آرشیو تیر ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

قبل از پرواز...

۱۶ بازديد
هر کجا که باشم ، درگیر هر مهمی که باشم فقط یک تصویر ، یک کلمه ، یک نوا ، یک فیلم ، یک مکان ، حتی یک بو کافیست تا ناگهان روحم را پرواز دهد به سوی خاطره ای....
من نمیدانم چطور میشود آدمی بتواند در طول دو سال تمام حافظه ی کسی را پر از خودش کند! 
من نمیدانم چطور عشقی میتواند آنقدر عمیق بشود که تمام حافظه ی سی و چند ساله ی آدم را خالی از خاطرات گذشته
و مملو از خاطرات شیرین عاشقانه کند!
.
ادامه دارد...
 

نامش...

۲۰ بازديد
پرسیدم: تا بحال شده در خواب حرف بزنم؟!
گفت : بسیاری مواقع...مثلا همین دیشب
گفتم :دیشب؟!!! چه میگفتم در خواب ؟!
گفت: نام پسر کوچکترمان را می آوردی...
.
و من ، خوب میدانستم ، آنچه به زبان می آورده ام نام پسرم نبوده...
و حتما این هم لطفی از جانب خداست که نام معشوق آدم شباهت داشته باشدبه نام فرزندش...
من در خواب و بیداری با او زندگی میکنم...روزها در بیداری نامش ورد زبانم است و شب ها در رویاهایم صدایش میزنم...
و خدایی که اینها را میداند ، برای تسکین درد عشاقِ در فراق مانده، گاهی آنها را به ملاقاتی در خیابانهای شلوغ شهر مهمان میکند... که عاشقی ببیند معشوق پشت سرش حضور دارد و گرچه نتواند روی ماهش را ببیند ، حس حضورش ، نگاهش ، و لبخند احتمالی اش غم دلش را اندکی سبک گرداند... 

.
.جانای او 
۰۴/۴/۲۷
۲۰:۵۰

دوبال برای پریدن...

۲۸ بازديد
هر بار که چیزی مینویسد ، گویی دوبال به من هدیه میکند برای پریدن به سوی خودش...
من با آن دو بال، با شوقی وصف ناشدنی ، با چشم هایی که حریصانه به دنبال کلمه به کلمه و حرف به حرف نوشته هایش میدوند ،به سوی او پرواز میکنم و ناگهان خود را کنارش ، در اتاق کارش، پشت میز مهمانش میبینم که روبرویم نشسته و به فنجان قهوه ای مهمانم کرده ...
و برایم نوشته هایش را میخواند... از سهراب میگوید و از دلش ؛ و من مبهوت زیبایی کلامش، ذوق زده از نوشته ی فوق العاده زیبایش ، غرق در دریایی پر از عشق میشوم که پشت آن  شهریست برای یاران دور از هم ...شهری که در آغوش یار بودن دیگر ممنوع نیست...بوسیدن و بوسیده شدن زیر نور ماه ممنوع نیست...شهری که همه جای ساحلش برای دو عاشق نقطه ی امن است ، و زیر همه ی درختانش میتوان در آغوش یار بود ...آه ...شهر پشت دریاها مرا به سوی خود میخواند...
یار میگوید و من دلم نمی آید چشم از او بردارم و قهوه ام را بنوشم ...
نوشته ی زیبایش که تمام میشود، قهوه ام سرد شده و دلم گرم...
 
.
 
جانای او
۰۴/۴/۲۴
۹:۴۰'

امامزاده...

