سه شنبه ۲۷ آبان ۰۴ | ۰۱:۱۵ ۱۵ بازديد
امروز ظهر مثل اکثر روزها به امید دیدارش جلوی پنجره ی اتاقش توقف کردم و با صندلی خالی اش مواجه شدم؛ با خودم گفتم لابد برای کاری بیرون از اتاق است و برخواهد گشت... باید برای پسرم که تا شب دانشگاه بود ناهار میبردم؛ پس رفتم و هنگام برگشت دوباره ایستادم به امید لحظه ای دیدار، اما صندلی اش حتی تغییر حالت هم نداشت ...دانستم که یارم در اداره نیست و با غم ندیدنش بازگشتم به خانه...
شب وسط مجلس روضه نشسته بودم و مثل همه ی روزها و شب هایم او را از خدا میخواستم ، اما اینبار خواسته ای را اضافه کردم به هر چه همیشه میگفتم...
_ خدایااا ، تو که اگاهی چقدر دوستش دارم ، تو که اگاهی به سختی تحمل میکنیم این هجران را ... لطفا بیش از پیش اسباب دیدارش را برایم فراهم کن ، لطفا خودت اجازه بده دیدارش محقق شود و این دیدارها را عهد شکنی ندان...
من عاشقی هستم که از سر نیاز از تو میخواهم قلبم را به دیدار یارم آرام کنی ، بی آنکه عهدمان را شکسته باشیم ، خدای مهربانم تو خود دیدارمان را مقدر بفرما ، تا مهر عهدشکنی بر پرونده ی ما نخورد...
.
در راه برگشت به خانه ، حدود ساعت ۲۰:۴۰' بر حسب عادتم که پلاک همه ی ماشین های مقابلم را به امید دیدن ماشین یارم نگاه میکردم ، چشمم به پلاک ماشینش افتاد که از مقابلم می آمد... تمام وجودم را شوق دیدارش فرا گرفت، گویی پس از سالها گمشده ام را یافته ام!!!
متوجه شدم با خانواده است ، اما نمیتوانستم احتیاط کنم! نمیتوانستم از شوق دیدارش دست بکشم ... نگاهم منتظر دیدار یار بود ... وقتی از کنارم عبور کرد تپش های قلبم را که انگار میخواست از سینه ام بیرون بزند حس میکردم، و تا به خانه رسیدم هیجان همان یک لحظه دیدارش تمام وجودم را گرفته بود...
نمیدانم ؛ شاید اوهم مرا دیده بود و ناچار به پنهان کردن حرارت و تپش قلبش ، نگاهش را به سویی دیگر انداخته بود... اما من قربانش بروم که شیشه ی بغلش را پایین کشیده بود...
قربان آن تیشرت آستین کوتاه سرمه ای اش بروم... قربان آن دستی که روی فرمان ماشین گذاشته بود بروم ، قربان آن جدیت چهره اش وقت رانندگی بروم... جدیتی که وقتی کنار من بود ، تبدیل میشد به لبخند و مهربانی بی وقفه ... آه که چقدر دلم برای آن لبخند ها ، آن مهربانی کردن ها ، آن ملاطفت و عشق ورزیهای آن به آنش تنگ است....
خدای مهربانی که مقدر میکنی دیدار یاران دور از هم مانده را ، خودت به مهربانی و قدرت بی نهایتت ، پایان ببخش این هجران را ، به وصالی سرشار از خیر...
آمین
.
جانای او
۰۴/۸/۲۶
همین ؟؟