آرشیو مهر ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

برایم بنویس...

۱۵ بازديد
دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد...
.
مدتیه که اینجا جای حرف های دلدارم خالیه...
دلتنگ نوشته های یارمم...

دیدار

۱۲ بازديد
امروز از ساعت ۷:۲۵ تا ۷:۵۵ را در بهشت بودم...
همین...





خدایا ازت ممنونم 
خیلی بهش نیاز داشتم... خیلی ممنونم...


جانای او
۲۹مهر۰۴
۸:۰۲

چشم

۱۶ بازديد
 عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند،
اما 
باشد که چو مردم خردمند،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
.
.
.
دیگه هیچ وقت ، برای هیچ چیزی جان خودتو قسم نده...
.
۲۱ مهر
مقر

تا جنون ...

۱۵ بازديد
نمی دانم دیوانه شده ام ، یا تا دیوانه شدن راهی ندارم !
امروز برای دقایقی خودِ دیوانه ام را دیدم! وقتی آنطرف خیابان محل کارش ایستاده بودم و حدود ده دقیقه صدایش میزدم ! رو به پنجره ی اتاقش ، می دیدمش که با آن پیراهن سفید آستین کوتاهی که دلرباترش میکند ، پشت میز کارش نشسته ، مشغول نوشتن چیزیست و هیچ حواسش به آن سوی پنجره نیست ...صدایش میزدم ، نه با فریاد ، با آوایی که کسی را در دو متر آنطرف تر صدا بزنی ...
"امیییین ، امییین ... امین جانم...نگام کن ، من اینجام ! "
نمیدانم چرا فکر میکردم شاید صدایم را بشنود!
مثل تمام چند ده بار ، یا حتی چند صد باری که در طول شبانه روز نامش را صدا میزنم ، یا ناکهان متوجه میشوم ، چند دقیقه است که دارم با او صحبت میکنم! گویی کنارم نشسته!
این اگر دیوانگی نیست ، نامش چیست؟!
نمیدانم این عشق است یا جنون !
نمیدانم از شدت عشق دیوانه شده ام ، یا از دیوانگی روز به روز عاشقتر میشوم! 
نمیدانم در نهایت راهم به آغوش یار باز می شود یا به دارالمجانین ! 
یا شاید هم هیچ کدام... خاک سرد گور ...!
قرار نبود به اینجا برسم 
قرار نبود اینقدر ضعیف باشم 
قرار نبود اینقدر عاشق بشوم 
اصلا بین ما قرار نبود یکی عاشق تر از دیگری بشود ...
دریغا... هر چه قرار نبود بشود ، رخ داد...
و عجیب آنکه با تمام اینها هرگز ته قلبم حتی برای لحظه ای آرزو نکرده ام که کاش این عشق کمتر میبود... و حتی باز بیش از این را خواهانم! گویی بیمارم به زیادت یافتن این عشق...!
این اگر دیوانگی نیست ، چه نامش توان نهاد؟!!
و چه راست میگفت که : "تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم..."
به راستی عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند...
 
جانایش
 
شامگاه ۲۰ مهر ۰۴

دلی بی تاب آغوشش...