۱۶ بازديد
نشسته ام روبروی ضریحی که در آن سوی شبکه های نقره ای اش، یارم را میدیدم در حال مناجات...چقدر دلتنگ آن تصویرم...چقدر دلتنگ آن شب هایم...
دلتنگ دیدن نگاهش، قامتش ، وقتی ایستاده بود پشت شبکه ها...
دلتنگ صدای زیارت عاشورا خواندن گاه به گاهش... 
دلتنگ اینکه وسط مشلول خواندنمان ، بگویم : "خدایا، مردی که آن سوی ضریح روبرویم نشسته ، تمام جان من است... او مرا از تو میخواهد و من عاجزانه او را طلب میکنم ؛ تو که خدای سمیع و بصیری ، میشنوی صدای التماس های ما را ، میبینی اشک هایمان را و این امامزاده شاهد ماست ...ما او و جدش را واسطه ی وصالمان قرار داده ایم...بخاطر این بزرگی که اکنون بین من و اوست، دعاهایمان را اجابت فرما..." 
دلتنگ ان پیامک "جانا من تمام شدم" ش هستم ... دلتنگ شوق و حتی اضطرابی که وجودم را فرا میگرفت هنگام خروج از در؛
دلتنگ به شوق رسیدن به او تند تند و نصفه نیمه پوشیدن کفش هایم...
آه ...من نیز چون حضرت یار دلتنگ آن پنجشنبه های پر از عشق و اشک و شوق و امیدم...
راستش هنوز هم وقتی اینجا هستم ، هزار بار آن سوی ضریح را نگاه میکنم به امید دیدارش...
حتی زمان هایی بوده که از فرط دلتنگی و امد دیدارش ، سه یا چهار شب متوالی امده ام کنار این ضریح نشسته ام و یاسینی خوانده و رفته ام...
و عاشق دور از یار مگر چه دارد جز امید دیدار و وصال و اغوش یارش که بتواند تاب بیاورد فراق را...
.
جانا 
جمعه ۲۰ تیر ۰۴ / '۲۰:۰۶
کنار ضریح

میدانم...

۱۷ بازديد
جز حضرت یار ، هییچ مردی را برای خود امن نمیبینم... 
جز او به هیچ کسی اعتماد کامل ندارم ... و جز او کسی را برای خودم تکیه گاه نمیبینم... 
بارها با "نگران نباش" گفتن هایش مرا آرام کرده ...و حالا من میگویم :
نگران نباش تمام وجودم ، من بیگدار به آب نمیزنم ، نگران هیچ چیزی نباش. قلب و جان و روح و اعتماد من ، فقط برای توست ... 
ومن با تمام وجودم از حریمی که متعلق به توست مراقبت میکنم....

ماه من...

۱۵ بازديد
شب چهاردهم دیگری آمده و من روی بام خانه، زیر نور ماه کامل به او می اندیشم...
چشم به ماه دوخته‌ام با او سخن می‌گویم با او که حتماً امشب هم بر سر قرار شب چهارده مان آمده ،حرف‌هایش را به ماه زده و بار دیگر ماه بنی هاشم را واسطه ای میان دل های ما و خدای مجیب الدعوات قرار داده ...
این بار هم نتوانستم سر ساعت مقرر خودم را به خانه برسانم این بار هم با تاخیر آمده ام ...
تا پیش از او ماه برایم کره‌ای خاکی بود که آفریدگار آن را چراغ آسمانِ زمینیان ساخته... اما پس از چشیدن طعم عشق او، ماه برایم رفیقیست که شاهد عاشقانه‌ترین لحظاتمان بوده...
رفیقی که گویی پیغام رسان میان من و یار است، سلام رسان عاشقی به معشوق و نمادی برای روشنایی و دوام عشق میانمان...
اما امشب ماه به چشمم چون همیشه نیست! آنقدرها هم درخشان نیست؛ گویی امشب ماه از عیار افتاده! 
 این شب چهارده ، قلبم کمی آشفته است، اما بیشتر از آن آرام...
آشفته از آنچه این یکی دو روز برایم پیش آمد ، و آرام بخاطر روزی که بر من مبارک شد به دیدار و هم نفسی یارم بعد از قریب به دوماه فراق...
روبرویش نشستم ، قلبم به دیدارش آرام شد و چشمانم به چشمانش روشن گشت و نفس هایش جان تازه دمید در جسم و جان رنجیده ام... 
با چشم هایم قامتش را طواف کردم و با مهر بی نهایت درون سینه ام قلب عاشقش را ...
ای ماه ، کاش به او برسانی که دعاهایش در حق من مستجابند ...کاش به او برسانی که خداوندی که آفریدگار عشق است ، دعای عاشق را در حق معشوقش به طرفة العینی مستجاب میسازد؛ و من دلخوشم به مجیب الدعوات و مسبب الاسباب بودنش...
امروز با حالی به غایت آشوب ، به دیدارش شتافتم ... چشم هایش نور بخشیدند به چشمانم و نفس هایش نفس شدند برایم... گویی هوای بازدمش را که درون سینه ی آشفته ام کشیدم ، بخشی از وجودش را در خود یافتم و همان شد آرام جانم... صدایش، کلامش، "نگران نباش" گفتن هایش، "درستش میکنم" گفتن هایش ، همه و همه جان آشفته ی معشوقش را آرام کرد...
 ماه آسمان شب ها را روشن میکند ، اما من امروز در دل روشنایی روز، دقایقی را مقابل ماه خود گذرانده ام که نور بخشی اش به جان عاشق من ، روز و شب ندارد...و این است که میگویم:" امشب ماه از عیار افتاده.." 
.
.
جانا 
۱۸ تیر ۱۴۰۴
شب ۱۴ محرم ۱۴۴۷ 
ساعت '۲۳:۳۰

منم که...

