یکشنبه ۰۹ آذر ۰۴ | ۰۱:۴۶ ۱۱ بازديد
یکشنبه بود و آن روز اولین روز از روزهای معلم نبودنم بود... اولین روز از روزهایی که باید طبق معمول سرکلاس میرفتم و دیگر اجازه نداشتم...
تلخ بود ...بسیار تلخ بود ...برای منی که عاشق شغلم بودم ، عاشق بچه های کلاسم بودم ، تلخ بود... برای منی که در این دوران فراق از یارم مدرسه تنها دلخوشی ام بود و تسکین بخش انبوه غم فراقی که بر شانه هایم داشتم ، از دست دادن شغلم بسیار تلخ بود...
در شش ماه گذشته بسیار تلاش کرده بودم برای حفظ شغلم ، برای نجات از ظلمی که بر من روا داشته بودند... به افراد بسیاری رو زده بودم و از هر طریقی که دستم میرسید سعی داشتم مانع این اجحاف و نامردی که در حقم داشت صورت میگرفت شوم ، اما عجیب آنکه همه با اینکه حق را به من میدادند ، برای دفاع از من کاری نمیکردند!!! گویی هیچ کس یارای مقابله با آن خبائث مسلمان نمای نامسلمان را نداشت...
از پنج روز پیشش از جانب مدرسه ی جدیدم که فقط یک ماه بود آنجا بودم ، به زبان محترمانه ای اخراج شده بودم!
دیگر میدانستم هیچ کس جز خدا نمیتواند گره از این داستان باز کند ، اما همچنان امیدوار بودم ... آن روز با اینکه میدانستم دیگر نمیتوانم به کلاس بروم ، رفتم مدرسه که با بچه های کلاسم خداحافظی کنم ... میدانستم بچه ها مرا دوست دارند و با من خو گرفته اند ؛ رفتم که بگویم من هم دوستشان دارم و این خواست من نبوده که اینطور ناگهان ترکشان کنم .. رفتم که بگویم چیزی جز اجبار نمیتوانست باعث شود اینجای سال رفیق نیمه راهشان شوم ...
اما با رفتار عجیبی مواجه شدم ! معاون مدرسه گفت مدیر صلاح ندانسته اند که شما با بچه ها صحبتی داشته باشید!!! به جای من معلمی سر کلاس بود و به من حتی اجازه ی پنج دقیقه حضور در کلاس هایم را ندادند!!!! و در کنار تمام فشاری که این چند روز تحمل کرده بودم ، این ضربه ، پتک آخری بود که میتوانست ویرانم کند... و کرد...
دیگر تاب مقاومت نداشتم ، خداحافظی کردم و با افسرده ترین حالت خودم از مدرسه خارج شدم ... گویی لشکری ناگهان به تمام غرور و عزت نفسم حمله کرده باشد...
تمام طول مسیر را اشک ریختم و از غمم چیزی کاسته نمیشد...
به جلوی اداره که رسیدم ، حس کردم این اندوه جز با دیدن چشمان او ، و جز با حرف های او کم نمیشود... حس کردم اینجا همان وقتیست که میتوانم به خودم اجازه دهم به یارم پناهنده شوم...
میخواستم از غم و اندوهم پناه ببرم به چشمهای او ... او که تنها نقطه ی امن و آرام دنیاست برای من...
.
.ادامه دارد...
همین ؟؟