۱۸ بازديد
این روزها دلتنگی امانم را بریده ...
در فراقش همیشه دلتنگم ، اما این روزهای اخیر غم فراق عجیب دارد دلم را چنگ میزند و میفشارد... هرچه سعی میکنم خود را تسکین دهم افاقه نمیکند ، هر چه در خیالم با او حرف میزنم ، ارام نمیشوم ، هر چه با خداوند رازدل میگویم ، التیام نمیابم... مانده ام چه کنم...مانده ام چگونه عبور کنم از دیوارهای بلند این کوچه ی بن بست ... 
تمام امیدم به این است که خدایم از پشت دیواری به یاریم بیاید...
میدانم ، میدانم این حال فقط برای من نیست ..میدانم حضرت یار هم در این دلتنگی بی وقفه دست و پا میزند ...اوهم در این کوچه ی بن بست گیرافتاده ...او هم منتظر نجاتی ست از جانب خدایی که از حالمان خبر دارد...
این روزها دل و دماغم به هیچ کاری نمیرود ...هر چه قرص های ارامبخش میخورم ، تاثیری بر دلتنگی و آشفتگی ام ندارند... امشب با خودم میگفتم : اگر همین الان ببینمش آرام میگیرم؟؟ و جوابم "نه "بود ! میدانم عجیب است، اما واقعیت این است که من به دیدارش فقط لحظاتی آرام میگیرم ، همان چند لحظه ای که میبینمش؛ اما بعد از آن، همینکه ببینم ندارمش، باز این آشفتگی مهمان ناخوانده ی روحم میشود... دل عاشق من تنها به آغوشش آرام میگیرد ، تنها دوای این اشفتگی چسباندن سرم به سینه ی اوست...
آغوشی که هیچ حقی از آن ندارم...و همینکه هیچ کاری برای دل بی تابم نمیتوانم بکنم، تلخترین بخش داستان است...  
با خودم فکر میکنم کاش دخترکی بودم که پدرش مانع رسیدنش به معشوق بود ، تا به اشک و آه و قهر و التماس ، رضایتش را میگرفتم و خود را به آغوش مردی که میخواستم میرساندم...
کاش زنی بیوه بودم که فرزندانش اجازه ازدواج به او نمیدادند ، تا قید همه را میزدم و به یارم نشان می دادم کسی در این دنیا برایم مهمتر از او نیست و خود را از هر قید و بندی رها ، به آغوش حلال مردی که عاشقش هستم میرساندم...
کاش دخترکی بودم که پسری بر خلاف رضایت خانواده اش عاشقش شده ، تا تمام غرورم را زیر پا میگذاشتم ، به دست و پای پدر و مادرش می افتادم که راضی شوند ، و به هر طریقی بود دلشان را به دست می آوردم تا به آغوش یارم برسم...
کاش لازم بود برای عشقم با تمام دنیا بجنگم... 
اما، 
اما من هیچ کدام از اینها نیستم... من فقط زنی عاشقم محصور در میان دیوارهای بلند تقدیر...زنی عاشق که برای رسیدن به معشوقش هیچ کاری از دستش بر نمی آید ؛ نه التماس ، نه شکستن غرور ، نه جنگیدن ...نه هیچ کار دیگری... تنها کاری که از دستم برمی آید، از خدا خواستن و چشم به دستان خدا دوختن است... و صبر و صبر و صبر که فقط خدا میداند چقققدر برای انسان عاشق سخت است...
کاش میتوانستم تمام جانم را برای رسیدن به او بگذارم ، اما پای شکستن عهدی و دلی در میان نبود... آه...
کاش مثل اسیری بودم که مدت اسارتش را مشخص کرده اند ، تا به امید رسیدن روز موعود ، یکی یکی روزهای فراق را میشمردم ومیگذراندم به امید رسیدن روز وصل... 
اما من هیچ نمیدانم ...
 نه هیچ میدانم، نه هیچ میتوانم ...
نه آنقدر صبورم که به آرامی روزهای فراق را بگذرانم ، نه آنقدر جسور و بی پروا که آتشی بر افروزم خود را از میانش به آغوش یار برسانم ، گرچه دلهایی بسوزند...و خدا نیاورد آن روز را...
آه... حالا که اینها را مینویسم ، حالا که چشمهایم از سنگینی بار فراق خیسند ، یک ساعت و اندی از نیمه شب گذشته ، و یحتمل یار از جان عزیزترم در خواب آرام است...
جانم به فدای چشمای آرام گرفته اش ، جانم به قربان نفس های آرام و عمیقش... خوب می دانم او هم چون من قلبش بی تاب است ...می دانم اوهم شب ها قبل از خواب رویای آغوشی که ندارد را پشت پلک هایش پنهان میکند...او هم مثل من اینکه هیچ کاری از دستش برنمی آید، غمگین و مستاصلش میکند ...میدانم هر دو در یک آتش میسوزیم ، هر دو غریق یک دریاییم و هر دو منتظر دست های نجات بخش خداییم...
و خدا حتما امید آن بندگانی که فقط به او امید بسته اند را بی پاسخ نمیگذارد... 
خدایا به من و یارم صبر بر هجران بده ..
خدایا این هجران را به خداوندی ات به رحمتت بر ما کوتاه و آسان بگردان... 
.
 جانای بی تاب تو 
۰۴/۷/۱۷
۱:۲۲' بامداد