۲۰ بازديد
نوشته بود : غبار غم...
و من ناگهان زیر لب گفتم :
غبار غم برود، حال خوش شود حافظ /تو آب دیده از این ره‌گذر دریغ مدار .
گفتم:  آه، حافظ جان؛ منم که غبار غم فراق نفسم را سنگین کرده ...
منم که دلتنگی امانم را بریده ... 

و ناگهان این مصرع بر لبم آمد :
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن...
 آه، حافظ، حافظ، ... من نیز شهره ی شهرم به عشق ورزیدن !
اگر بگویی نیستی ، لابد نمیدانی که شهر برای من در وجود معشوق خلاصه میشود ؛ شهر که هیچ ، تمام جهانم وجود اوست...
 و معشوق میداند ، کسی چون من عاشق نشده ... 
کسی چون من عاشقی و دیوانگی را به اختیار انتخاب نکرده...
 معشوق میداند ، کسی چون من بذر محبت مردی را در اعماق نهان وجودش نکاشته و آن قدر به پایش دریا دریا محبت نریخته که ریشه های درخت تنومد عشق راه بیابند به تک تک سلول های وجودش...
 پس *منم* که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن ؛
و شهر من اوست...
منم که تا گاهِ وصال، و اگر زبانم لال وصالی نباشد ، تا در کفن پیچانده شدن ، خنده ای از ته دل نخواهم داشت ...
 منم که دنیا برایم در یک نفر خلاصه شد و هر چه بی او برایم از عیار افتاد ... 
منم که جان میگیرم از دیدن قامت مردی در پشت پنجره ای تاریک در آنسوی خیابانی شلوغ...  
منم که چشمم به دنبال یار ، دوخته میشود به پلاک تک تک ماشین های خیابان...
 منم که ماه را بخاطر او دوست دارم ،
 دریا و ساحل را بخاطر اودوست دارم ؛ 
و نسیم را ...
منم که ساقه ی گل سرخی را صد بار بوسه زده ام به امید بوسیدن جای دستهای یار ...
منم که جان میدهم برای لبخند مختصر روی لب ها و غم نشسته در سیاهی چشمانش...
و این عشق حتی اگر وصالی در پی آن نباشد ، تمام آن چیزیست که من با خود از دنیا خواهم برد 
و پس از آن، 
اگر بیاید و پرسد چه بردی اندر خاک / ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
 
.
جانا 
۰۴/۴/۱۷

آن شب بارانی...

۱۵ بازديد
+ دکتر ،داروهایی که تجویز کرده بودید ، تاثیر چندانی نداشته ،حالم همون هست که بود ، و حتی این اواخر بدتر هم شدم... دردهای جسمی هم اضافه شده ، انگار مشکلات دو سه سال پیشم دارن برمیگردن!!! 
_ : عیبی نداره ، دوزش رو دوبرابر میکنیم ، چند تا داروی تقویتی هم اضافه میکنیم ...
+اگر با دوز دوبرابر بهتر نشدم چی؟!
_باید صبر کنی...بهتر میشی ، تو در دوران سوگ هستی ، سوگ از دست دادن یک رابطه ی عاشقانه...
+ اما من هر چقدر هم صبر کنم نداشتنش ، نبودنش تو زندگیم برام عادی نمیشه ، نمیتونم عاشقش نباشم...
_ عاشقش میمونی، ولی عادت میکنی به دور بودن ازش، اما طول میکشه ، شاید شش ماه یا بیشتر... 
اینو یادت باشه ، شما الان مثل آدم های معتاد به هرویینی هستید که ترک کردید ، تمام وجودتون دنبال اون احساس خوبیه که کنار هم داشتین ، پس اینکه هر لحظه حس دلتنگی داری ، به خاطراتتون فکر میکنی ، و حس میکنی چقدر بهش نیاز داری ، کاملا طبیعیه ... باید صبر کنی تا این دوران بگذره و همزمان داروهات رو ادامه بدی تا از این افسردگی بیای بیرون ... 
 
