عزیزدلم "، "الهی دور سرت بگردم تمام وجودم "، الهی قربون قد و بالات برم ، امین جانم " ، و و و ...چطور میتوانم وقتی مقابل چشمانم ایستاده ، سکوت کنم و ان همه قربان صدقه ها را در دلم نگاه دارم؟!!!
مدتها بود که فرصت نکرده بودم به او بگویم همچنان پیشمرگش هستم... نگفته بودم "اگه پیش مرگ خواستی خبرم کن که یه دونه خوبشو سراغ دارم"... و در آن دیدار گفتم... شاید او هم دلش برای شنیدن این جمله از زبان من تنگ شده بود... 
دردش به جانم... 
ای ماه آسمان ، ای خدای خالق ماه که مهربانترینی با بندگان عاشق و دلتنگ و در فراق مانده ات ، گرچه سرتا پا خطا بوده باشند...دل خوشم به مهربانی و رحمتت ، دلخوشم به انهایی که واسطه شان کرده ام ، دلخوشم به مناجات های نیمه شب یارم و اشکهای چون گوهرش ، به کلمات دعای مشلول ، به "یا من العسیر الیه سهل یسر" و "یا من له التدبیر والتقدیر" گفتن هایمان از ته دل... دلخوشم به ماه بنی هاشم ، به مادرش ام البنین ، به فرزندش امامزاده ای که هر شب جمعه سر بر آستانش التماس میکنم داشتن آغوش و بالین حلال یارم را... دل خوشم و چیزی جز این امیدواری مرا سر پا نگه نمیدارد ، بعد از خدای قیوم...
خداوندا ، دعای مرا ، دعاهای یارم را، انچه امشب از تو خواست ، آنچه تمام این دو سال شب های چهاردهم رو به روی ماه از تو خواست را اجابت بفرما....آمین خدای مهربانم ...آمین
.
.جانای او
جانای دلتنگ او..
.
13 آذر 1304
21:37'

رویای بوسه...

۱۱ بازديد

دیشب شیرین ترین خواب یکی دو سال گذشته ام را دیدم...
کاش هیچوقت بیدار نمیشدم...
کنارش بودم... و همین برای شیرین شدن رویایم کافی بود؛ اما هم کنارش بودم و لحظه ای از او جدا نمیشدم ، هم نگران نبودم که دیگران ببینند ! و چه خوشبختی از این بزرگتر؟!
آه...دیشب دستش را محکم گرفته بودم و بی وقفه از عمق جانم میبوسیدم... 
چون تشنه ای به چشمه رسیده ،بازویش را مکرر بوسه میزدم و میمکیدم ...تا جایی که گفت: نکن عزیزدلم ، جاش میمونه ، چطوری قایمش کنم؟!! اما دیگر دیر بود...جای لب ها و دندان هایم روی بازوی دوستداشتنی اش مانده بود...
دیشب با او به یک مکان هیجان انگیز،و رویایی سفر کردم ...سر بر شانه اش،گذاشتم که بخوابم اما دست هایم مدام تنش را طلب میکردند ؛ بی وقفه دست بر تن نازنینش میکشیدم و نوازشش میکردم ، بی وقفه میبوسیدمش ، صورتم را روی بازویش میگذاشتم ، میبوییدمش ، میبوسیدمش ، میبوسیدمش ، میبوسیدمش... و نه سیر میشدم و نه خسته ...
و کاش هیچ وقت  بیدار نمیشدم...
.
جانای او 
۰۴/۹/۱۲

در پناه چشمهایش ...

