دوشنبه ۲۶ آبان ۰۴ | ۱۵:۰۸ ۱۵ بازديد
موهایم را کوتاه کردم؛
کوتاهِ کوتاه...
کوتاهِ کوتاه...
عاشق دور از یار را چه حاجت به گیسوان در هم تنیده ی بلند؟! گیسوی در هم تنیده برای عاشق در فراق مانده وبال گردن است!
وبال گردنم را کوتاه کردم؛ در چهارمین روز آبان ...
روبروی آینه که میایستادم، موهایم را که میدیدم، تمام وجودم تمنای دستهای یارم را داشت، که در میان موهایم بچرخد و تار به تار آنها را لمس کند و شانه زند و متبحرانه به هم ببافد؛ و من همچون همیشه دلم نیاید تا چند روز موهایم را باز کنم... هی دست بکشم روی آن بافته ی دستهای یار و هی ببوسم جای انگشتانش را...
موهایم را کوتاه کردم تا بهانه ی دست هایش را از دلم بگیرم... گرچه دلم هزار بهانه ی دیگر دارد برای خواستن آن دست های نازنینش ...
وقتی جلوی آینه ی آرایشگاه خودم را دیدم ، یاد ان روز در یک سال و نیم پیش افتادم که موهایم را کوتاه کردم ، همه را لای حوله ای پیچیدم که به یارم نشان دهم ، و او چه عاشقانه آن ها دوباره به هم بافت... یادم آمد که به محض دیدن چهره ی جدیدم در آینه، چند عکس گرفتم که به او نشان دهم ، تا مثل همیشه اولین کسی باشد که هر چیز تازه ای از زندگی ام را ببیند... یادم امد که به محض سوار شدن به ماشینش بی پروا شالم را از سر انداختم و چشمانش را مهمان دیدن قیافه ی تازه ام کردم... در هم آمیختگی شرم نگاه و ذوق چشمانش در آن لحظه ،هرگز از خاطرم نمی رود...
اما این بار...آه... این بار نه میتوانستم موهای چیده شده ام را برایش ببرم ، نه میتوانستم عکسی برایش بگیرم و نه اینکه از نزدیک نشانش دهم... دسته ای از موهایم را که از لگد شدن زیر پای آرایشگر جان سالم به در برده بودند برداشتم و عکسی گرفتم که نشانش دهم ، که بگویم موهایم را بدون دست های او نمیخواسته ام...
و بعد همه ی آن موهایی که هیچ وقت انگشتان یارم لمسشان نکرده بود ، با جاروی آرایشگر به سطل آشغال ریخته شدند...چه اینکه ارزشی نداشتند که بمانند... نه رد انگشتهای یار ، نه رد نگاهش ، نه رد نفس هایش ، هیچ کدام لای آنها نبود...پس به قیمت کدام فضیلت نگاهشان میداشتم؟!!
مویی که سهم دستان مردی عاشق نباشد ، لاجرم باید سهم زباله دان آرایشگاه شود ...
به خانه که برگشتم حسرت اینکه نمیتوانم عکسی برای یارم بفرستم قلبم را میفشرد ، اما چاره چه بود؟ این حسرت هم اضافه شد بر انبوه حسرت های دوران هجران...
دو سه روز بعد ، با دوستانم در فروشگاهی که فروشنده اش خانم بود و محیط امنی داشت ، از دکور زیبای فروشگاه استفاده کردیم و چند عکس گرفتیم ، با خودم گفتم شاید بشود عکس هایی که کمی از مدل و رنگ تازه ی موهایم نمایان باشد بگیرم و استوری کنم که یارم ببیند...و این کار را کردم ... حضرت یار دید و ذوقش را با یک استیکر نشان داد و با همین کار انگار دنیا را در دستانم ریخته بود ؛ قلب آرام گرفت و حالا چهره ی تازه ام را بیشتر دوست داشتم...
بعد از آن منتظر بودم که احتمالا حضرت یار نوشته ای در وبلاگش بارگذاری کند که به وسیله ی آن احساسش را به من نشان دهد ، و من که یارم را خیلی خوب میشناسم ، انتظار به جایی داشتم... دلدار مهربانم ، چند روز بعد متنی پر از احساس و خاطره و عشق نوشت ، با عنوان "موهایش"... و خدا میداند که من با چه ذوقی خواندمش و با هر جمله اش چه چراغی در قلبم روشن میشد ...
با خواندن بعضی از نوشته هایش ، قلبم جایی شبیه مسجد نصیرالملک شیراز میشود...همانقدر پر از نور ، همانقدر رنگی و زیبا ؛ و نوشته ی آن روزش از این دست بود...
حالا هر بار که موهایم را جلوی آینه شانه میزنم ، به یاد جملاتش می افتم ، به یاد دستهایش دستی لای موهایم میبرم و میگویم : دوباره بلند میشوید و من تا روزی که دست های یارم را لای شما نبینم ، کوتاهتان میکنم ...از شما فقط همان دسته ای که دور مچ یارم تابیده شده ، سعادتمند و عاقبت بخیر بود... کاش من به جای آن دسته از موهایم بودم..کاش من آنقدرخوشبخت بودم که کنارش باشم؛ کنار مردی که هیچ کس نمیتواندمانند او از موهای یارش سخن بگوید؛ که سطرها را برایش سیاه کند و قلب یارش را سپید...
جانای او
آبان ۰۴
همین ؟؟