آرشیو شهریور ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

حوالی نفس هایش...

۲۴ بازديد
ساعت نزدیک ۱۰ شب است و من زیر نور ماه شب چهاردهم ربیع الاول بر بام نشسته‌ام ...
 امروز یا بهتر است بگویم امشب کمی عجیب بود !
کارهایم را جوری تنظیم کرده بودم که راس ساعت ۹ بتوانم روی پشت بام خانه باشم اما مجبور شدم به بیرون از خانه بروم، برای رساندن فرزندم. 
 در راه برگشت به مقر که رسیدم ، ایستادم و رفتم به سوی پل دوست داشتنیمان . نزدیک به نیم ساعت را آنجا روی پل نشستم کمی موسیقی گوش دادم، کمی ماه را نگریستم، کمی با خدایم حرف زدم، کمی اشک ریختم ،کمی راه رفتم،و کمی هم با آن پل سنگی میان آب حرف زدم... گفتمش "ای عزیزترین پل دنیا ،تو که همیشه ما را با هم می‌دیدی، حالا چطور میتوانی این همه وقت من و یارم را تنها ببینی؟؟ چرا از خدا بهانه با هم بودنمان را نمی‌گیری؟ 
دلت برای حرف‌های عاشقانه‌مان تنگ نشده؟!
 دلت برای سری که زیر سایه تو بر شانه ی یارم می‌گذاردم تنگ نشده؟!
  الحق که تو از سنگی! 
آنگاه رو به دریا کردم و گفتم آی دریا! دریای زلال و روان و وسیع ؛ تو که از سنگ نیستی؛ تو چه ؟تو هم دلت تنگ نشده؟ برای آن دو یاری که به ساحلت پناه می‌آوردند و تو محرم رازشان، محرم آغوش و بوسه‌هایشان بودی دلتنگ نیستی ؟! اما دریا هم چیزی نگفت... برخاستم به ماه نگاهی انداختم و گفتم: ای ماه شب چهارده ؛ بیا و تو از خدایت وصال من و یارم را طلب کن...
و باز رو به آسمان کردم و گفتم: ای خدایی که ماه و دریا و آسمان فقط ذره‌ای ناچیز از قدرت بی‌نهایتت هستند، تو را قسم می‌دهم به تمام آیاتت این دلتنگی ما را به وصالی شیرین پایان ببخش....
به ساعتم نگاه کردم ۵ دقیقه به ۹ مانده بود به سرعت خود را به ماشینم رساندم و حرکت کردم چرا که می‌خواستم خود را به بام خانه برسانم که شاید اگر به احتمال بسیار کم یارم فراقتی یافته بود و مانند برخی وقت‌های گذشته سری به خیابانمان زد ، او را از روی بام ببینم... که هر دو از فاصله‌ای کم ماه را نظاره کنیم ...
کمی از مسیر را که طی کردم بر حسب عادت همیشه‌ام به ماشین‌های توی خیابان و حتی ماشین‌هایی که حاشیه ی خیابان پارک شده‌اند نگاه می‌کردم ؛که ناگهان جایی نزدیک به ساحل چشمم افتاد به پلاک ماشینش! 
بی مهابا پایم رفت روی ترمز و سرعتم را کم کردم...
نمی‌توانستم از پشت شیشه‌های دودی ماشینش ببینم که کسی در آن هست یا نه؛ بنابراین با فاصله ی یک یا دو ماشین جلوی او ایستادم؛ پیاده شدم و آرام به سمت ماشینش رفتم؛ دیدم که هیچ کسی در آن نیست و دلم میگفت همانجا بمان تا بیاید ...
 با آنکه می‌دانستم در موقعیت کنونی مان این کار کمی خطرناک است، اما نمی‌توانستم بروم ، عاشق را چه کار با عقل و احتیاط؟!!
 ماندم به امید اینکه او را وقتی که سوار بر ماشینش می‌شود،کمی ببینم .
درمیان امید و هراسی توامان نشستم روی نیمکتی نزدیک ماشینش... 
امید اینکه شاید چون سابق برای پیاده روی آمده باشد، لابد ماشینش اینجاست و خودش جلوتر و بالاخره خواهد آمد و من یارم را خواهم دید ...و هراس اینکه تنها نباشد و کسی از حضورم آنجا با خبر شود و مایه ی دردسر شوم برایش.. از این رو تمام حواسم به اطراف بود تقریبا پنج دقیقه گذشته بود که از دور دیدمش...و تنها نبود ...
 به سرعت از انجا دور شدم، خیلی دور... خودم را به ساحل رساندم ، جایی پشت اغذیه فروش ها ایستادم. جایی که هیچ کس مرا نبیند و من بتوانم از آن فاصله کمی قامت نازنین یارم را ببینم...
برای منی که امروز با تمام دلتنگی به سوی محل کارش روانه شده بودم و با پرده های کشیده شده ی اتاقش مواجه شده بودم و دلتنگتر از قبل برگشته بودم ، این دیدار چند ثانیه ای حتی از این فاصله غنیمت بود ...
مطمئن بودم او هم مثل من حواسش به همه ی ماشین های سفید خیابان هست و حتما الان متوجه ماشین من شده ، و لابد با چشمهایش طوری که هیچ کس متوجه نشود به دنبالم میگردد... در دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم ، قربان دل تنگش ، قربان چشمهایش که مرا نمیبینند ...
وقتی رفتند ، آمدم لب خیابان ، کمی به ماه نگاه کردم ، به ساعتم که کمی به نه و ده دقیقه مانده بود ، ماشینم را روشن کردم و رفتم ... 
با خود اندیشیدم : شب ۱۴ ماهِ پیش، راس ساعت ۹، او را وسط حیاط امامزاده دیده بودم ، و امشب نیز بی آنکه بدانم ، بین ساعت ۹ ، تا ۹ و پنج دیقه ، ملاقاتش کردم ، گرچه از دور ، گرچه در نهایت حسرت ، اما اینکه دقیقا در همان شب و همان ساعتی که قرارمان بوده برای دیدن ماه و بیان دلتنگی و حرف هایمان به ماه ، خدای مهربانم او را در معرض دیدم قرار داد ، لابد برای آنکه به من بگوید حواسم هست و میدانم که ماه تو اوست ، نه آنچه در اسمان است ... من دیدارش را برایت در ساعت مقرری که باید ماهت را ببینی ، میسر میکنم ... و خدای من خدای قلب های عاشق است...