۱۰ بازديد
یکشنبه بود و آن روز اولین روز از روزهای معلم نبودنم بود... اولین روز از روزهایی که باید طبق معمول سرکلاس میرفتم و دیگر اجازه نداشتم...
تلخ بود ...بسیار تلخ بود ...برای منی که عاشق شغلم بودم ، عاشق بچه های کلاسم بودم ، تلخ بود... برای منی که در این دوران فراق از یارم مدرسه تنها دلخوشی ام بود و تسکین بخش انبوه غم فراقی که بر شانه هایم داشتم ، از دست دادن شغلم بسیار تلخ بود...
در شش ماه گذشته بسیار تلاش کرده بودم برای حفظ شغلم ، برای نجات از ظلمی که بر من روا داشته بودند... به افراد بسیاری رو زده بودم و از هر طریقی که دستم میرسید سعی داشتم مانع این اجحاف و نامردی که در حقم داشت صورت میگرفت شوم ، اما عجیب آنکه همه با اینکه حق را به من میدادند ، برای دفاع از من کاری نمیکردند!!! گویی هیچ کس یارای مقابله با آن خبائث مسلمان نمای نامسلمان را نداشت...
از پنج روز پیشش از جانب مدرسه ی جدیدم که فقط یک ماه بود آنجا بودم ، به زبان محترمانه ای اخراج شده بودم! 
دیگر میدانستم هیچ کس جز خدا نمیتواند گره از این داستان باز کند ، اما همچنان امیدوار بودم ... آن روز با اینکه میدانستم دیگر نمیتوانم به کلاس بروم ، رفتم مدرسه که با بچه های کلاسم خداحافظی کنم ... میدانستم بچه ها مرا دوست دارند و با من خو گرفته اند ؛ رفتم که بگویم من هم دوستشان دارم و این خواست من نبوده که اینطور ناگهان ترکشان کنم .. رفتم که بگویم چیزی جز اجبار نمیتوانست باعث شود اینجای سال رفیق نیمه راهشان شوم ...
اما با رفتار عجیبی مواجه شدم ! معاون مدرسه گفت مدیر صلاح ندانسته اند که شما با بچه ها صحبتی داشته باشید!!! به جای من معلمی سر کلاس بود و به من حتی اجازه ی پنج دقیقه حضور در کلاس هایم را ندادند!!!! و در کنار تمام فشاری که این چند روز تحمل کرده بودم ، این ضربه ، پتک آخری بود که میتوانست ویرانم کند... و کرد... 
دیگر تاب مقاومت نداشتم ، خداحافظی کردم و با افسرده ترین حالت خودم از مدرسه خارج شدم ... گویی لشکری ناگهان به تمام غرور و عزت نفسم حمله کرده باشد...
 تمام طول مسیر را اشک ریختم و از غمم چیزی کاسته نمیشد...   
به جلوی اداره که رسیدم ، حس کردم این اندوه جز با دیدن چشمان او ، و جز با حرف های او کم نمیشود... حس کردم اینجا همان وقتیست که میتوانم به خودم اجازه دهم به یارم پناهنده شوم...
میخواستم از غم و اندوهم پناه ببرم به چشمهای او ... او که تنها نقطه ی امن و آرام دنیاست برای من...
.
.ادامه دارد...

تو مینویسی و من...

۱۱ بازديد
برایم نوشته بود؛
از لحظه ای که نامش را بی مهابا وسط خیابان ، صدا زدم ، نوشته بود
از احساسش ، از صدای من وقتی نامش را بر زبان آوردم ؛ 
و چه زیبا نوشته بود ... چقدر زیبا کلمات را کنار هم چیده بود ؛ و او چقدر زیبا میتواند با کلماتش مرا به آغوش بکشد ، نوازش کند ، ببوسد ، و غم هجرانش را التیام بخشد...

برایش نوشتم :
نامت زیباترین کلمه ایست که تا کنون از تارهای صوتی حنجره ام به امواج صوتی پراکنده در جهان اضافه شده؛
زیباترین و شیرین ترین عبارت چهارحرفی دنیا ، در مقابل تلخ ترین عبارت چهارحرفی ..."فراق" 
و عجیب نیست که تمام دنیای من حول محور تو ، نام تو ، و درد فراق تو میچرخد...
 