ماه کامل بیست و سوم...

۱۷ بازديد

نگاهم به ماه کاملِ آرمیده در آغوش آسمان است ...
و این بیست و سومین شب ۱۴ است از آن روزی که با هم قرار شب های ۱۴ را گذاشتیم...
هر کدام از شب‌های چهاردهم که می‌آیند در دلم هراسیست که نکند روزی یارم برایش وعده‌ای که با هم گذاشته‌ایم دیگر مهم نباشد...
نکند فراموش کند ...
نکند روزی نبودنم برایش عادت شود؛
 نکند روزی دیگر مثل من مشتاق و تشنه وصال نباشد؛
 نکند روزی برسد که به نبودنمان کنار هم راضی شود، به امید وصالی بعد از مرگ...
نکند روزی از دعا کردن خسته شود؛
یا روزی دیگر انگیزه ی نوشتن برای من را نداشته باشد...
نکند از قرار شبهای چهاردهم خسته شود...
نکند ، نکند ، نکند...
آه...عشق آدم را دیوانه میکند ...
روی لبه ی پل خاطراتمان نشسته ام ، رو به دریا ،لحظه ای به ماه نگاه میکنم، لحظه ای به خیابان پشت سرم ، به امید دیدار یاری که نباید منتظر آمدنش باشم؛ اما نمیتوانم... میدانم قرار نیست ناگهان از پشت سرم برسد ، اما تمام نگاهم به خیابان است که شاید لحظه ی آمدنش را ببینم...خدای من! من چرا عادت نمیکنم به تنها کنار ساحل نشستن؟! 
رو به آسمان میکنم ، ستاره های بالای سرم را مینگرم که چطور شاهد دلتنگی و اشک های زن تنهای نشسته بر پلند؛
با چشمهای مرطوب میگویم :
ای خدای افریدگار عشق؛
ای خدایی که هیچ سختی در عالم وجود ندارد مگر برای تو آسان باشد ...
ای خدایی که اما و اگر و نشد و شاید در حکومتت جایی ندارد؛
ای خدایی که بی شرط و شروط آنچه را در خیال ما نمیگنجد میتوانی مقدر کنی ...
خدای مسبب الاسباب که برای ساختنِ سبب ها به هیچ مقدماتی نیاز نداری...
تو همانی که شبی بخاطر پیامبرت این ماه را دو نیمه کردی و باز به هم چسباندی...
تو همانی که بخاطر محافظت از شهری و خانه ای ، بر سر لشکری عظیم ، از آسمان سنگ باریدی...
تو همانی که دریا را شکافتی برای نجات بندگانی که به یاری ات امید بسته بودند ، همان که نوزادی رها شده در نیل را به آغوش مادر رساندی ...
خدای من تو همانی که زنی عاشق را برای رسیدن به معشوقش جوان کردی...
اما من ...
من بنده ی گناهکار و امیدوار توام ...
من همانم که به هوای مهربانیت جسارت کردم و به امید رحمتت چشم به آسمان دوختم ... من نه آنقدر محترم و خوبم که لایق معجزه ات باشم ، نه آنقدر نامحترم و بد که محرومم کنی از رحمت و مهرت...
تمام نگاهم به دریای بیکران محبت و قدرت توست...تمام دل خوشی ام امید استجابت توست... 
من و مردی که اکنون در جایی دیگر چشم به ماه آسمان دوخته ، هر دو امید بسته ایم به لطف بیکرانت... 
نگذار فراقمان آنقدر به درازا بکشد که دیو سیاه ناامیدی امیدمان را بدزدد... نگذار خسته شویم...نگذار عمر و جوانیمان در حسرت آغوش هم بگذرد... 
این بیست و سومین ماه کاملیست که در حسرت کنارهم بودن میگذرانیم... 
به لطفت ، به اعجازت ، به مهرت کوتاه کن این روز و شب های فراق را، ای خالق عشق ...
.
جانای دلتنگ
۱۴ مهر ۱۴۰۴

