آرشیو مرداد ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

تحفه...

۲۰ بازديد
شنیده بودم قراراست چهارشنبه شب حضرت یار راهی سفر شود...به یادآوردم همه ی آن وقتهایی را که من عازم سفر بودم و او از خوراکی های مغذی هرچه که میتوانست را برایم تهیه میکرد که همراه خود داشته باشم ...
آهی از دل کشیدم و گفتم : کاش میتوانستم مهربانی هایش را ذره ای جبران کنم ...کاش میتوانستم مثلا ظرف کوچکی رنگینک که همیشه دوست میداشت آماده کنم و بفرستم که با خود داشته باشد ؛ اما افسوس که باید بر سر عهد خود بمانیم ؛ دریغ که نمیتوانم با یک ظرف کوچک رنگینک دلم را کمی آرام کنم...
حسرت این محرومیت دلم را چنگ میزد که ناگهان چیزی از درونم گویی به یاریم آمده‌ باشد، ندا داد که اینبار او را به چشم حضرت یار نبین! او را زائری از زائران امامت ببین و به این قصد بی آنکه قرار باشد میانتان حرفی رد و بدل شود و عهدی زیر پا رود ، ظرف کوچکی رنگینک برایش بفرست ...
 قلبم آرام‌تر شد و دست به کار شدم ...
یکی یکی هسته ی رطب ها را خارج کردم و در ظرف چیدم ، دلم میخواست مثل همیشه گرو بگذارم جای هسته ها اما در خانه گردو نداشتیم ؛ ساعت را نگاه کردم، یک و نیم شب بود ؛ باید همان موقع باقی کارهایش را هم میکردم که بتوانم فردا صبح برسانم به محبوبم ، گرچه مطمئن نبودم که در محل کارش باشد اما همان امید نصفه و نیمه برای هر تلاشی کافی بود...
صبح به امید اینکه تحفه ی کوچکم را بدهم به نگهبانی که برایش ببرند و خودم بروم آن سوی خیابان و از پشت پنجره ی اتاقش تماشایش کنم، به سمت محل کارش رفتم...
رسیدم دم در ، کاغذ کوچکی را برداشتم و روی آن نوشتم : "تو راهی زائر امام حسین (ع) ، به امید اینکه شریک زیارتش باشم" 
"ببخشید گردو نداشتم جای هسته هاش بذارم :) "
بسته اش را چسب زدم که کسی بازش نکند ...
پیاده شدم و رفتم به سمت نگهبانی ، که ناگهان، قامت دلجوی یارم را دیدم...
یحتمل مرا از پنجره دیده بود و خودش را به جلوی در رسانده بود...جانم به قربانش...
با نگاهم ، با دلم ،هزار بار قربان صدقه اش رفتم ...گفتم توراهی برایت آورده ام ، گفت رفتنم معلوم نیست... با خود گفتم کاش همین رنگینک بشود دلیل زائر شدنش... 
خداحافظی کردم و بازگشتم به سوی ماشینم ، با قلبی پر از شعف ازدیدار یار و البته غمی پنهان از حسرت فراقش...
در راه برگشت گفتم : خدایا مرا ببخش ، این کارم را به پای عهد شکنی نگذار... 
میدانی که قصد دیدار و هم کلامی نداشتم؛ فقط میخواستم کمی قلبم را آرام کنم ، فقط میخواستم لحظه ی لبخندی بر لبش بنشانم ...
خدایا ما را ببخش...
.
 جانای او 
۰۴/۵/۲۲

برزخ عاشقان...

