دوشنبه ۱۵ دی ۰۴ | ۰۱:۴۷ ۱۳ بازديد
در چند دقیقه ای که شانس روبرویش نشستن را داشتم ، از ساعتی که هدیه گرفته بود حرف زد؛ از اینکه قبلا گفته بوده که "دلش یک ساعت صفحه سرمه ای با بندچرمی میخواهد"، اما ...
من بعد از "اما" ، برای چند لحظه هیچ نشنیدم ...من فقط همین را شنیدم که یارم ساعت سرمه ای بند چرمی دوست داشته است... دلخواسته ی یارم را فهمیده بودم ؛ و گویی برای لحظه ای دنیا را فتح کرده بودم !!!
او حرفهایش را ادامه میداد و من ذوق زده داشتم نقشه ی خریدن یک ساعت سرمه ای چرمی را میکشیدم...
او میگفت حالا من مانده ام و ساعتی که مثل ساعت قبلی ام است ، ومن داشتم با خودم میگفتم : چه بهتر! کسی که باید ساعت دلخواهت را برایت میخریده ، من بوده ام نه هیچ کس دیگری ...
او حرف میزد و من داشتم به مچ دستش نگاه میکردم و تصور میکردم آن ساعت دلخواهش که من به زودی برایش خواهم فرستاد، چقدر به دست نازنینش می آید...
او حرف میزد و من داشتم حساب میکردم که چقدر کم دارم برای خرید آن ساعت ؛ چند نفر را اگر ویزیت کنم کافیست که بتوانم یک ساعت به دردبخور که مناسب دست یک مهندس خوشتیپ باشد را بخرم...
او میگفت حالا من مانده ام و ساعتی که مثل ساعت قبلی ام است ، ومن داشتم با خودم میگفتم : چه بهتر! کسی که باید ساعت دلخواهت را برایت میخریده ، من بوده ام نه هیچ کس دیگری ...
او حرف میزد و من داشتم به مچ دستش نگاه میکردم و تصور میکردم آن ساعت دلخواهش که من به زودی برایش خواهم فرستاد، چقدر به دست نازنینش می آید...
او حرف میزد و من داشتم حساب میکردم که چقدر کم دارم برای خرید آن ساعت ؛ چند نفر را اگر ویزیت کنم کافیست که بتوانم یک ساعت به دردبخور که مناسب دست یک مهندس خوشتیپ باشد را بخرم...
او حرف میزد و من ذوق چشمهایش را ، لبخندش را،حتی "دیووونه" گفتنش را، وقتی آن ساعت را روی میز اتاقش میدید ، و حتی حرص خوردنش را که چرا باز برایش چیزی فرستاده ام ، تصور میکردم و سلول های قلبم اشک شوق میریختند ...
به محض اینکه به خانه رسیدم ، شروع کردم به زیر و رو کردن سایت ها... فورا به همان کسی که ساعت دو سال پیشش را از او خریده بودم ، پیام دادم و گفتم من ساعتی با این مشخصات میخواهم ، چند عکس فرستاد که یکی دوتای آنها بدک نبودند ، اما من چیز بهتری میخواستم...گفت تا دو سه هفته ی دیگر چیزی که میخواهی را برایت جور میکنم ، عجله که نداری؟! گفتم: نه چندان اما هر چه زودتر بهتر...
در خیال خودم میگفتم آن ساعت دلخواهش را در یک بسته بندی که توجه اغیار به آن جلب نشود ، وقتی در اتاقش حضور ندارد ، میبرم و روی میز کارش میگذارم و میروم... نه! باید نوشته ای ، چیزی روی آن بگذارم ... یک بوسه کافیست؛... تصویر رد لب هایم را با رژ لب روی کاغذی میگذارم و تمام ...و تصور کردم لحظه ای را که لب هایش را جای لب هایم روی آن کاغذ میگذارد و لبخند زدم... اما نه! این هم کافی نبود... لابد وقتی چشمش به ان می افتاد با ناراحتی میگفت: اما ما عهد کرده بودیم، جانا! چرا سر قولمان نمیمانی...! پس جملهای هم مینویسم؛ مجمل و مختصر:
"من به کسی قولی نداده ام که مجبور باشم پای عهدم بمانم... تو هم که عهد شکنی نکرده ای...پس لبخند بزن که جانم فدای لبخندت باد..."
"من به کسی قولی نداده ام که مجبور باشم پای عهدم بمانم... تو هم که عهد شکنی نکرده ای...پس لبخند بزن که جانم فدای لبخندت باد..."
وسپس با آن بوسه ی به رنگ خون امضایش میکنم و تمام...
میبینی؟! من در همان 24 ساعت همه ی فکرهایم را کرده بودم ، حساب همه چیز را کرده بودم ؛ جز اینکه حضرت یار فردا عکسی بفرستد از یک ساعت صفحه سرمه ایِ بند چرمی که بر مچ دستش بسته شده ؛ و ناگهان چون پتکی بر سرم فرود آید که : "دیدی این لبخند سهم تو نبود؟!...."
آه... این هم رفت کنار تمام لبخندها و ذوق هایی که دلم میخواست جلوی چشمان من باشد ، بخاطر من باشد ، سهم دل عاشق من باشد ، اما نبود...
اما بالاخره روزی ... آه...
آه... این هم رفت کنار تمام لبخندها و ذوق هایی که دلم میخواست جلوی چشمان من باشد ، بخاطر من باشد ، سهم دل عاشق من باشد ، اما نبود...
اما بالاخره روزی ... آه...
با همه ی این ها ،من قربانش بروم که چقدر همه چیز به دست های نازنینش می آید... همه چیز؛
و بیش از همه چیز آن دستبند چرمی که موهای بافته شده ی کسی بر آن نشسته....
.
جانای حسرت به دل او
1:40' بامداد 15 دی 04
شبی سرد
در تنهاییِ بیمارستان...
همین ؟؟