 و ممنونم...
دوباره و دوباره ممنونم ...
من به تعداد حرف به حرف کلمات و جملاتی که برای من و به عشق من از احساساتت مینگاری از تو ممنونم...
بدان که من به این کلمات زنده ام ؛
من به ابراز احساسات معشوقم که در جملاتش نهفته و ارزانی ام میکند ، زنده ام؛ 
من به اعجاز همین واژه هایی که از قلب تو در صفحه ای مجازی ریخته میشود ، فراقت را تاب می اورم و با تمام عشقی که خودت میدانی چقدر شدید و عمیق است، روزهای هجرانت را میشمارم و تلاش میکنم که مانند مردم عادی زندگی کنم...
و اگر این نوشته های تو نبود ، اگر این کلمات را از قلبت به قلب من سرازیر نمیکردی ، خیلی پیشتر از اینها از غم عشقت، از غم فراقت ، تمام شده بودم...
بدان که کلمات تو ، موجب بقای این زنی ست که روزی صد بار نامت را چون ذکری گرانبها و نجات بخش بر لب دارد....
.
جانای تو 
۰۴/۹/۴
۰۰:۴۸'

طعم شیرین استجابت...

۱۵ بازديد
امروز ظهر مثل اکثر روزها به امید دیدارش جلوی پنجره ی اتاقش توقف کردم و با صندلی خالی اش مواجه شدم؛ با خودم گفتم لابد برای کاری بیرون از اتاق است و برخواهد گشت... باید برای پسرم که تا شب دانشگاه بود ناهار میبردم؛ پس رفتم و هنگام برگشت دوباره ایستادم به امید لحظه ای دیدار، اما صندلی اش حتی تغییر حالت هم نداشت ...دانستم که یارم در اداره نیست و با غم ندیدنش بازگشتم به خانه...
شب وسط مجلس روضه نشسته بودم و مثل همه ی روزها و شب هایم او را از خدا میخواستم ، اما اینبار خواسته ای را اضافه کردم به هر چه همیشه میگفتم...
 _ خدایااا ، تو که اگاهی چقدر دوستش دارم ، تو که اگاهی به سختی تحمل میکنیم این هجران را ... لطفا بیش از پیش اسباب دیدارش را برایم فراهم کن ، لطفا خودت اجازه بده دیدارش محقق شود و این دیدارها را عهد شکنی ندان...
من عاشقی هستم که از سر نیاز از تو میخواهم قلبم را به دیدار یارم آرام کنی ، بی آنکه عهدمان را شکسته باشیم ، خدای مهربانم تو خود دیدارمان را مقدر بفرما ، تا مهر عهدشکنی بر پرونده ی ما نخورد...
.
در راه برگشت به خانه ، حدود ساعت ۲۰:۴۰' بر حسب عادتم که پلاک همه ی ماشین های مقابلم را به امید دیدن ماشین یارم نگاه میکردم ، چشمم به پلاک ماشینش افتاد که از مقابلم می آمد... تمام وجودم را شوق دیدارش فرا گرفت، گویی پس از سالها گمشده ام را یافته ام!!!
متوجه شدم با خانواده است ، اما نمیتوانستم احتیاط کنم! نمیتوانستم از شوق دیدارش دست بکشم ... نگاهم منتظر دیدار یار بود ... وقتی از کنارم عبور کرد تپش های قلبم را که انگار میخواست از سینه ام بیرون بزند حس میکردم، و تا به خانه رسیدم هیجان همان یک لحظه دیدارش تمام وجودم را گرفته بود...
 نمیدانم ؛ شاید اوهم مرا دیده بود و ناچار به پنهان کردن حرارت و تپش قلبش ، نگاهش را به سویی دیگر انداخته بود... اما من قربانش بروم که شیشه ی بغلش را پایین کشیده بود...  
قربان آن تیشرت آستین کوتاه سرمه ای اش بروم... قربان آن دستی که روی فرمان ماشین گذاشته بود بروم ، قربان آن جدیت چهره اش وقت رانندگی بروم... جدیتی که وقتی کنار من بود ، تبدیل میشد به لبخند و مهربانی بی وقفه ... آه که چقدر دلم برای آن لبخند ها ، آن مهربانی کردن ها ، آن ملاطفت و عشق ورزیهای آن به آنش تنگ است....
خدای مهربانی که مقدر میکنی دیدار یاران دور از هم مانده را ، خودت به مهربانی و قدرت بی نهایتت ، پایان ببخش این هجران را ، به وصالی سرشار از خیر...
آمین
.
جانای او 
۰۴/۸/۲۶