۲۲ بازديد
دوباره شب چهاردهم ماهی دیگر رسید... شب چهاردهم صفر ... گرچه تقویم ها میگویند دیشب ماه کامل بوده ، اما من ماه کامل‌ را امشب در آسمان میبینم...
شب پیش ماه کامل دیگری را دیده ام؛ ماهی بسیار زیباتر و دلفریب تر و درخشان تر از ماه آسمان؛
من ساعت 9 شبِ پیش، ماه خودم را دیدم، و ساعت 9 امشب ماه آسمان را می بینم که گرچه هرگز به پای ماهی که درآسمان قلبم دارم نمیرسد، اما بیش از دو سال است که محرم و شاهد و گواه بر عشق ما بوده ، پس بسیار عزیز است ... 
رأس ساعت مقرر خود را به پشت بام رساندم ، آن گوشه ی همیشگی نشستم و یک چشمم به ماه بود و یک چشمم به خیابان ؛ 
حکایت قلب عاشق و بی تابم را به ماه و آفریدگار ماه میگفتم. خواستم دلنوشته ای به رسم همه ی شب های چهاردهم بنویسم که چشمم افتاد به دلنوشته ی تازه ی یارم...نوشته ای با عنوان "برای موهای سپیدش" ...
همانجا ، روی بام ، زیر نور ماه کامل خواندمش...
نمیدانم چطور بگویم که چگونه تمام وجودم با هرجمله اش از شوق داشتن چنین معشوقی ملتهب شد... گویی با هر واژه قلبم را با دستان مهربانش لمس میکرد ... نه! فراتر از آن! گویی با هر واژه بوسه ای بر قلبم می نشاند... 
با تصور محبت عمیقی که پشت هر جمله اش نهفته ، با تصور عشق بی نهایتی که در قلب محبوبم برای من پنهان گشته ، من خود را در بهشتی که فقط برای من است می دیدم ، در بهشتی به وسعت قلب مردی که بر قلبم سلطنت دارد ... بهشتی به وسعت آغوشش ...به امنیت میان بازوانش ...
آه... آغوشش ؛ بازوانش...
و ناگهان به جهنم فراق برگشتم ... 
و حقیقت این است که عشاق دور از یار در برزخی میان بهشت قلب یار و جهنم هجرانش اسیرند و گاه خنکای نسیمی از سوی بهشت حضور معشوقشان جان ملتهبشان را مینوازد، و نگاهشان به سوی بهشت روانه میشود، کامشان شیرین و قلبشان روشن میشود، و گاه ناگهان حرارت جهنم فراق یار، یا سوز سرمای زمحریر هجرانش ، جانشان را سوزانده و اشکشان را جاری می سازد...
من نمیدانم تا به کی ناچارم بمانم در این برزخ ...نمیدانم تا کدام ماه از کدام سال قرار است از میان این برزخ ماه شبهای چهاردهم را تنها و دور از یار بنگرم ، یا نمیدانم چند تار دیگر از موهایم ، و موهایش در این هجران سپید خواهند شد ؛ 
اما خوب میدانم او مردِ ماندن است و من هم زنی که از خواستن مردی که مالک قلبش شده ، کوتاه نخواهد آمد...
می دانم شعله ی عشقی میان ماست که هرگز فروکش نخواهد کرد و امیدی که هرگز نمیگذاریم به ناامیدی بدل شود ...
و شاید این برزخ شاهراه کمال ماست... شاید موهای سپیدمان سند حقیقت عشقمان است و صبر بر هجران شرط تحقق وصالمان ...
و عاشق مانده در هجران را چه چاره ایست جز تاب آوردن و دلخوش بودن به همان بهشتی که فقط گاهی نسیمی از آن جانش را مینوازد ؟
و من در میان این برزخ هجران تمام سعیم این ست که روی از بهشت محبت یارم برنگردانم و همواره خود را در معرض نسیم امیدواری قرار دهم ، تا نگذارم حرارت جهنم فراقش از رسیدن به بهشت آغوشش نا امیدم گرداند ...
.
.
 جانایی که موهای سپیدش را دوست دارد؛
04/5/18
2:00 بامداد

معیار عشق....

