فریاد عشق...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

فریاد عشق...

۷ بازديد
"عاشقش هستم  "
دلم میخواست میتوانستم بی هیچ ملاحظه ای به همه ی آدم های دنیا این جمله را بگویم ... دلم میخواست میتوانستم به همه نشانش دهم و بعد از اینکه گفتم 'عاشقش هستم و جز او عاشق هیچ کسی نیستم ' ، سرم را با غرور بالا بگیرم و با ذوق و لبخندی که مثلش را هیچ کس تا بحال روی صورتم ندیده ، بگویم :" البته اوهم عاشق من است و جز من عاشق هیچ کس نیست..." 
دلم میخواست هی با او راه بروم ، همه جا دستم را در دستش گره بزنم ، جلوی همه ی آدمها قربان صدقه اش بروم ، و هی غریبه ها نسبتمان را بپرسند و من بگویم : او همه ی دنیای من است... 
نه! دنیا برای او کم است، دنیا خیلی برای عشقی که به او دارم کم و کوچک است؛ باید بگویم او همه ی دنیا و عُقبای من است...
دلم میخواست میتوانستم هی کنارش راه بروم ، کنارش بنشیم ، و هی آدم ها بگویند چقدر شما به هم می آیید  و من با لبخند سرم را تکان دهم و بگویم بله ، می دانم ، او به من می آید ... او را خدا فقط برای من آفریده ، و یک کارخانه قند در دلم آب شود ... 
دلم میخواست میتوانستم گاهی با یک دسته گل نرگس بروم اداره ، ناگهان وارد اتاقش شوم ، گل ها را بگذارم روی میزش و جلوی هر آشنا و غریبه ای که در اتاقش باشد، بگویم : " آمدم که فقط بگویم الهی دووورت بگردم و بروم...." 
اصلا دلم میخواست همین حالا وقتی جلوی اتاقش ایستاده ام کسی بیاید و بگوید خانم شما چرا هر روز دقایقی اینجا می ایستید و چشم به آن پنجره میدوزید و بعد میروید؟! بعد من بی آنکه خجالت بکشم یا بترسم ، لبخند بزنم و بگویم : آن اتاق را میبینی؟ آن صندلی را میبینی؟ آن مردی که روی صندلی نشسته را میبینی؟! من عاشقش هستم ... من عاشق آن مرد پشت پنجره ام... هر روز می آیم چند لحظه نگاهش میکنم تا یادم بیاید که برای زنده بودنم دلیل کافی دارم و بعد میروم...همین
دلم میخواست میتوانستم عشقش را فریاد بزنم ... میتوانستم اسمش را به گردنم بیاویزم تا همه ببینند ، 
دلم میخواست او و انتساب به او تمام هویت من میشد... مثلا بگویند نامت چیست؟ من بگویم نامم را به یاد نمی اورم ، اما نام مردی که عاشقش هستم امین است ، او مرا جانا صدا میزند... بگویند چند سال است او را میشناسی؟ بگویم نمیدانم! سالهای زیادیست ، قبل از او را به یاد نمی آورم! شاید از قبل از تولدم ... از همان وقتی که خدا گِلمان را از یک جا برداشت ...
آه ...چه چیزها که دلم میخواهد...
چه چیزهای ساده اما دور از دسترسی ! چه رویاهای بزرگ ساده ای...
خدایا! نکند بمیرم و به هیچ یک از رویاهایم نرسم ! نکند سهم من از همه ی این آرزوها فقط شیرینی تصورشان باشد!  
نکند آرزوی فریاد زدن عشقش را ، جلوی همه دوستش دارم گفتن را ، جلوی همه قربان صدقه ش رفتن را با خودم به گور ببرم! 
آه ، خدایا شاید آرزوهایم کوچکند، اما تو میدانی برای من نهایت خوشبختی دنیایند...
عشق آدم را قانع میکند ... به ساده ترین چیزها در کنار معشوق ... به آرزوهای کوچک ، اما رویایی... 
عشق همین چیزیست که صورت مرا وقتی به آرزوهای ساده ام در کنار او فکر میکنم ، خیس کرده ...عشق او اگر مرا دیوانه نکند ، اگر مرا به جنون شهره ی شهر نکند ، شاعرم میکند ...و من هم جنون را بخاطر او دوست دارم ، هم شاعری را... 
.
.جانای عاشق او
13 بهمن 04
16:00
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.