موهایم...

۱۴ بازديد
موهایم را کوتاه کردم؛
کوتاهِ کوتاه... 
عاشق دور از یار را چه حاجت به گیسوان در هم تنیده ی بلند؟! گیسوی در هم تنیده برای عاشق در فراق مانده وبال گردن است! 
وبال گردنم را کوتاه کردم؛ در چهارمین روز آبان ... 
  روبروی آینه که می‌ایستادم، موهایم را که می‌دیدم، تمام وجودم تمنای دست‌های یارم را داشت، که در میان موهایم بچرخد و تار به تار آنها را لمس کند و شانه زند و متبحرانه به هم ببافد؛ و من همچون همیشه دلم نیاید تا چند روز موهایم را باز کنم... هی دست بکشم روی آن بافته ی دست‌های یار و هی ببوسم جای انگشتانش را...
موهایم را کوتاه کردم تا بهانه ی دست هایش را از دلم بگیرم... گرچه دلم هزار بهانه ی دیگر دارد برای خواستن آن دست های نازنینش ...
 وقتی جلوی آینه ی آرایشگاه خودم را دیدم ، یاد ان روز در یک سال و نیم پیش افتادم که موهایم را کوتاه کردم ، همه را لای حوله ای پیچیدم که به یارم نشان دهم ، و او چه عاشقانه آن ها دوباره به هم بافت... یادم آمد که به محض دیدن چهره ی جدیدم در آینه، چند عکس گرفتم که به او نشان دهم ، تا مثل همیشه اولین کسی باشد که هر چیز تازه ای از زندگی ام را ببیند... یادم امد که به محض سوار شدن به ماشینش بی پروا شالم را از سر انداختم و چشمانش را مهمان دیدن قیافه ی تازه ام کردم... در هم آمیختگی شرم نگاه و ذوق چشمانش در آن لحظه ،هرگز از خاطرم نمی رود...
اما این بار...آه... این بار نه میتوانستم موهای چیده شده ام را برایش ببرم ، نه میتوانستم عکسی برایش بگیرم و نه اینکه از نزدیک نشانش دهم... دسته ای از موهایم را که از لگد شدن زیر پای آرایشگر جان سالم به در برده بودند برداشتم و عکسی گرفتم که نشانش دهم ، که بگویم موهایم را بدون دست های او نمیخواسته ام...
و بعد همه ی آن موهایی که هیچ وقت انگشتان یارم لمسشان نکرده بود ، با جاروی آرایشگر به سطل آشغال ریخته شدند...چه اینکه ارزشی نداشتند که بمانند... نه رد انگشتهای یار ، نه رد نگاهش ، نه رد نفس هایش ، هیچ کدام لای آنها نبود...پس به قیمت کدام فضیلت نگاهشان میداشتم؟!! 
مویی که سهم دستان مردی عاشق نباشد ، لاجرم باید سهم زباله دان آرایشگاه شود ...
به خانه که برگشتم حسرت اینکه نمیتوانم عکسی برای یارم بفرستم قلبم را میفشرد ، اما چاره چه بود؟ این حسرت هم اضافه شد بر انبوه حسرت های دوران هجران...
دو سه روز بعد ، با دوستانم در فروشگاهی که فروشنده اش خانم بود و محیط امنی داشت ، از دکور زیبای فروشگاه استفاده کردیم و چند عکس گرفتیم ، با خودم گفتم شاید بشود عکس هایی که کمی از مدل و رنگ تازه ی موهایم نمایان باشد بگیرم و استوری کنم که یارم ببیند...و این کار را کردم ... حضرت یار دید و ذوقش را با یک استیکر نشان داد و با همین کار انگار دنیا را در دستانم ریخته بود ؛ قلب آرام گرفت و حالا چهره ی تازه ام را بیشتر دوست داشتم...
بعد از آن منتظر بودم که احتمالا حضرت یار نوشته ای در وبلاگش بارگذاری کند که به وسیله ی آن احساسش را به من نشان دهد ، و من که یارم را خیلی خوب میشناسم ، انتظار به جایی داشتم... دلدار مهربانم ، چند روز بعد متنی پر از احساس و خاطره و عشق نوشت ، با عنوان "موهایش"... و خدا میداند که من با چه ذوقی خواندمش و با هر جمله اش چه چراغی در قلبم روشن میشد ...
با خواندن بعضی از نوشته هایش ، قلبم جایی شبیه مسجد نصیرالملک شیراز میشود...همانقدر پر از نور ، همانقدر رنگی و زیبا ؛ و نوشته ی آن روزش از این دست بود... 
حالا هر بار که موهایم را جلوی آینه شانه میزنم ، به یاد جملاتش می افتم ، به یاد دستهایش دستی لای موهایم میبرم و میگویم : دوباره بلند میشوید و من تا روزی که دست های یارم را لای شما نبینم ، کوتاهتان میکنم ...از شما فقط همان دسته ای که دور مچ یارم تابیده شده ، سعادتمند و عاقبت بخیر بود... کاش من به جای آن دسته از موهایم بودم..کاش من آنقدرخوشبخت بودم که کنارش باشم؛ کنار مردی که هیچ کس نمیتواندمانند او از موهای یارش سخن بگوید؛ که سطرها را برایش سیاه کند و قلب یارش را سپید...
 