۱۹ بازديد
بر بام مینشینم و خیابان را تماشا میکنم . ..تک تک ماشین های در حال عبور را ...به امید دیدار بسیار کم احتمال حضرت یار...
آه ...من میگویم " حضرت یار" ، شما بخوانید "تمام جانم"، بخوانید "وصله ی تنم"، "وصله ی روحم" ، "دلیل نفس کشیدنم" و هزار عنوان دیگر که حای این کلمه ، جای نام زیبایش میتوانم بگذارم...
نشسته ام در انتظار عبور کم احتمال مردی که برایم ملاک و معیار عشق است ...معیار عاشقی کردن ؛ چنانکه از روزی که عاشقی کردنش را نشانم داد ، هر گاه کسی از عاشق بودن مردی برایم گفته ، بی درنگ او را با عاشقی کردن های یار خود سنجیده ام و گفته ام : این که تو میگویی عشق نیست ...مرد عاشق ندیده ای که راه و رسم عاشقی کردن را بشناسی...
و این است که تا به حال ندیده ام مردی را که چون یارم عاشق باشد و چون یارم با تمام وجودش عاشقی کند ؛ و در پی آن ندیده ام زنی را به خوش اقبالی خود که چنین عشقی را چشیده ام و چشانده ام به مردی که بی تردید لایقش بوده...
من ابایی ندارم از اینکه بگویم جان میدهم برای آن مردی که اکنون یک ساعت است که در شرجی و گرمای غروب نیمه ی مرداد ، روی بام به انتظارش نشسته ام ، با آنکه میدانسته ام احتمال عبورش یک از هزار است و احتمال دیدن رویش در هنگام عبور ، از آن هم بسیار کمتر...
نشستم ، و تمام این یک ساعت را به خیابان چشم دوختم ... عاقلانه نیست ، میدانم ؛ اما عشق را با عقل چکار؟؟؟
عاشق نیست آنکه به احتمالات بسیار کوچک بها ندهد و امید نداشته باشد...عاشق نیست آنکه حساب و کتاب کند برای عاشقی کردن و جان در ره معشوق گذاردن... و من خوب میدانم این عاشقی کردن نعمتی ست که اکثر آدم ها ندارد...یار موافق داشتن ، موهبتی ست الهی ... اینکه قلبت بتپد برای کسی که میدانی قلبش برای تو میتپد ، و من رنج فراقش را به شکرانه ی وجودش میپذیرم و تاب می آورم ؛ تا روز وصال...
.

جانای دلتنگ او 
پنجشنبه 04/5/16
 ساعت 19:00

هشتاد روز ...

۱۶ بازديد
روزها از پی هم میگذرند...
حالا دقیقا ۸۰ روز است که در حال چشیدن تلخیِ زهر فراقیم...
خدای من ! میگویم هشتاد روز ، حال آنکه گویی هشتاد هفته گذشته... نه! بیشتر از آن! هشتاد ماه شاید!
 انقدری که موهای سپیدم دو یا سه برابر شده باشد... آنقدری که وقتی در آینه خود را میبینم ، کبودی زیر چشم هایم حکایت از اندوهی به درازای سالها میکنند...
من نمیدانم عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند! 
آدمیزاد بی پناهی که دستش از معشوق کوتاه است و لاجرم محکوم به کشیدن بار عشق و فراق،  دندان بر جگر میساید و خون دل میخورد و تن نمی دهد به فراموشی و فراغت از عشق...!
و کاش فقط کمی عادت کنیم به سنگینی این بار بر دوشمان ...
کاش روزها به سرعت بیشتری میگذشتند ؛ عمری که دور از یار میگذرد ، هر چه سریعتر بگذرد بهتر...
آه خدای من ... گمان میکردم با گذر روزها تحمل هجران یار، رفته رفته راحت تر میشود ؛ چه گمان باطلی...! هر روز سخت تر از روز پیشین میگذرد ، هر روز طولانی تر ، هر روز چشم انتظارتر برای لحظه ای دیدار احتمالی اش...و دریغا...
من پناهی نمیابم از رنج عشق جز خالق عشق ...و تنها امیدم اوست که بهر دل این دو عاشق روزهای فراق را کوتاه کند و مرهم بگذارد بر دلهایی که جز صبوری چاره ای ندارند و عرصه ی صبر بر آن‌ها تنگ آمده ... و مقدر کند وصالی را_گرچه به اعجاز خداوندی اش_ که تنها دوای درد دلهای عاشق است و تنها امیدشان برای نفس کشیدن ؛
.
جانای غمگین او 
 جمعه ۰۴/۵/۱۰ 
۲۰:۲۰'

درد شیرین...

