شنبه ۱۸ بهمن ۰۴ | ۱۹:۴۱ ۱۴ بازديد
بالاخره خداوند دیدارش را برایم مقدر فرمود ...
برای جشنی به خانه ی یکی از دوستانم دعوت بودم، اما نمیتوانستم ان جشن را به امامزاده رفتن و امید دیدار_ گرچه کم احتمال_ یارم ترجیح دهم ...
نمیخواستم تا مدتها حسرت بخورم... پس به امامزاده رفتم ، خواستم بخاطر دخترانم زودتر مشلولم را بخوانم و بروم که به جایی که دعوت بودیم هم برسم ؛ همینکه وارد شدم گفتم خدایااا میدانی که امید دارم بینمش ، لطفا اگر صلاح میدانی ، به من لطفی کن و دیدارش را برایم مقدر بفرما ...
با آنکه میدانستم احتمال آمدن محبوبم کم است ، اما امیدوار بودم و هر چند دقیقه یک بار آن طرف ضریح را نگاه میکردم که شاید ببینم نشسته سر جای همیشگی اش ...
اواخر دعا بودم و نزدیک به نیم ساعت گذشته بود از حضورم ، دلم نمیخواست دعایم تمام شود ، دلم نمیخواست بروم؛ میترسیدم بروم و یارم بیاید و من باز هم محروم بشوم از دیدارش ... زنی کنارم نشسته بود و چیزی پرسید که لاجرم دعاخواندنم را قطع کردم و مشغول پاسخ دادن به او شدم ...
حرفهایش که تمام شد ، چشمم به آنطرف ضریح افتاد و لحظه ای تمام وجودم غرق شوق شد ...
حضرت یار آمده بود و مشغول خواندن مشلول بود... از خوشحالی حضورش و دیدارش همانجا به سجده رفتم و شکرگزاری کردم ...
مثل همیشه به مناجات کردنش نگاه میکردم و میگفتم خدایا ، دعاهایش را مستجاب بفرما...
با خودم گفتم شاید زمانش خیلی کم باشد ؛ شاید دیده باشد که دخترانم همراهمند و به همین دلیل نماند و سریع برود، اما من امشب خیلی نیاز دارم چند کلمه با او حرف بزنم ... پس دعا و نمازم را خواندم ،و بچه ها را بردم بیرون توی ماشین نشستند و میدانستم احتمالا حضرت یار هم در حال تمام کردن دعا و بیرون امدن است...
ایستادم منتظرش در حیاط ، تقریبا پنج دقیقه گذشت، و او که تمام جان من است ، آمد... از پشت نگاهش مبکردم و منتظر بودم برگردد مرا ببیند ، و دید؛ با ذوق و لبخندی که با تمااام دنیا عوضش نمیکنم نگاهم کرد...
کمی در حیاط دور از رفت و امد مردم با هم گفتگو کردیم، شکلاتی که از قبل برایش در کیفم گذاشته بودم را پیداکردم و دادم دستش ...
نگاهش میکردم ، با جملات کوتاه حرف میزدم و به زور بغض و اشکهایم را نگاه داشته بودم ،اما یارم حرفی زد که توان نگه داشتن بغضم را از من ربود ... گفت باید بپذیریم رسیدنمون به هم ممکن نیست ... باید بپذیریم که محال است، و اتفاق افتادنش فقط کار خداست... تا به زندگیمان برسیم و طاقت بیاوریم!!
باور نمیکردم او بود که این جملات را به زبان می آورد!
من داشتم از دلتنگی ام میگفتم و او حرف از بیخیال شدن و راحت به زندگی ادامه دادن میزد که شاید از این طریق مرا آرام کند، غافل از اینکه این امید به وصل است که در فراقش مرا سرپا نگه داشته ...
تلفنش زنگ خوردو بخاطر سرو صداهای اطراف نمیشد جواب دهد ...
وقتی که دلم نمیخواست برود، ناچار بود برود... نگاهش کردم ، گفتم خیلی دوستت دارم ، به چشم هایم چشم دوخت و گفت من هم خیلی دوستت دارم عزیزدلم ...
. دعوتم کرد به صبر ، و من با صورتی اشک الود و لبهای لرزان ، گفتم:حالم خوب نیست امین ، ... تو روزها درگیر کار در اداره ای با هزار مشغله ، لاجرم کمتر ذهنت درگیر من است؛ اما من ، در هرحالی ، هرجا ، در تمام حالات ، تمام فکرم پیش توست ، ودلتنگی امانم را میبرد ...گفت به خدا من هم همینم ، من هم در تمام حالات به تو فکر میکنم ، اما چاره چیست؟ گفتم نمیدانم...دعا کن بتوانم تاب بیاورم
میدانستم عجله و اضطراب رفتن دارد ، من باید میرفتم تا او هم بتواند برود ...دلم میرفت برای لمس جزیی از وجودش ...دلم میرفت برای لحظه ای به او نزدیکتر بودن .... دستم را خیلی ارام ، طوری که فقط لباسش را لمس کنم، روی بازوی دست راستش کشیدم و خداحافظی کردم و رفتم ...
