رویای بوسه...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

رویای بوسه...

۱۲ بازديد

دیشب شیرین ترین خواب یکی دو سال گذشته ام را دیدم...
کاش هیچوقت بیدار نمیشدم...
کنارش بودم... و همین برای شیرین شدن رویایم کافی بود؛ اما هم کنارش بودم و لحظه ای از او جدا نمیشدم ، هم نگران نبودم که دیگران ببینند ! و چه خوشبختی از این بزرگتر؟!
آه...دیشب دستش را محکم گرفته بودم و بی وقفه از عمق جانم میبوسیدم... 
چون تشنه ای به چشمه رسیده ،بازویش را مکرر بوسه میزدم و میمکیدم ...تا جایی که گفت: نکن عزیزدلم ، جاش میمونه ، چطوری قایمش کنم؟!! اما دیگر دیر بود...جای لب ها و دندان هایم روی بازوی دوستداشتنی اش مانده بود...
دیشب با او به یک مکان هیجان انگیز،و رویایی سفر کردم ...سر بر شانه اش،گذاشتم که بخوابم اما دست هایم مدام تنش را طلب میکردند ؛ بی وقفه دست بر تن نازنینش میکشیدم و نوازشش میکردم ، بی وقفه میبوسیدمش ، صورتم را روی بازویش میگذاشتم ، میبوییدمش ، میبوسیدمش ، میبوسیدمش ، میبوسیدمش... و نه سیر میشدم و نه خسته ...
و کاش هیچ وقت  بیدار نمیشدم...
.
جانای او 
۰۴/۹/۱۲
تا كنون نظري ثبت نشده است
مدت زمان ارسال نظر برای مطلب فوق به پایان رسیده است