پنجشنبه ۱۶ بهمن ۰۴ | ۱۱:۴۲ ۹ بازديد
صبح پنجشنبه است... بعد از تمام ناکامی های این هفته در دیدارش ،آمده ام اینجا در مقرمان ، در مکانی که راز دار و شاهد روزهای فراقمان بوده ، نشسته ام به انتظارش... تقریبا یک ساعت است که ایجا نشسته ام ..
با انکه میدانم نمی آید، انتظارش را میکشم و هی سر برمیگردانم و خیابان را نگاه میکنم ...
این اگر دیوانگی نیست ، پس چیست؟!
مثل او که نوشته بود به انتظارش نشسته ام و کاش نیاید! ... عشق هر دوی ما را به مرز جنون کشانده...
میدانم نمی آید ، چون حدس میزند من اینجا باشم ، برای عادت کردن من ، عادت کردن خودش ، برای عادت کردن به چیزی که 9 ماه گذشته و نتوانسته ایم به آن عادت کنیم...
به دریا نگاه میکنم ، صدای موج هایش را که یارم بارها و بارها دوستت دارم هایش را در صدایشان برایم امانت گذاشته ، میشنوم ...میشنوم و پاسخ میدهم : "من هم دیوانه وار دوستت دارم..."
دوسه هفته ای بود که قرص هایم را کنار گذاشته بودم ، با خودم میگفتم آخر تا کی؟ تا کی وابسته به این قرص هایی باشم که نمیدانم چه بلایی به سر مغزم خواهند آورد؟! اما این سه چهار روز اخیر آنقدر تحمل حالم برایم سخت شد بود که دیشب به همسرم گفتم برایم قرص بخر ، قرص هایم تمام شده و حالم خوب نیست...
این چند روز اخیر آنقدر اشک ریخته ام ، انقدر تمام وجودم مستاصل و بی تاب شده ، که انگار نه انگار 9 ماه گذشته ...انگار همین دیروز امین را از من گرفته اند...
آه خدای من ..کاش محکوم به این صبر نبودیم...کاش اگر محکومیم ، تو خودت قدرتش را به من میبخشیدی...
این صبر که من میکنم افشردن جان است...
.
جانای او...
جانای تنهای او
.04/11/16
11:42'
و حالا ساعت 12:10'
و حضرت یار نیامد...
با انکه میدانم نمی آید، انتظارش را میکشم و هی سر برمیگردانم و خیابان را نگاه میکنم ...
این اگر دیوانگی نیست ، پس چیست؟!
مثل او که نوشته بود به انتظارش نشسته ام و کاش نیاید! ... عشق هر دوی ما را به مرز جنون کشانده...
میدانم نمی آید ، چون حدس میزند من اینجا باشم ، برای عادت کردن من ، عادت کردن خودش ، برای عادت کردن به چیزی که 9 ماه گذشته و نتوانسته ایم به آن عادت کنیم...
به دریا نگاه میکنم ، صدای موج هایش را که یارم بارها و بارها دوستت دارم هایش را در صدایشان برایم امانت گذاشته ، میشنوم ...میشنوم و پاسخ میدهم : "من هم دیوانه وار دوستت دارم..."
دوسه هفته ای بود که قرص هایم را کنار گذاشته بودم ، با خودم میگفتم آخر تا کی؟ تا کی وابسته به این قرص هایی باشم که نمیدانم چه بلایی به سر مغزم خواهند آورد؟! اما این سه چهار روز اخیر آنقدر تحمل حالم برایم سخت شد بود که دیشب به همسرم گفتم برایم قرص بخر ، قرص هایم تمام شده و حالم خوب نیست...
این چند روز اخیر آنقدر اشک ریخته ام ، انقدر تمام وجودم مستاصل و بی تاب شده ، که انگار نه انگار 9 ماه گذشته ...انگار همین دیروز امین را از من گرفته اند...
آه خدای من ..کاش محکوم به این صبر نبودیم...کاش اگر محکومیم ، تو خودت قدرتش را به من میبخشیدی...
این صبر که من میکنم افشردن جان است...
.
جانای او...
جانای تنهای او
.04/11/16
11:42'
و حالا ساعت 12:10'
و حضرت یار نیامد...
همین ؟؟