احتیاج مشامم...

۲۱ بازديد
ومن هنوز در لحظه ی بوییدن و بوسیدن یقه ی کتش مانده ام ...
چشمهایم را میبندم ، نفسی عمیق میکشم ، و بوی گردنش را استشمام میکنم...
آهی  میکشم وبا تمام وجودم میگویم :
خدای من... تو که احتیاج بندگانت را برطرف میسازی ...تو که اگاهی به نیازهایشان و هیچ راهی برایت بن بست نیست ...تو که کافیست اراده کنی تا نیاز بنده ای از بندگانت ،  نیاز  یک برگ درخت ، یا  کرم کوچک در زیر سنگی در کف دریا را مرتفع سازی
تو که هم میدانی ، هم میبینی ، هم میتوانی ، اقرار مرا ،،التماس مرا ، بشنو : 

من به بوییدن و بوسیدن هر روزه ی گردن او محتاجم....
.
 جانای او
04/7/7

بوسه گاه ...

۱۸ بازديد

 
از سفر بازگشته بودم و مشتاقانه رفتم یکی یکی جعبه های شیرینی های یزدی را باز کردم که همه را مزه کنم.... اولین تکه ی باقلوا را که برداشتم ، صدایی پر از حسرت در اعماق وجودم گفت : کاش اینجا بودی... کاش این دانه ی اول را به دهان تو میگذاشتم تا کامم قبل از دهانم شیرین شود... 
با حسرت دانه ای با قلوا در دهانم گذاشتم و درب همه ی جعبه های دیگر را بستم... 
از گلویم پایین نمیرفت... گویی تمام لذت های دنیا بی او بر من حرام باشد...
من نمیتوانستم بدون او شیرینی اینها را بچشم...عطر هل و طعم پسته و پودر قند برای لذیذ بودن این خوراکی ها کافی نبود... میبایست هر دانه ای که بر دهان میگذارم ، یکی هم به دهان او میگذاشتم ؛ دریغا...
نمیتوانستم بی او ، خواسته بود دیگر از این کارها نکنم ، گفته بودم چشم ، اما نمیتوانستم...
رفتم زیباترین جعبه ای که درخانه داشتم را اوردم. یکی یکی جعبه ی شیرینی ها را باز کردم ، با تمام عشق دانه دانه از هر جعبه مقداری در آن چیدم و بسته بنده اش کردم و یادداشتی نوشتم که : "ببخش!
باور کن از گلویم پایین نمی‌رفت...
تو بر عهد خود هستی و خواهی بود ...
گوارای وجودت ..."
و منتظر آمدن فردا ماندم...
فردایی که اولین روز کاری ام در مدرسه ی جدید بود ؛پس از گذراندن مشقت های زیادی که برایم ساختند و حضرت یار نا حدودی از انها مطلع بود...
بعد از مدرسه رفتم به سوی محل کارش ، جوری ماشین را پارک کردم که از اتاقش متوجه آمدنم نشود...جعبه را به نگهبان دادم و گفتم به او رساند ، گفت الان نیستند، بعدا میبرم ... تشکر کردم و از در خارج شدم ، ناگهان بخود گفتم : اگر جعبه را باز کند چه؟!! اگر نوشته ام را ببیند ، میترسم برای یارم بد شود ...فورا بازگشتم.، ان را پس گرفتم و گفتم خودم میبرم به اتاقشان .
 