 
جانای او
آبان ۰۴

مرا چه احتیاج به ماه؟

۱۴ بازديد
ساعت دقیقا '۲۱:۰۲ است... با انکه خانه نبودم ، تمام تلاشم را کردم که سر ساعت مقرر به پشت بام بیایم ... ماه کامل را تماشا کنم و رخ یارم را درونش بجویم...
اما رخ یار من که در ماه نمیگنجد... زیبایی چشمانش را ماه کجا میتواند به دوش بکشد؟!! 
نگاه به ماه و سخن گفتن با ماه ، فقط تسکینی ست بر عاشق بیچاره ای که روی یارش را مقابلش ندارد...
دلخوشم به اینکه در همین لحظات نگاه یارم به ماه است... دل خوشم که یارم نیز، اکنون جایی دیگر ، و احتمالا روی بام خانه اش، چون من خیره به ماه با معشوقی که دیوار فراق میانشان افتاده ، سخن میگوید... و چه زیبا سخن میگوید... 
گاهی میگویم خوش به حالت ای ماه که گوشه ی آسمان لم داده ای و هر وقت هر که را بخواهی در هر کجای دنیا که باشد یک دل سیر نگاه میکنی،  بی آنکه محتاج اجازه ای باش ؛ بی انکه تاریکی و غبار پنجره ها و فاصله ی اجباری و تشعشع آفتاب، مانعت شود!  ... 
اما وقتی بهتر فکر میکنم، میبینم قطعا ماه به خوشبختی من نبوده و نیست ! 
بر ادعایم یقین دارم و یاوه نمیگویم... چه اینکه کجا ماه را عاشقی بوده چون امین من؟!!!
کجای تاریخ کسی آنگونه که حضرت یار برای من عاشقی کرده ، به پای معشوقی که ماه باشد عشق ریخته ؟!
در فراق میسوزم ، با این حال میدانم که حتی ماه هم باید به من حسادت کند!
که زیباترینم ؟! نه !
یا که چون ماه هر زمان بخواهم معشوقم را میبینم ؟! نه ! 
که خانه ای به پهنای آسمان دارم چون ماه؟! نه!
یا که عمری به درازای خلقت از خدا گرفته ام ؟! که البته نه ! 
اما ماه را و هر چه از جماد و نبات و انس و جن و ملَک ، میان آسمان و زمین است ، اگر بدانند مرا چنان عاشقی در این دنیاست ، حسادت خواهند کرد و غبطه خواهند خورد ... 
یک زن عاشق چه میخواد جز اینکه به یقین بداند قلب معشوقش در هرکجا که باشد برای او میتپد؟!!
 