و اما بعد:
به خانه که آمدم ، عکسی که از ماشینش گرفته بودم را استوری کردم که بگویم من انجا بوده ام ...اما دیدم او هم همزمان با من عکسی از ماشین من گرفته ، استوری کرده و متنی سرشار از عشق و دلتنگی نوشته برایم... دلم قنج رفت از اینهمه شباهتمان به هم ‌...از این همه هم فکری وهم دلی ... 
نمیدانم چه کنم ...! دلم از فراقش و ارزوی دیدارش میسوزد ، وقت دیدارش کمی که جگرم خنک میشود ، ناگهان آتش عشقش شعله ورتر و سوزاننده تر از پیش قلبم را مینوازد... ناگهان به یاد می اورم تمام حسرت هایم را...حسرتِ نداشتنش ، حسرت هم قدمش نبودن ، حسرت با او و کنار او سوار بر یک ماشین نشدن ، با او به خانه ای که کلیدش را هر دویمان داریم وارد نشدن ، با او شام نخوردن ، با او شعر نخواندن ،کنار او و با او خط ننوشتن ، با او نخوابیدن و بیدار نشدن، و حسرت هزار رویای محقق نشده مان ، به تمام جانم شعله میدواند...
دلم گرفته بود و با تمام این اندوهی که بر جانم نشسته ، دلم با دیدارش و خصوصا با دیدن استورهایش و متن پر از عشقش ، کمی آرام گرفت و جان یافتم برای ادامه و ادامه و ادامه ، تا نمیدانم کجا....
 خدای مهربانم ، بی نهایت سپاسگزارم ...
.
جانای دیوانه ی او

۰۴/۶/۱۵ شنبه
شب چهاردهم ربیع الاول 

تمام من....

۱۷ بازديد
وقتی به امید دیدارش ، مسیرم را به سمت محل کارش عوض میکنم و هر چه سریعتر خود را میرسانم به جلوی اتاقش ، و نمی یابمش، برای لحظاتی انگار قلبم سینه ام را ترک میکند....
آه ..خدای من... من چرا عادت نمیکنم به نداشتنش؟ چرا عادت نمیکنم به ندیدنش؟ چرا نمیتوانم قانع بشوم به همین حضور خییلی دورش ، به همینکه میدانم هست ، همین اطراف خودم ، نفس هایش در هواست ، جای  قدم هایش زیر پایم  و عشق بی نهایتش در قلبم... من چرا نمیتوانم ...آه... او تمام تمام تمام من است...
.
جانای دلتنگ او
.
17/6/04
16:12'

انتهای دنیا...

۱۹ بازديد
ساعت دو و نیم شب شده ... یعنی از تمام شب کمتر از دو ساعتش مانده ؛ و من هنوز بیدارم...
آدم دلتنگ که خواب و بیدارش به اراده ی خودش نیست! برخی شبها خود را به دست داروهای خواب آور میدهم تا تنم مزه ی یک خواب عمیق چند ساعته را بچشد...
اما امشب ، از آن شب هاست که تنم به دنبال خواب است و قلبم در سینه آرام نمیگیرد ... 
قلبی که دلش میخواهد وقتی میتپد ضرب آهنگ تپش هایش، استخوان های سینه ی یارش را بلرزاند...
دلش میخواهد جوری در آغوش یار فرو رفته باشد که تفکیک صدای تپش هایش با تپش های قلب یار ممکن نباشد...
که اگر همانجا میان آغوش گرم و امنش از تپش ایستاد ، آب از آب تکان نخورد...
که اگر در میان بازوان معشوق ، جان از تن عاشق خارج شد، بماند همانجا، در همان بهشت کوچک دنیایی اش، و گرمای آغوش و حرارت عشقِ سینه ی معشوق، سردیِ تن بی جان عاشق را بزداید که شاید تنها یک شام دیگر را گره خورده در تن یار به صبح برساند.... 
و این شاید شیرین ترین نوع از تپش ایستادن است برای دلی که بسیاری شبهای عمرش را دور از آغوش یار به صبح رسانیده ... 
شبی غرق در صدای تپش های قلبش ، غرق در گرمای نفس هایش ، غرق در طعم لب ها و شیرینی بوسه هایش ...
شبی به قیمت تمام عمر...شبی که بعد از آن مهم نیست صبحی را ببیند یا نه ...شبی خفته در آغوشی که برایش دلچسبترین مختصات دنیاست... 
عاشقی که به وصل یار رسیده ، نهایتِ نعمت این دنیا را چشیده؛ بعد از آن چه فرقی میکند که صبح فردا را ببیند یا نه! ...
تن زنی در میان دستان مرد محبوبش ، در میان بهشت است؛ و در بهشت مرگ معنایی ندارد ...
.
 
