یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ | ۱۶:۳۷ ۸ بازديد
اولین چیزی که بدو ورود به امامزاده توجهم را جلب کرد ماشین یارم بود ، همینکه دیدمش زیر لب گفتم الهی دووورت بگردم ...و دیگر چیزی نمیشنیدم و نمیفهمیدم جز اینکه باید ببینم یارم کجا ایستاده ، تنهاست یا نه... دیدمش ، باوقار و زیبا ایستاده بود کناری و تنها بود ، با فاصله ی قابل توجهی مقابلش ایستادم ، دلم میخواست اوهم مرا ببینند ، سعی میکردم جلوی مردم زیاد چشم به او ندوزم ، اما مگر میتوانستم ؟!! تمام جانم انجا بود و من نمیخواستم فرصت دیدنش را از دست بدهم... با خودم میگفتم کاش وقت رفتن بیاید با من و همسرم حال و احوالی کند ، چند لحظه صدایش را بشنوم ؛ ناگهان همسرش را دیدم که جلوتر ایستاده و دیگر ناچار بودم چشم از یارم بردارم ... ، به گمانم او هم مرا دید و به همین دلیل رفت کنارش ایستاد! دیگر نمیتوانستم ببینمش اما خب میدانستم الان نفس هایش در هوای انجاست، میدانستم کمی آنطرفتر از من حضور دارد و این ارامش قلبم بود...
جانم به قربانش ...
به مراسم خاک سپاری نگاه میکردم و به روزی فکر میکردم که روی جسد خفته در گودال قبر من خاک میریزند...
آیا آن روز من انقدر خوشبخت خواهم بود که عزیزترینم بتواند به عنوان نزدیکترین آدم دنیایم بالای قبرم بایستد و با من خداحافظی کند؟ آیا انقدر بخت با من یار خواهد بود که دیگران، رفتنم را به او تسلیت بگویند؟!
خدایا ! نکند انقدر بهم رسیدنمان به طول بینجامد که قبل از آغوش او خاک سرد را به آغوش بکشم و او ناچار باشد مانند آشنایی چون دیگران گوشه ای بایستد و تماشا کند و حتی نتواند بلند بلند گریه کند برای رفتن زنی که بیش از همه ی عالم دوستش داشت و آرزوی آغوشش را با خود به زیر خاک برد...
گرَم بیایی و پرسی چه بردی اندر ختک
زخاک نعره برآرم که آرزوی تو را ...
خدایا ، نرسان ...نرسان روزی را که یکی از ما رفتن دیگری را تماشا کند در حالی که حتی کسی در دنیا نمیداند صاحب عزای واقعی کیست...
من از تو مرگی در آغوش او میخواهم ...من از تو مرگی پس از زندگی طولانی کنار او میخواهم... من از تو در هر دو دنیا با او بودن را میخواهم... خدایا....
.
جانای او
04/11/19
جانم به قربانش ...
به مراسم خاک سپاری نگاه میکردم و به روزی فکر میکردم که روی جسد خفته در گودال قبر من خاک میریزند...
آیا آن روز من انقدر خوشبخت خواهم بود که عزیزترینم بتواند به عنوان نزدیکترین آدم دنیایم بالای قبرم بایستد و با من خداحافظی کند؟ آیا انقدر بخت با من یار خواهد بود که دیگران، رفتنم را به او تسلیت بگویند؟!
خدایا ! نکند انقدر بهم رسیدنمان به طول بینجامد که قبل از آغوش او خاک سرد را به آغوش بکشم و او ناچار باشد مانند آشنایی چون دیگران گوشه ای بایستد و تماشا کند و حتی نتواند بلند بلند گریه کند برای رفتن زنی که بیش از همه ی عالم دوستش داشت و آرزوی آغوشش را با خود به زیر خاک برد...
گرَم بیایی و پرسی چه بردی اندر ختک
زخاک نعره برآرم که آرزوی تو را ...
خدایا ، نرسان ...نرسان روزی را که یکی از ما رفتن دیگری را تماشا کند در حالی که حتی کسی در دنیا نمیداند صاحب عزای واقعی کیست...
من از تو مرگی در آغوش او میخواهم ...من از تو مرگی پس از زندگی طولانی کنار او میخواهم... من از تو در هر دو دنیا با او بودن را میخواهم... خدایا....
.
جانای او
04/11/19
همین ؟؟