۱۹ بازديد
دلت براش یه ذره شده و هیچ کاری از دستت بر نمیاد...
این ناجوانمرادانه ترین نوع فراقه...
 اینکه نزدیکته و به اجبار ازش دوری ، اینکه نزدیکته و اجازه نداری ببینیش ، اجازه نداری صداشو بشنوی ... و تو عاشقتر از اونی هستی که فراق بتونه ذره ای  تو رو عادت بده به نداشتنش، یا ذره ای از عشقت کم کنه ...
اینکه شب تو خواب ببینی کنارشی و دستاش رو محکم گرفتی ، و صبح چشماتو باز کنی و یادت بیاد تو حتی اجازه نداری وقتی از کنارش هم میگذری باهاش حرف بزنی ...
اینکه دلت براش پرپر بزنه و تو هی بخوای به خودت بگی مراقب باش ، این یه جدایی معمولی نیست ، مراقب باش عهد شکنی نکنی ، مراقب باش کم طاقتی نکنی و همچنان در سکوت و در آتش عشق بمونی تا زمانی که نمیدونی اصلا قراره برسه یا نه ...
تا وصالی که نمیدونی اصلا مقدر شده یا نه ...
و تو چاره ای جز تحمل همه ی این ها و موندن در آتشی که سوختن توش برات دوستداشتنی تر از فارغ شدن ازشه ، نداری...
.
.
گاهی همه چیز سختتر میشه...
با این وجود تو حاضر نیستی یک لحظه عاشق اون بودن رو با هیچ چیز این دنیا عوض کنی...
من درد تو را ز دست آسان ندهم 
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم...

عشق چیز عجیبیه... و عاشق شدن عجیبترین تجربه ی آدمیزاده...


.
جانای او
۰۴/۵/۷

به درازای عمر...

۱۶ بازديد
هر کجا که باشم ، درگیر هر مهمی که باشم فقط یک تصویر ، یک کلمه ، یک نوا ، یک فیلم ، یک مکان ، حتی یک بو کافیست تا ناگهان روحم را پرواز دهد به سوی خاطره ای....
من نمیدانم چطور میشود آدمی بتواند در طول دو سال تمام حافظه ی کسی را پر از خودش کند! 
من نمیدانم چطور عشقی میتواند آنقدر عمیق بشود که تمام حافظه ی سی و چند ساله ی آدم را خالی از خاطرات گذشته و مملو از خاطرات شیرین عاشقانه کند!
اما دیدم که می شود
و چشیدم طعم چنین عشقی را ؛
و حالا هر چیزی بهانه ایست برای مرور آن عشق ...
روزی عبور از یک کوچه که درختی در آن شاهد اولین آغوش دو یار بوده...
روزی قدم نهادن بر ساحلی که شبی شاهد اولین بوسه شان بوده...
روزی گذر از کنار یک رستوران در خیابانی نه چندان شلوغ که شبی شاهد اولین "دوستت دارم" معشوقی به عاشقش بوده...
یا پلی که پناهگاه دلتنگی و اشک هایشان بوده...
یا ناگهان دیدن خودرویی به رنگ شب، که روزهای بسیاری شاهد تمام عاشقانه هایشان بوده...شاهد ترس ها و بی پروایی ها ، اشک ها و لبخندها ، نگرانی ها و رقصیدن هایشان بوده...
دیدن یک گل فروش پشت چراغ قرمز؛ 
یا گذشتن از کنار یک کتابفروشی؛ 
عبور از عرض یکی از خیابانهای شهری دور؛ یا دیدن سردر یک پاساژ وسط پایتخت...
خوردن یک کاپوچینو ؛
یا نشستن روی نیمکتی رو به دریا ...
حتی تکاندن کفش های گلی شده ای در حاشیه ی خیابان...
گذر کرد از یک صبحانه خوری کنار ساحل که صندلیهای چوبی با روکش فیروزه ای دارد...
حتی دیدن یک تابلوفرش دست باف!
استشمام بوی باران یا خاک و درختان باران خورده..
 یا دیدن یک بطری کوچک ویتامین سی! 
آه خدای من! 
تمامی ندارد...!
 انگار نه دوسال، که تمام عمر آن عاشق کنار دلدارش گذشته باشد!
خدای من!
عاشقی که همه ی دنیا برایش رنگ و بوی معشوقش را گرفته،
عاشقی که هرکجا پا می نهد، هرچیزی که میبیند، چراغ خاطره ای در وجودش روشن می شود، چگونه تحمل فراق تواند؟! 
 
 
همچنان ادامه دارد....
 
  جانای او
 ۰۴/۵/۴ 
ساعت ۰۰:۰۰ عاشقی♥️   
 
 

شانه های تو...

۲۱ بازديد
شاید جهان جهنم دنیای دیگریست 
اما بهشت قسمتی از شانه های توست...

شانه های تو..
شانه های تو...
و من از بهشت خود رانده شدم...
.
.

.
. چه جمعه ی غمگینی...
۳ مرداد ۰۴
۱۷:۱۷