رفتم بالا ، اهسته به سمت اتاقش گام نهادم و دیدم یارم نیست، فورا جعبه را روی میزش گذاشتم ، چشمم افتاد به گوشی اش روی میز ، فهمیدم که احتمالا همین اتاق های بغل است و زود برمیگردد ، نگاهی به کتش که روی صندلی بود انداختم ، و به سرعت به اسانسور برگشتم و دکمه ی پایین رفتن را زدم ... اما چیزی صدایم میزد... کت روی صندلی اش، آن کت قشنگ سرمه ایش ، مرا به سوی خود میخواند...
از آسانسور خارج نشدم ، دوباره دکمه ی بالا را زدم و برگشتم به اتاقش ، نگاهی به اطراف کردم ، هیچ کس نبود ، درب اتاق منشی هم بسته بود ، خم شدم ، کتش را بوییدم و بر یقه اش بوسه ای گذاشتم ، نه یکی ،،چندین بوسه ، بر آن جای یقه اش که روی پشت گردنش قرار میگرفت ، همانجا که روزی جای بوسه های من بود... بوییدم وبوسیدمش ... نمیتوانستم بیشتر بمانم ، همه ی اینها چیزی حدود ده ثانیه طول کشید... از اتاقش بیرون امدم و رفتم... 
و هنگام خروج فقط به بوی عطر یقه اش که در مشامم مانده بود می اندیشیدم...

آه خدای من ! می‌توانستم بمانم در اتاقش تا ببینمش...میتوانستم یارم را که مدتهاست حسرت دیدارش را دارم ببینم ، گوشی روی میز و کت روی صندلی اش نشان میداد او همانجاست و هر لحظه ممکن است بیاید... اما نماندم ... آرزوی دیدن روی ماهش و لحظاتی نفس به نفس کنارش بودن را قورت دادم و رفتم که پای عهدمان مانده باشم...
رفتم و ان سوی خیابان منتظر ورودش به اتاقش ماندم ؛ چند ثانیه بعد آمد؛ خدای من! چققققدر آن پیراهن آستین کوتاه سفید به قامتش زیبا بود...چقدر دلرباتر از همیشه ...
متوجه ام شد ، مقابل پنجره ایستاده و با اشاره به من فهماند که بروم ، من هم با اشاره توجهش را به روی میزش جلب کردم ... میدیدم که بسته را برداشته و باز میکند ، من حتی حسرت توی چشمانش را میدیدم... من صدایش را شنیدم که گفت: "الهی دورت بگردم آخه این چه کاریه؟!" ..و جوابش را روی برگه نوشته بودم: "باور کن از گلویم پایین نمیرفت بی تو " ،
باور کن زندگی از گلویم پایین نمی‌رود بی تو... 
 
 جانایی با لبهای متبرک شده ...
۰۴/۷/۶
۱۴:۳۰'

آه...

۱۴ بازديد
خدای من...
این سالهای عمر منه که داره دور از یارم میگذره و دیگه بر نمیگردن... 
دور از یاری که وصله ی جونمه ؛ کنار کسی که معتقده وجود من تو زندگیش مانع پیشرفتشه ...

عاشقتر از این کنم که هستم...

