دوشنبه ۱۳ بهمن ۰۴ | ۲۱:۲۸ ۹ بازديد
یک:
شب چهاردهم شعبان است ،
شب چهاردهم شعبان است ،
ساعت 19:30' ... یعنی هنوز یک و نیم ساعت مانده تا وقت قرار عاشقانه مان روبروی ماه ...
من نشسته ام کنار ضریح امامزاده ...سرجای همیشگی ام ...دوشنبه است و خلاف معمول آمده ام ، انگار خوانده شدم ، ناگهان ...؛
ماه شب چهارده را از توی حیاط امامزاده تماشا کردم و بسیار زیبا و خیره کننده بود...
ماه شب چهارده را از توی حیاط امامزاده تماشا کردم و بسیار زیبا و خیره کننده بود...
نشسته ام کنار ضریح ، یاسینی هدیه کرده ام و اشک و التماس و دعا چون همیشه...
به یارم فکر میکنم ، به اینکه الان کجاست ...نمیدانم چرا ولی امشب کمی بیشتر امید دیدارش را دارم...شاید نه اینجا ..شاید جایی درخیابان ، شاید...
دلتنگم ، دلتنگی بی وقفه ای که تمام جانم را گرفته... غده ای که در جانم ریشه دوانده و درمانی ندارد جز وصل ...وصلی که نمیدانم چقدر راه مانده تا به آن برسم...
خو گرفته ام به این دلتنگی بی امان ، اما گاهی دلم کم طاقت تر است ، جلوی اشک هایم را نمیتوانم بگیرم ، و وعده ی امروز و فردا و سال بعد و سالهای بعد غم دلم را سبک نمیکند...
امروز از پشت پنجره دیدمش ..ایستاد ، مثل همیشه چای ریخت و روبرویم استکانش را سرکشید ، دستی برایم تکان داد و رفتم...
اما مگر این دیدارهای چند لحظه ای از این فاصله ، آب میشود برای عطش من؟!
دو:
ساعت 8 و 45 دقیقه است
ساعت 8 و 45 دقیقه است
روی بام خانه نشسته ام ، مثل همه ی شب های چهارده دیگر... اما این بار چشم هایم خیس تر است..دقیقا روب وی ماه نشسته ام ، نگاهش میکنم ، و میگویم کاش میتوانستی منند گوی جادوی قصه ها ، رخ یارم را نشانم دهی...
امشب دوبار از کنارم عبور کرد ...از کنارش عبور کردم و نتوانستم ببینمش...
وقتی داشتم از امامزاده برمیگشتم در لاین مقابل ، دیدمش که از کنارم رد شد و رفت... داشت همزمان با گوشی اش کار میکرد ، سعی کردم ، اما نتوانستم در ان یکی دو ثانیه ی عبورش رویش را ببینم...
میدانستم بین ساعت 8 تا 8 و نیم برمیگردد، جایی در خیابانمان می ایستد، تا دخترش را برگرداند...پس به امید دیدارش رفتم ... رفتم و نیم ساعت گوشه ی خیابان ایستادم تا وقتی می اید ببینمش... آمد ، عبور کرد و رفت توی کوچه ... رفتم از کوچه ی پشتی دور زدم که از کنارش عبور کنم بلکه بتوانم لحظه ی ببینمش...نمیتوانستم از پشت سر ببینم کسی جز او در ماشین هست یا نه ، با اینکه شیشه اش را پایین کشیده بود ، نمیتوانستم ببینم تنها بوده یا نه...نمیتوانستم سر بچرخانم ، نمیتوانستم خطر کنم ... کمی مکث کردم که اگر تنهاست مرا ببیند ، چراغی بزند ، شاید از کوچه به دنبالم خارج شود که لحظه ای یکدیگر را ببینیم ، اما نشد ... عبور کرد و رفت و مرا به صدای بوق ماشینش دل خوش کرد....
آه... آن شیشه های سیاه لعنتی هیچوقت نمیگذارند بتوانم ببینمش... کاش بشر نتوانسته بود شیشه های تیره بسازد ...که آنها را بر ماشین هایی که معشوق ادم بر آن سوار است بگذارند ، یا بر پنجره ای که زنی عاشق هر روز به امید دیدن معشوقش از فاصله ی 30 متری به آن خیره میشود...
لعنت به تکنولوژی ، لعنت به هرچه که مرا از دیدن او محروم میکند... لعنت به من که نمیتوانم دوری اش را تاب بیاورم...لعنت به من که عادت نمیکنم به فراقش ...
سه:
ساعت 9 است... مانند دختر بچه ای دیوانه ، روی پشت بام سرد بدون هیچ زیر اندازی دراز کشیده ام و با چشمهای خیس به آسمان و ستاره ها نگاه میکنم.... اشک روی چشمهایم را پوشانده، از این رو همه جا را تار میبینم ؛
روی ماه را هم هاله ای پوشانده... چیزی مانند غبار ، چیزی مانند مه ...چیزی مانند غم...
نگاه میکنم و میگویم : واقعا چطور هزاران سال یا شاید میلیون ها سال میگذرد که تو آنجا نشسته ای و شاهد اشکهای عاشقان بوده ای و از دیدن غمشان آب نشده ای؟!! البته که آب نمیشوی! تو از سنگی و شاید سنگها عشق را نفهمند...
شاید هم میفهمی و تاب می آوری... یا شاید همین غباری که ناگهان رویت را پوشاند ، غبار غم است ، که از دیدن بیچارگی کسی چون من ، از دیدن اشک های روی صورتم ، از اینکه هیچکاری نمیتوانی برایم بکنی ، بر چهره ات نشسته...
شاید از شرم روی این دوعاشقی که سه سال است تو را شاهد عشقشان گرفته اند ، چهره پوشانده ای....
اما غمگین نباش ای ماه... این شب هجران را صبح وصالیست عاقبت... صبحی که بعد از آن دیگر شب هجرانی نخواهد آمد...
من فقط برای دیدن آن صبح زنده مانده ام...
.
.
جانای سرگشته ی او
13 بهمن 04
21:21'
من فقط برای دیدن آن صبح زنده مانده ام...
.
.
جانای سرگشته ی او
13 بهمن 04
21:21'
همین ؟؟