و همین یک ثانیه لمسش، همین یک آن به او متصل بودن ، ضربان قلبم را آرامتر کرد... از امامزاده تشکر کردم بخاطر دیدار یارم ، و مثل همیشه مستاصلانه از خدا وصالش را خواستم ...
چشمهایم هنوز خیس بود، وقتی وارد ماشین شدم؛ دخترم پرسید مامان گریه کردی؟!! گفتم خیلی کم...گفت چرا؟! گفتم هیچ ، با خدا حرف میزدم...
و زیر لب میگفتم با خدا...خدایی که میتواند او را به من برساند ، خدایی که برایش غیر ممکنی نیست ، خدایی که حال دل مرا میداند... .
صبح دیدم یارم شرح دیدار دیشب را نوشته است ... از حرفی که زده بود و از بغضی که شکسته شده بود نوشته بود ، از دلش که با اشک های من بر زمین ریخت و بعد از رفتنم تکه هایش را جمع کرد و رفت ..
. در جوابش نوشتم: " جانم فدای قدمهات که اومدی و چشمای این عاشق بیچاره ی چشم انتظار رو روشن کردی...
جانم فدای یک لحظه نفس کشیدنت...
برای من دنیا تو همین چند دقیقه ای که کنارت نفس کشیدم و به چشمات نگاه کردم خلاصه میشه...
برای من دنیا همون لحظه ی لمس آروم آستین لباسته...
برای من زندگی و تاب آوری فقط امید رسیدن به آغوشته ...
فقط بهت التماس میکنم، بعد از این هرگز هرگز هرگز ازم نخواه فکر کنم قراره بهت نرسم، فکر کنم رسیدنمون به هم محاله... میدونی اگر اینو باورکنی، اگر همین یک جمله رو باور کنی و بخوای من هم باورش کنم تنها دلیل حیاتم رو از من میگیری...
تو رو نمیدونم، اما برای من دلیل هر کاری ،هر تلاشی، هر لقمه غذایی که به دهنم میذارم، هر صبحی که بیدار میشم میرم باشگاه ، هر محبتی که به آدمها میکنم، فقط این امید به تو رسیدنه؛
اینو از من نگیر عزیز من... اینو از من نگیر...
جانای او
17 بهمن 04
برای جشنی به خانه ی یکی از دوستانم دعوت بودم، اما نمیتوانستم ان جشن را به امامزاده رفتن و امید دیدار_ گرچه کم احتمال_ یارم ترجیح دهم ...
نمیخواستم تا مدتها حسرت بخورم... پس به امامزاده رفتم ، خواستم بخاطر دخترانم زودتر مشلولم را بخوانم و بروم که به جایی که دعوت بودیم هم برسم ؛ همینکه وارد شدم گفتم خدایااا میدانی که امید دارم بینمش ، لطفا اگر صلاح میدانی ، به من لطفی کن و دیدارش را برایم مقدر بفرما ...
با آنکه میدانستم احتمال آمدن محبوبم کم است ، اما امیدوار بودم و هر چند دقیقه یک بار آن طرف ضریح را نگاه میکردم که شاید ببینم نشسته سر جای همیشگی اش ...
اواخر دعا بودم و نزدیک به نیم ساعت گذشته بود از حضورم ، دلم نمیخواست دعایم تمام شود ، دلم نمیخواست بروم؛ میترسیدم بروم و یارم بیاید و من باز هم محروم بشوم از دیدارش ... زنی کنارم نشسته بود و چیزی پرسید که لاجرم دعاخواندنم را قطع کردم و مشغول پاسخ دادن به او شدم ...
حرفهایش که تمام شد ، چشمم به آنطرف ضریح افتاد و لحظه ای تمام وجودم غرق شوق شد ...
حضرت یار آمده بود و مشغول خواندن مشلول بود... از خوشحالی حضورش و دیدارش همانجا به سجده رفتم و شکرگزاری کردم ...
مثل همیشه به مناجات کردنش نگاه میکردم و میگفتم خدایا ، دعاهایش را مستجاب بفرما...
با خودم گفتم شاید زمانش خیلی کم باشد ؛ شاید دیده باشد که دخترانم همراهمند و به همین دلیل نماند و سریع برود، اما من امشب خیلی نیاز دارم چند کلمه با او حرف بزنم ... پس دعا و نمازم را خواندم ،و بچه ها را بردم بیرون توی ماشین نشستند و میدانستم احتمالا حضرت یار هم در حال تمام کردن دعا و بیرون امدن است...