میگوید "خاطرات" ، و من ناگهان همه ی حرفهای قبل را فراموش میکنم و پرواز میکنم به دل یک شب بارانی در بیمارستان...
 
اشک در چشمهایم حلقه میزند ، کلام دکتر را قطع میکنم : 
+ دکتر رابطه ای که ما باهم داشتیم یک ارتباط معمولی نبود، یک عشق و علاقه ی ساده یا یک دوستی از سر تمایلات جنسی ...
ما با تمام وجودمون به هم محبت میکردیم، اون با تمام وجود توجهش به من بود و عشق میریخت به پام... اونقدر که اگر اون نبود، من هرگز این حجم از عشق و محبت رو نمیچشیدم ... 
واقعیت اینه که اگر تمام عمرم رو یک طرف بگذارم و این دوسال رو یک طرف ، حجم خاطراتی که از این دوسال تو ذهنم مونده ، چند برابر اون ۳۶ سال قبل هست...
 
به نشانه ی تایید سر تکان میدهد: میدونم ، کاملا مشخص بود ، در هر دوی شما علاقه ی بسیار شدیدی به هم وجود داشته و داره...
 
نمیتوانم بیش از این اشک هایم را نگه دارم ..، از گوشه ی چشمم میچکند ، در حالی که اشکهایم را با دستمالی پاک میکنم میگویم :
+دو سال پیش دخترم بستری بود ... یکی دو شب اول من تختی برای استراحت نداشتم ، اون شبا چون هوا بارونی بود، ناچار بود برای رسیدگی به وضعیت موجود ، شبانه به محل کارش بره ...  
اون شب وقتی فهمید من جای خواب ندارم ، با اینکه روز بسیار سخت و پرکاری گذرونده بود، بعد از انجام کارش برای استراحت به خونه نرفت و نصف شب خودش رو به بیمارستان رسوند...
گفت اومدم که پیشت باشم و بتونی کمی تو ماشین بخوابی... 
 
در حالی که اشک هایم بند نمی آمد ، ادامه دادم :  
روی صندلی عقب ماشین نشست تا من بتونم سرم رو روی پاش بذارم و بخوابم...
سرم روی پاهاش بود و صدای چکیدن بارون روی سقف ماشین همه چی رو قشنگتر کرده بود ...  
اون شب با تمام خستگیش ، تا صبح همونجا نشست و نخوابید تا من بخوام...
 
اشکهامو دوباره پاک کردم و گفتم : 
ببینید اینطوری به من محبت میکرد...
 
لبخندی زد و با تایید گفت : 
این واقعا اوج عشق یک انسانه ، اوج محبت یک مرد ...
 
+خب برای همینه که نمیتونم به این راحتیا ازش بگذرم ...چون دیگه هیچی نبودنشو جبران نمیکنه... هیچی جاشو پر نمیکنه...
هیچی...
.
.
.
ساعت ۱۲ و نیم شب است ... در مسیر برگشت به خانه ام...
 به آن شب بارانی فکر میکنم 
 به پایش که بالش سرم شده بود،
 به چشمهایی که تا صبح بسته نشدند تا مرا در خواب تماشا کنند...،
 به صدای چکیدن باران روی سقف ماشین ،
 به آرامش عجیبی که آن شب کنارش تجربه کردم ...
و به دارویی که دوزش دوبرابر شد...
 
جانا 
۰۴/۴/۹.

این شب ها...