۱۵ بازديد
دیشب در این ساعات تا اذان صبح در حرم امامی که چشمم به دستهای مهربانش خیره مانده ، نشسته بودم و با او حرف میزدم...
برایش نامه مینوشتم ، اشک میریختم و کاغذ نامه ای که جای جای آن پر از نام زیبای یارم بود، از اشکهایم خیس میشد ، مینوشتم و حرفهایم تمام نمیشد ، مینوشتم و کافی نبود برایم التماس کردن و دخترانه پیش پدر ناز کردن و راز گفتن که منم و مهربانی شما ، منم و دستهای قدرت مند شما ، منم و نگاه شما و و و ...
کاغذها را یکی پس از دیگری پر میکردم تا وقت اذان صبح.... بدنم پاک نبود و نمی‌توانستم از حدی به ضریح نزدیکتر شوم ؛ پس نامه ام را در هنگامه ی اذان و نماز جماعت به دخترم دادم تا درون ضریح بیندازد...
و اما امشب؛ امشب نگاهم به سقف اتاق، در بستر بیماری ، دراز کشیده ام ، به این فکر میکنم که اگر دیشب چه ها را میگفتم بهتر بود و امامم را بهتر راضی میکردم...
تمام استخوان های تنم از ویروسی که به جانم افتاده درد میکشند ، اما کدام درد قابل قیاس با درد هجران یاری که عزیزتر از او نداری در دنیایت؟!... کدام ویروس میتواند چون عشق و فراق یار در تنت بدود و چنان جولان دهد که در کوتاه زمانی، نه فقط استخوان هایت را ، نه فقط سلول های تنت را ، بلکه تمام ذرات روحت را نیز پر از درد کند ؟! درد جسم را که بالاخره دارویی ست، درد جسم را که میتوان فریاد زد، میتوان گفت آی آدم ها، رنگ رخسار زردم را ببینید که حکایت میکند از دردی که به جان سلول هایم افتاده ؛ بیمارم کرده و اینک شما مرا دریابید ... پارچه ای خیس بر پیشانی ام بگذارید که حرارت تن را بکاهد ، دارویی بخورانید که مسکّن باشد جسم بیمارم راه ...
اما عاشق مهجور با درد هجر یار چه کند که نه میتوان فریادش زد ، و نه مرهمی برآن گذارد...! اگر شده صورتت را با سیلی سرخ نگه داری ، رنگ رخسارت نباید حکایت کند سر درونت را ... درون تو خبرهایی ست که آدم ها نباید بفهمند ...نباید ببینندش ، که اگر بفهمند و ببینند هم کاری برای جانِ از غم عشق تب کرده ات نمیتوانند کرد... نه هیچ دارویی علاج این تب کند ، نه هیچ دستمال خیسی حرارت جانت را میزداید؛ که غم عشق را علاجی جز وصال یار نباشد ، دارویی جز اغوش محبوب افاقه نخواهد کرد...
این است که تو همواره دور از او که تمام جانت گشته ، درد میکشی و بیانش نتوان کرد... لبخند باید بر لب داشت و در میان مردم چرخید و زندگی کرد ، حال آنکه زندگی برای تو فقط در کنار یارت معنا دارد...
آه که همه ی درد ها یکی هستند و درد فراق دو تا ، هجران یار دردیست و پنهان کردن سوختنت میان آتش این هجران ، دردی دیگر... 
و عشق عجیبترین خلقت خداوندگار است که هر چه درد بیاورد ، باز میخواهی اش! هیچ عاشق را آرزوی رهایی از عشق نیست و بالعکس فزونی عشق را طلب میکند گرچه میداند هر چه آتش بر افروخته تر ، سوزانندگی اش بیش ...
از ای رو بود که مجنون  تکیه بر کعبه زد وگفت :
یارب به خدایی خداییت
وآنگه به کمال پادشا‌ییت
 
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
 
از چشمه ی عشق ده مرا نور
وین سرمه مکن ز چشم من دور
 
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم...
.
خدایا من عاشق او بودن را دوست دارم ، گرچه سوختن در آتش هجرش عاقبت این عاشقی باشد ، عاشق او بودن را از من مگیر... 
باور دارم که تا تو خدایی و ما بندگان ،هر هجری را پایانیست...
.
.
جانایی در دوهزار کیلومتر دور تر از یار
 
دوشنبه شب، آخرین لحظات تابستان ۰۴
 ۰۴/۶/۳۱