آرشیو دی ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

آن ساعت ...

۱۲ بازديد
در چند دقیقه ای که شانس روبرویش نشستن را داشتم ، از ساعتی که هدیه گرفته بود حرف زد؛ از اینکه قبلا گفته بوده که "دلش یک ساعت صفحه سرمه ای با بندچرمی میخواهد"، اما ...
من بعد از "اما" ، برای چند لحظه هیچ نشنیدم ...من فقط همین را شنیدم که یارم ساعت سرمه ای بند چرمی دوست داشته است... دلخواسته ی یارم را فهمیده بودم ؛ و گویی برای لحظه ای دنیا را فتح کرده بودم !!!
او حرفهایش را ادامه میداد و من ذوق زده داشتم نقشه ی خریدن یک ساعت سرمه ای چرمی را میکشیدم...
او میگفت حالا من مانده ام و ساعتی که مثل ساعت قبلی ام است ، ومن داشتم با خودم میگفتم : چه بهتر! کسی که باید ساعت دلخواهت را برایت میخریده ، من بوده ام نه هیچ کس دیگری ...
او حرف میزد و من داشتم به مچ دستش نگاه میکردم و تصور میکردم آن ساعت دلخواهش که من به زودی برایش خواهم فرستاد، چقدر به دست نازنینش می آید...
او حرف میزد و من داشتم حساب میکردم که چقدر کم دارم برای خرید آن ساعت ؛ چند نفر را اگر ویزیت کنم کافیست که بتوانم یک ساعت به دردبخور که مناسب دست یک مهندس خوشتیپ باشد را بخرم...
او حرف میزد و من ذوق چشمهایش را ، لبخندش را،حتی "دیووونه" گفتنش را، وقتی آن ساعت را روی میز اتاقش میدید ، و حتی حرص خوردنش را که چرا باز برایش چیزی فرستاده ام ، تصور میکردم و سلول های قلبم اشک شوق میریختند ... 
به محض اینکه به خانه رسیدم ، شروع کردم به زیر و رو کردن سایت ها... فورا به همان کسی که ساعت دو سال پیشش را از او خریده بودم ، پیام دادم و گفتم من ساعتی با این مشخصات میخواهم ، چند عکس فرستاد که یکی دوتای آنها بدک نبودند ، اما من چیز بهتری میخواستم...گفت تا دو سه هفته ی دیگر چیزی که میخواهی را برایت جور میکنم ، عجله که نداری؟! گفتم: نه چندان اما هر چه زودتر بهتر...
در خیال خودم میگفتم آن ساعت دلخواهش را در یک بسته بندی که توجه اغیار به آن جلب نشود ، وقتی در اتاقش حضور ندارد ، میبرم و روی میز کارش میگذارم و میروم... نه! باید نوشته ای ، چیزی روی آن بگذارم ... یک بوسه کافیست؛... تصویر رد لب هایم را با رژ لب روی کاغذی میگذارم و تمام ...و تصور کردم لحظه ای را که لب هایش را جای لب هایم روی آن کاغذ میگذارد و لبخند زدم... اما نه! این هم کافی نبود... لابد وقتی چشمش به ان می افتاد با ناراحتی میگفت: اما ما عهد کرده بودیم، جانا! چرا سر قولمان نمیمانی...! پس جمله‌ای هم مینویسم؛ مجمل و مختصر:
"من به کسی قولی نداده ام که مجبور باشم پای عهدم بمانم... تو هم که عهد شکنی نکرده ای...پس لبخند بزن که جانم فدای لبخندت باد..."
وسپس با آن بوسه ی به رنگ خون امضایش میکنم و تمام...
 
میبینی؟! من در همان 24 ساعت همه ی فکرهایم را کرده بودم ، حساب همه چیز را کرده بودم ؛ جز اینکه حضرت‌ یار فردا عکسی بفرستد از یک ساعت صفحه سرمه ایِ بند چرمی که بر مچ دستش بسته شده ؛ و ناگهان چون پتکی بر سرم فرود آید که : "دیدی این لبخند سهم تو نبود؟!...."
آه... این هم رفت کنار تمام لبخندها و ذوق هایی که دلم میخواست جلوی چشمان من باشد ، بخاطر من باشد ، سهم دل عاشق من باشد ، اما نبود...
اما بالاخره روزی ... آه...

با همه ی این ها ،من قربانش بروم که چقدر همه چیز به دست های نازنینش می آید... همه چیز؛
 و بیش از همه چیز آن دستبند چرمی که موهای بافته شده ی  کسی بر آن نشسته....
.
جانای حسرت به دل او
 
1:40' بامداد 15 دی 04
شبی سرد
در تنهاییِ بیمارستان...

مَردی برای من...

