یکشنبه ۱۲ بهمن ۰۴ | ۰۱:۰۸ ۹ بازديد
حدود نیم ساعت از نماز ظهر روز چهارشنبه گذشته؛
میدانم که اکنون حضرت یار در حرم امام رضاست، و من در این لحظه در حرم برادرشان احمدبن موسی ، مهمانم...
دو عاشق ، در حریم امن دو برادرِ عزیز ،دو فرزند موسی بن جعفر که باب الحوائج است ؛ دو عاشق که جسمشان جایی و روحشان جای دیگریست ، با صدها فرسخ فاصله...
و هر دو یک حاجت دارند ...یک حاجت مشترک ...
میگویم : خدایا اگر مرا لایق اجابت نمیدانی ، او را اجابت بفرما ، هر دوی ما یکی هستیم... دو تن ، در دو مکان ، اما با یک دل! که تمام خواسته ی آن دل کنار هم قرار گرفتن این دو تن است در رضا و خرسندی تو...
میگویم : خدایا اگر مقدر فرموده ای که دو عاشق در یک زمان به دو فرزند بنده ی باب الحوائجت دخیل ببندند برای عشقشان و تو را بخوانند و سر به سجده گذاشته وصالشان را التماس کنند ، لابد پیش از آن مقدر فرموده ای که حاجتشان را برآورده سازی ، وگرنه رحمانیت بی حد تو کجا و بیهوده دلخوش کردن و امیدوار کردن دو بنده ی بیچاره ات به چنین نشانه ها و مقدرات زیبا کجا؟!
دلخوشم به همین نشانه های توجه خالقمان ، به همین مقدراتی که گویی دارد از بنده های بی تاب و مستاصلش دلجویی میکند و دلخوششان میدارد به توجهش ، و امیدوار به استجابت .
و من همانم که آغوش میگشایم به روی تمام نشانه های قشنگش ، و چشم انتظار نشسته ام هر لحظه در هر مکانی برای دیدن بارقه های لطفش...
من همانم که چشمک زدن ستاره ای وقتی چشم به آسمان دوخته ام و دلم درگیر آرزوی وصال یارم است را نشانه ی استجابت میبینم ...یا غرش رعدی وقتی سر به آسمان ابری ، ارزوی وصل زمزمه میکنم را...
من همانم که وقتی زیر باران قطره ای از آسمان بر گونه ام مینشید ، آن را نشانه ی توجه پروردگارم و یادآوری صبحی بارانی در شالیزار میدانم ..
من همانم که عبور از کنار ماشین یارم را حتی وقتی هیچ سهمی از دیدن رویش ندارم ، نشانه ی لطف خدا و پیام او میبینم که "ببین بنده ی من ، من صدای قلبت را هر لحظه میشنوم ، من حواسم به بنده های عاشقم هست ، حواسم به آنهایی که لاجرم در فراق مانده اند هست ، من همانطور که میتوانم ناگهان لحظه ای دیدارتان را مقدر کنم ، یا ستاره ای را چشمک زنان کنم ، یا شهابی فرود آورم، یا قطره ای باران بر گونه ات بنشانم، میتوانم تورا به آغوش او برسانم ، میتوانم کاری کنم برای همیشه ی دنیا و حتی همیشه ی آخرت آنِ هم باشید و آب از آب تکان نخورد... پس صبور و امیدوار بمان تا زمانش فرا رسد ، و ببینی چگونه به سادگی نشستن همان قطره ی باران بر گونه ات ، شما را بر بالین هم خواهم نشاند....
و شاید وصل ما را راهی جز صبوری و امیدواری به لطف و تقدیر و قضای خداوندمان نباشد...
جانای دلتنگ او...
چهارشنبه، 8 بهمن 04
همین ؟؟