جانای او 
۰۴/۰۶/۰۶  پنجشنبه
 '۲:۴۸ بامداد 

دست خودم نیست که...

۲۵ بازديد
دست خودم نیست...
اینکه دلتنگش میشوم و ناگهان همه ی کارهایم را رها میکنم و روانه ی خیابان محل کارش میشوم که شاااید بتوانم از آنسوی خیابان ، از پشت آن شیشه های تاریک و خاک گرفته ی باران ندیده ی اتاقش ، لحظاتی فقط قامتش را ببینم ؛ و گرچه بسیار میشود که از همین دیدار هم هم محروم بوده ام و دست خالی بر گشته ام، اما من به همین امید های کوچک است که نفس میکشم....
دست خودم نیست ! اینکه روزی صد بار صفحه اش را چک میکنم که ببینم شاید نوشته ی تازه ای از او آنجا باشد ، که صد بار بخوانمش و قربان صدقه ی خودش،و قلمش که روز به روز زیباتر مینویسد ، بروم ...
اینکه از دلتنگی بروم سراغ عکس های قدیمیمان ، هی ببینمش ، ببوسمش ، به سینه فشارمش و باز ببینمش ، ببوسمش ، قربانش بروم ، و باز ، و باز ، و باز... 
دست خودم نیست که هی مروز میکنم شیرین ترین روز و شب های تمام عمرم را که کنارش بودم... 
بوی تنش را مرور میکنم ، گرمای آغوشش را ، حرارت و آرامش پهنای سینه اش را ، مهربانی و نوازشهای بی وقفه ی دستهایش را ، طعم بوسه هایش را ، آه ، طعم لب هایش را...امنیت شانه هایش را ، بوی موهای جوگندمی شیشقه اش را ، صدایش را ، کلمات و قربان صدقه رفتن هایش را ، دوستت دارم گفتن هایش را، نگاهش را ، نگاهش را، نگاهش را.... آه! به اینجا که میرسم صورتم را شسته ام با اشک هایم... 
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بروم بی اجازه خود را رها کنم در آغوشی که تشنه ی من است و تشنه ی آنم ، ولی سهم من نیست... 
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بمیرم و جسمم را بدهم به سردی خاک تا روحم آزاد شود و پرواز کند به سوی گرمی آغوشش ، بی انکه دعوتم کرده باشد، بی آنکه اجازه گرفته باشم ، بی آنکه اصلا بداند خود را فشرده ام در میان بازوان مردانه اش...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد فراموش کنم تمام وعده ها را ، تمام باید و نبایدها را ، تمام انتظارها را...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد ناگهان قیامت شود ، دنیا تمام شود ، هیچ نماند ، جز من و او که فقط ساعاتی بی هیچ نگرانی و آشوب و شرمی ، در آغوشش باشم و بعد تمام...
آه ، دلتنگی گاهی تو را فلج میکند !
ناتوانت میکند؛
دلتنگی گاهی با هیچ دوزی از هیچ داروی آرامبخشی سبک نمیشود، 
مانند مهمانی ناخوانده قدم های سنگینش را بر حریم سینه ات میگذارد و تمام درها را قفل میکند که بماند و جانت را بفشارد...
دلتنگی را چه کسی میفهمد جز عاشقی در هجران یار مانده؟! 
دلتنگی را من میفهمم که پلاک تمام ماشین های شهر را خوانده ام ...
دلتنگی را من میفهمم که ترجیح داده ام زیر آفتاب مرداد، در گرمای پنجاه درجه،دقایق زیادی شیشه ی ماشینم را پایین بکشم و منتظر بمانم که بتوانم مردی را که در آنسوی پنجره مشغول کار است ، کمی شفافتر ببینم....
دلتنگی را او میفهمد که هر روز از کوچه ای عبور میکند ، از جلوی پنجره ای به رنگ چوب ، و به جای درختان آن خیابان حرف میزند ... 
دلتنگی را آنان که طعم آغوش هم را چشیده و آنگاه محکوم شده اند به فراق میفهمند ...
دلتنگی را ما میفهمیم؛ 
جانا و حضرت‌ یارش...
 
 
 شنبه ۰۴/۶/۱
16:05