۱۶ بازديد
همه جای شهر پر از یاد اوست 
هر کجا که قدم میگذارم ، خاطره ای با او در انجا داشته ام که در قلب و ذهنم حک شده ... 
تمام خیابانهای شهر پر از خاطره است 
کافه ها ، ساحل ها ...همه جای این شهر را با او تجربه کرده ام و حالا همه ی شهر برایم مانند آلبومی شده که هر کجایش را قدم مینهم ، صفحه ای از ان ورق میخورد و من عکسی از کنار او بودن میبینم... تصویر لبخندش را، قامتش را ...حتی صدایش را میشنوم ...
و این شبها ، صفحه ای تازه ورق خورده است... صفحه ی خاطرات شبهای محرم ...صفحه ی هئیت رفتن کنار او ... 
قدم که به هییت میگذارم ، یکی یکی خاطراتم جلوی چشمهایم  
نمایان میشوند...و دیوانه وار به دنبالش میگردم... تمام مدت چشم هایم همه جا به دنبالش میگردند، بی آنکه تسلطی برآنها داشته باشم...
و این عشق است که فرمان تمام وجودم را به دست گرفته و مرا به دنبال خود میکشد ... 
تمام اجزای وجودم را به دنبال خودش میکشد... 
گاه میکشاند تا کنار مقرمان، 
گاه میکشاند روبروی پنجره ی اتاقش 
گاه روی بام ، به امید گذر کردن یار از خیابان
گاه به خیابانی که قرار است از انجا بگذرد ...
و این شبها، هیئتی که برایم پر از خاطرات اوست...
 خاطرات قدم زدن کنارش تا پارکینگ...
 و من خوشم با همین بودنهایش در میان خاطراتم ، 
زندگی میکنم با انبوه خاطرات کنار او بودن 
گاه اشک هایم را جاری میکنند ، گاه لبخندی بر لبانم می نشانند ، گاه زبانم را به قربان صدقه اش رفتن میگشایند ، و گاه حتی دستانم را به نوازش خیالی و بوسه های خیالی بر شانه هایش وامیدارد...
و این حکایت  عاشقیست که از تمام سالهای عمرش انچه در خاطرش مانده ، دوسال آخر آن است... گویی فقط دوسال زیسته ام ، گویی روزی که عاشقش شدم ، متولد شدم...
 
.
جانا 
۰۴/۴/۷

رویای یک روز زیبا...

۱۸ بازديد
اگر میتوانستم همچنان با او باشم ، برای امروز برنامه ای میچیدم ، تا آن را متفاوت کنم از روزهای دیگر و خاطره ی شیرینش در دفتر خاطراتمان بماند ... خاطره ای به تاریخ ۴/۴/۴...
افسوس که دستم کوتاه است از یارم ، و تمام آن کاری که میتوانم برای دل هردویمان انجام دهم چند دیقه توقف روبروی دفتر کارش و دیداری از این فاصله ی دور ، از پشت شیشه های تیره و غبار گرفته است...که قربان صدقه اش بروم در حالی که نمی شنود ، و یحتمل او نیز قربان صدقه ام برود و من نشنوم...
اما اگر مجالش را داشتیم، امروز را با یک قرار ملاقات دونفره ی خاص ، در یک کافه ی دنج به خاطر میسپردیم ...لبخندش را وقتی نگاهم میکرد ، ثبت میکردم...زیبایی چشمهایش را ، و تعداد موهای سفید اطراف شقیقه اش را نیز... و موهای سفید خودم را هم... آه، من اگر او را داشتم که موهایم سفید نمیشدند...
روبرویش مینشستم ، قربان صدقه اش میرفتم ، باهم چای مینوشیدیم ، و من با قند لبخندش چایم را شیرین میکردم...
او درحالی که فنجان را به لب های نازنینش نزدیک میکرد ، برایم میخواند: 
و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست 
برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست...
 و چه قندها که در دل من آب نمیکرد با نگاهش ، با کلامش ، با لبخندش ، و شاید با نوازش دستانش...
آه... قلب هایی را که خالصانه عشق ورزیدند ، مستحق این فراق نمیبیبنم ...اما به خدایمان باور دارم ؛ به تدبیرش؛ به لطف و مهرش ، به رفاقتش...
خدا میداند که چند تاریخ زیبای دیگر را چون امروز باید دور از هم از دست بدهیم ، بی آنکه خاطره ای شیرین در حافظه ی تاریخ عمرمان ثبت کنیم...
 
دل خوش دارم به او که از اعماق قلبهایمان اگاه است ، دل خوش دارم که مقدرات زندگیمان در دست کسی ست که همه چیز را میداند ، عشقمان را ، استیصالمان را ، دلتنگی مان را ، امیدمان به اجابت دعاهایمان را ،مناجات های نیمه شب هایمان را ... همه را میداند ... و همین دلخوشی برای امیدواری ام به آینده ای در وصال یار و دست نکشیدن از خواستنش ، کافیست... 
دل خوش دارم که کوتاه کند فراق را ، 
که فرصت کنار او بودن را در ۵/۵/۵ ، ۶/۶/۶  ،۷/۷/۷ ، ۸/۸/۸،و و و ۱۲/۱۲/۱۲ و پس از آن را ارزانی ام کند... آمین
.
جانا 
۴/۴/۴