مرا چه احتیاج به ماه؟

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

مرا چه احتیاج به ماه؟

۱۵ بازديد
ساعت دقیقا '۲۱:۰۲ است... با انکه خانه نبودم ، تمام تلاشم را کردم که سر ساعت مقرر به پشت بام بیایم ... ماه کامل را تماشا کنم و رخ یارم را درونش بجویم...
اما رخ یار من که در ماه نمیگنجد... زیبایی چشمانش را ماه کجا میتواند به دوش بکشد؟!! 
نگاه به ماه و سخن گفتن با ماه ، فقط تسکینی ست بر عاشق بیچاره ای که روی یارش را مقابلش ندارد...
دلخوشم به اینکه در همین لحظات نگاه یارم به ماه است... دل خوشم که یارم نیز، اکنون جایی دیگر ، و احتمالا روی بام خانه اش، چون من خیره به ماه با معشوقی که دیوار فراق میانشان افتاده ، سخن میگوید... و چه زیبا سخن میگوید... 
گاهی میگویم خوش به حالت ای ماه که گوشه ی آسمان لم داده ای و هر وقت هر که را بخواهی در هر کجای دنیا که باشد یک دل سیر نگاه میکنی،  بی آنکه محتاج اجازه ای باش ؛ بی انکه تاریکی و غبار پنجره ها و فاصله ی اجباری و تشعشع آفتاب، مانعت شود!  ... 
اما وقتی بهتر فکر میکنم، میبینم قطعا ماه به خوشبختی من نبوده و نیست ! 
بر ادعایم یقین دارم و یاوه نمیگویم... چه اینکه کجا ماه را عاشقی بوده چون امین من؟!!!
کجای تاریخ کسی آنگونه که حضرت یار برای من عاشقی کرده ، به پای معشوقی که ماه باشد عشق ریخته ؟!
در فراق میسوزم ، با این حال میدانم که حتی ماه هم باید به من حسادت کند!
که زیباترینم ؟! نه !
یا که چون ماه هر زمان بخواهم معشوقم را میبینم ؟! نه ! 
که خانه ای به پهنای آسمان دارم چون ماه؟! نه!
یا که عمری به درازای خلقت از خدا گرفته ام ؟! که البته نه ! 
اما ماه را و هر چه از جماد و نبات و انس و جن و ملَک ، میان آسمان و زمین است ، اگر بدانند مرا چنان عاشقی در این دنیاست ، حسادت خواهند کرد و غبطه خواهند خورد ... 
یک زن عاشق چه میخواد جز اینکه به یقین بداند قلب معشوقش در هرکجا که باشد برای او میتپد؟!!
 
تنها خالق این عالم و حجت هایش میدانند من چطور در آتش این هجران میسوزم و تار به تار موهایم سفید میشوند؛ _همان موهایی که این روزها یارم به زیباترین حالت ممکن در نوشته هایش از آنها سخن گفته و عشقبازی کرده _ 
اما ، 
من گرچه چون ماه زیبا نیستم ، همینکه در چشمان محبوبم زیباترینم ، مرا کفایت است؛ من آینه ای بهتر و شفاف تر و زیباتر از چشمان یارم سراغ ندارم که خود را درون آن ببینم...پس من همانم که چشمان یارم میگوید...
من گرچه چون ماه هر زمان بخواهم معشوقم را نمیبینم ، اما او همواره جلوی چشمان من است ، ایستاده در مهمترین و زیباترین جای قلبم ، با آن پیراهن سپید آستین کوتاه ، یا کت و یا آن شلوار مشکی گران قیمتش، با محاسنی که پروفسوری اصلاح شده ، با لبخندی به زیبایی بهشت...
و گرچه خانه ای به پهنای آسمان ندارم ، اما قلب یارم که از آسمان ها پهناورتر و از اقیانوس ها عمیقتر و فیروزه ای تر است ، خانه ام شده ... و کدام خانه ی این عالم برای زنی عاشق امن تر و زیباتر از قلب یارش باشد؟!
من عمری به درازای خلقت ندارم؛ اما عمر را میخواهم چه کار اگر در نهایت به آغوش یارم ختم نشود؟! من یک روز زیستن در بهشت میانه ی بازوانش را با عمر این دنیا 
مبادله نخواهم کرد...
سر بر آسمان، نگاهم به ماه است و میگویم :
میبینی که چه ثروتمندم؟! 
تو را کجا این چنین ثروتیست ای ماه؟!
.
.
عاشقانه هایش را میخوانم و میبینم ، سجده کردن و یا مالک الرقاب خواندنش را ، عاشقی کردن های نیمه شبش را ، و قربان تمام وجودش میروم که مرا اینگونه از خدایمان میخواهد ...من چه بخواهم جز چنین معشوقی و چنین عاشقی؟! 
همچون همیشه با دیدن ماه به یاد قمر بنی هاشم می افتم ، سلامی میدهم و ملتمسانه نگاهی به اسمان می اندازم و هزارباره وصالمان را طلب میکنم و دلخوشم به همان خوابی که حضرت ماه به تحمل فراق امر کرد. برای رسیدن فصل وصال...
دل خوشم به همین وعده ، و گرچه گاهی زندگی طاقتم را طاق میکند ، صبوری میکنم برای رسیدن فصل وصال ... در موعدی نزدیکتر از آنچه گمانش را ببریم...
خدای خالق ماه ، خدای خالق اسمان و زمین ، خدای فاطمه ای که امروز را در عزایش بودیم ؛ به لطفت ، به مهرت روزهای هجرانمان را کوتاه و آسان بگذران ... آمین 
.
جانای او 
شامگاه سه شنبه
 ۰۴/۸/۱۳
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.