۹ بازديد
 
مرد...
این کلمه ممکن است برای هر کسی مفهومی داشته باشد ؛
 مثلا زنی برایش کافی باشد کسی نیازهای مالی اش را تامین کند ، تا بگوید او "مرد من " است... 
یا زنی به کسی که همواره همه جا کنارش است و شب ها سر بر بالینش مینهد،  بگوید "مرد من" ؛ 
یا ممکن است برای زنی همینکه کسی نامش در شناسنامه اش نوشته‌شده باشد ، کفایت کند که بگوید او "مرد من" است...
یا دختری معشوقش را که روزی صد بار با او حرف میزند و با یک تلفن خود را به او میرساند ، "مرد" خود بداند...
و هزار دلیل دیگر که هیچکدام را من ندارم...
اما من ...
 من کسی را " مرد" خود میدانم ، که نه کنار خودم دارمش ، نه اجازه ی هم کلامی با او را دارم، نه دیدنش را ؛ مگر از پشت پنجره ای تاریک در ان سوی خیابان، یا برحسب اقبال ، روزی زیر پلی وسط دریا برای چند دقیقه‌...  
نه میتوانم به وقت غم و دلتنگی سر بر شانه اش بگذارم تا مرهمی باشد بر دردم؛
و نه میتوانم به وقت شادی و شور در آغوشش بگیرم و اشک شوق بریزم و خنده هایم را با او تقسیم کنم ؛
نه نامش در شناسنامه ام آمده که دلخوشش باشم ، نه حتی به کسی میتوانم بگویم که چقدر دوستش دارم...
نه میتوانم با او خیابان و کوچه ای را قدم بزنم ، نه میتوانم وقتی نیازی دارم با او مطرح کنم ؛
حتی نمیتوانم یک روز یک دل سیر نگاهش کنم ، یا آنطور که دلم رضا دهد قربان صدقه اش بروم ...
"مرد من" کسی ست که بی هیچ یک از این دلخوشی ها ، تمام امید من برای ادامه ی حیات است... 
"مرد من" کسی ست که مرا به آغوش میکشد، بی آنکه به آغوش کشیده باشد ! 
تکیه گاهم است، بی آنکه حتی کنارش بتوانم قدمی راه بروم، چه رسد به تکیه دادن! 
مرد من کسی ست که بر قلبم پادشاهی میکند، بی آنکه تاجی بر سرش گذاشته باشم...
 کسی که آغوشش را ندارم ، اما با رویای آغوشش روزهایم را شیرین میکنم و خواب شبهایم را آرام ...
"مرد من" آن کسی است که بلد است چگونه با نگاهی ، یا با چینش واژگان کنار هم مرا به سینه ی گرمش بفشارد... 
بلد است از نگاهم همه ی کلماتم را بخواند؛ 
بلد است اشکهایم را پاک کند بی آنکه دستی بر صورتم کشیده باشد؛ 
"مرد من" آن کسی ست که بخاطر من رنج فراوان کشید و هرگز بر من منتی نگذاشت و همواره خود را بدهکار من دانست با آنکه هر چه کشید از عاشق بودنش بر من بود ...
"مرد من" کسی ست که برای فهمیدن مردانگی اش نیاز نبود یک عمر را با او زیر یک سقف بگذرانم؛ کسی که سه روز نفس به نفسش بودن، کافی بود برای چشیدن مردانگی و امنیت آغوشش...
همان سه روز کافی بود که بدانم سایه اش اگر بر سرم باشد، بعد از آن مرا به خنکای هیچ سایه ای نیاز نباشد ...
آه..."مرد من" همان کسی ست که سالها بار عشقم را به دوش کشید و هر چقدر که خسته شد و رنج کشید، زمینش نگذاشت ... 
"مرد من" کسی ست که بی هیچ خطبه ای قلبم را تصاحب کرد و بی هیچ امضایی به من متعهد ماند؛
بی آنکه از او خواسته باشم قسم خورد به پای من میماند، و ماند...
و بی هیچ شرطی و توقعی عاشقی کرد و هرگز هیچ از من نخواست، حتی به پایش ماندن را ! 
"مرد من" همان کسی ست که در اوج نداشتنش ، دارمش...
همان که در هجران هم عشقش را از من دریغ نمیدارد؛
همان که تمام کوره راه های قلبم را میداند؛
 همان که هرگز نیاز نبود در کنارش جور دیگری باشم؛ کسی که توانستم کنارش خود خود خودم باشم ...
مردی که نه تنها آغوشش ، نه تنها دست هایش،نه تنها شانه ها و بازوانش ، نه تنها نگاهش ، بلکه حتی نامش هم دلم را به امنیت وجودش گرم میکند؛ مردی که شاید فقط من طعم معنای نامش را آنطور که باید چشیده ام؛...امینِ من...
 
 
جانای آن مرد
۰۴/۱۰/۱۳
13 رجب (میلاد امیرالمومنین)

قشنگترین چیزهایی که برایم عادت شدند....

۱۲ بازديد
دلم برای خواندن نوشته هایش تنگ شده... درست است که مدت خیلی زیادی از آخرین نوشته اش که در اینستا خواندم نگذشته ، اما همین مدت هم برای من طولانی بوده... من به نوشته های او ، به کلماتش ، به چینش جملاتش کنار هم ، عادت کرده ام ..
مثل همان روزهایی که عادت کردم به نفس کشیدن نفس هایش و حالا به دنبال همان نفس ها مقرمان را قدم میزنم...
مثل عادت کردنم به لمس دست ها و انگشتانش ،
یا عادت کردنم به نوازش بی وقفه ی پاهایش ...
مثل عادت کردنم به سر گذاشتن روی پایش ،
مثل عادت کردنم به حرکت انگشت هایش میان موج موهایم و  بافته شدن موهایم به دستان او...
مثل عادت کردنم به بوی شقیقه اش ، به بوی گردن و عطر سینه اش... 
مثل عادت کردنم به شنیدن صدای تپش های قلبش از نزدیک ترین فاصله ی ممکن؛ از روی سینه اش...
مثل عادت کردنم به قدم زدن با او در حالی که سمت راستش قرار گرفته ام
و و و ...مثل ده ها چیز دیگر که با او به آن ها معتاد شدم....