تنها خالق این عالم و حجت هایش میدانند من چطور در آتش این هجران میسوزم و تار به تار موهایم سفید میشوند؛ _همان موهایی که این روزها یارم به زیباترین حالت ممکن در نوشته هایش از آنها سخن گفته و عشقبازی کرده _ 
اما ، 
من گرچه چون ماه زیبا نیستم ، همینکه در چشمان محبوبم زیباترینم ، مرا کفایت است؛ من آینه ای بهتر و شفاف تر و زیباتر از چشمان یارم سراغ ندارم که خود را درون آن ببینم...پس من همانم که چشمان یارم میگوید...
من گرچه چون ماه هر زمان بخواهم معشوقم را نمیبینم ، اما او همواره جلوی چشمان من است ، ایستاده در مهمترین و زیباترین جای قلبم ، با آن پیراهن سپید آستین کوتاه ، یا کت و یا آن شلوار مشکی گران قیمتش، با محاسنی که پروفسوری اصلاح شده ، با لبخندی به زیبایی بهشت...
و گرچه خانه ای به پهنای آسمان ندارم ، اما قلب یارم که از آسمان ها پهناورتر و از اقیانوس ها عمیقتر و فیروزه ای تر است ، خانه ام شده ... و کدام خانه ی این عالم برای زنی عاشق امن تر و زیباتر از قلب یارش باشد؟!
من عمری به درازای خلقت ندارم؛ اما عمر را میخواهم چه کار اگر در نهایت به آغوش یارم ختم نشود؟! من یک روز زیستن در بهشت میانه ی بازوانش را با عمر این دنیا 
مبادله نخواهم کرد...
سر بر آسمان، نگاهم به ماه است و میگویم :
میبینی که چه ثروتمندم؟! 
تو را کجا این چنین ثروتیست ای ماه؟!
.
.
عاشقانه هایش را میخوانم و میبینم ، سجده کردن و یا مالک الرقاب خواندنش را ، عاشقی کردن های نیمه شبش را ، و قربان تمام وجودش میروم که مرا اینگونه از خدایمان میخواهد ...من چه بخواهم جز چنین معشوقی و چنین عاشقی؟! 
همچون همیشه با دیدن ماه به یاد قمر بنی هاشم می افتم ، سلامی میدهم و ملتمسانه نگاهی به اسمان می اندازم و هزارباره وصالمان را طلب میکنم و دلخوشم به همان خوابی که حضرت ماه به تحمل فراق امر کرد. برای رسیدن فصل وصال...
دل خوشم به همین وعده ، و گرچه گاهی زندگی طاقتم را طاق میکند ، صبوری میکنم برای رسیدن فصل وصال ... در موعدی نزدیکتر از آنچه گمانش را ببریم...
خدای خالق ماه ، خدای خالق اسمان و زمین ، خدای فاطمه ای که امروز را در عزایش بودیم ؛ به لطفت ، به مهرت روزهای هجرانمان را کوتاه و آسان بگذران ... آمین 
.
جانای او 
شامگاه سه شنبه
 ۰۴/۸/۱۳