ایستادم منتظرش در حیاط ، تقریبا پنج دقیقه گذشت، و او که تمام جان من است ، آمد... از پشت نگاهش مبکردم و منتظر بودم برگردد مرا ببیند ، و دید؛ با ذوق و لبخندی که با تمااام دنیا عوضش نمیکنم نگاهم کرد...
کمی در حیاط دور از رفت و امد مردم با هم گفتگو کردیم، شکلاتی که از قبل برایش در کیفم گذاشته بودم را پیداکردم و دادم دستش ...
نگاهش میکردم ، با جملات کوتاه حرف میزدم و به زور بغض و اشکهایم را نگاه داشته بودم ،اما یارم حرفی زد که توان نگه داشتن بغضم را از من ربود ... گفت باید بپذیریم رسیدنمون به هم ممکن نیست ... باید بپذیریم که محال است، و اتفاق افتادنش فقط کار خداست... تا به زندگیمان برسیم و طاقت بیاوریم!!
باور نمیکردم او بود که این جملات را به زبان می آورد!
من داشتم از دلتنگی ام میگفتم و او حرف از بیخیال شدن و راحت به زندگی ادامه دادن میزد که شاید از این طریق مرا آرام کند، غافل از اینکه این امید به وصل است که در فراقش مرا سرپا نگه داشته ...
تلفنش زنگ خوردو بخاطر سرو صداهای اطراف نمیشد جواب دهد ...
وقتی که دلم نمیخواست برود، ناچار بود برود... نگاهش کردم ، گفتم خیلی دوستت دارم ، به چشم هایم چشم دوخت و گفت من هم خیلی دوستت دارم عزیزدلم ...
. دعوتم کرد به صبر ، و من با صورتی اشک الود و لبهای لرزان ، گفتم:حالم خوب نیست امین ، ... تو روزها درگیر کار در اداره ای با هزار مشغله ، لاجرم کمتر ذهنت درگیر من است؛ اما من ، در هرحالی ، هرجا ، در تمام حالات ، تمام فکرم پیش توست ، ودلتنگی امانم را میبرد ...گفت به خدا من هم همینم ، من هم در تمام حالات به تو فکر میکنم ، اما چاره چیست؟ گفتم نمیدانم...دعا کن بتوانم تاب بیاورم
میدانستم عجله و اضطراب رفتن دارد ، من باید میرفتم تا او هم بتواند برود ...دلم میرفت برای لمس جزیی از وجودش ...دلم میرفت برای لحظه ای به او نزدیکتر بودن .... دستم را خیلی ارام ، طوری که فقط لباسش را لمس کنم، روی بازوی دست راستش کشیدم و خداحافظی کردم و رفتم ...
و همین یک ثانیه لمسش، همین یک آن به او متصل بودن ، ضربان قلبم را آرامتر کرد... از امامزاده تشکر کردم بخاطر دیدار یارم ، و مثل همیشه مستاصلانه از خدا وصالش را خواستم ...
چشمهایم هنوز خیس بود، وقتی وارد ماشین شدم؛ دخترم پرسید مامان گریه کردی؟!! گفتم خیلی کم...گفت چرا؟! گفتم هیچ ، با خدا حرف میزدم...
و زیر لب میگفتم با خدا...خدایی که میتواند او را به من برساند ، خدایی که برایش غیر ممکنی نیست ، خدایی که حال دل مرا میداند... .
صبح دیدم یارم شرح دیدار دیشب را نوشته است ... از حرفی که زده بود و از بغضی که شکسته شده بود نوشته بود ، از دلش که با اشک های من بر زمین ریخت و بعد از رفتنم تکه هایش را جمع کرد و رفت ..
. در جوابش نوشتم: " جانم فدای قدمهات که اومدی و چشمای این عاشق بیچاره ی چشم انتظار رو روشن کردی...
جانم فدای یک لحظه نفس کشیدنت...
برای من دنیا تو همین چند دقیقه ای که کنارت نفس کشیدم و به چشمات نگاه کردم خلاصه میشه...
برای من دنیا همون لحظه ی لمس آروم آستین لباسته...
برای من زندگی و تاب آوری فقط امید رسیدن به آغوشته ...
فقط بهت التماس میکنم، بعد از این هرگز هرگز هرگز ازم نخواه فکر کنم قراره بهت نرسم، فکر کنم رسیدنمون به هم محاله... میدونی اگر اینو باورکنی، اگر همین یک جمله رو باور کنی و بخوای من هم باورش کنم تنها دلیل حیاتم رو از من میگیری...
تو رو نمیدونم، اما برای من دلیل هر کاری ،هر تلاشی، هر لقمه غذایی که به دهنم میذارم، هر صبحی که بیدار میشم میرم باشگاه ، هر محبتی که به آدمها میکنم، فقط این امید به تو رسیدنه؛
اینو از من نگیر عزیز من... اینو از من نگیر...
جانای او
17 بهمن 04
همین ؟؟