توضیحی که بخاطر اون کاغذ بهش دادم

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

توضیحی که بخاطر اون کاغذ بهش دادم

۲ بازديد
برات تعریف میکنم...
یک ماه پیش ....یه تقمیم خیلی خطرناک برای تمام ارثی که از باباش رسیده بود گرفت... زمینی که فقط دو دونگش مال اون بود و سالها فروش نمیرفت رو میخواست بخره ، یعنی چهار دنگ دیگه رو پول بده و بخره... حدود سی و چند میلیارد پول ! میخواست تمام سهم طلای خودش و مامانشو بفروشه و این کارو کنه . خلاصه اینکه تقریبا مغازه بسته میشد و فقط یه زمین داشتیم که تو فکر بود با وام و غیره بسازه و بفروشدش ... عملا داشت تمام زندگیمونو به باد میداد با تصمیم اشتباهش ...و به هیییچ کس در موردش حرفی نزده بود ، نه خانواده ، نه کسی که من بشناسم . حتی به خودمم نصف قرار مداراشو که گذاشته بود گفت .
 فقط به امین گفته بود ، اونم وقتی یه روز داشت باهاش حرف میزد متوجه شدم میدونه ، و دلیلشم این بود که یه طرف معامله ...... بود که ظاهرا دوست یا آشنای امین بوده ...
من هر چی به ..... التماس کردم که نکن ، بهم گفت تو دخالت نکن ، من خودم میدونم چیکار کنم... 
دیگه تقریبا همه کارشو کرده بود و چیزی به اتمام کار نمونده بود ، از شدت استیصال ، از اینکه هیچ کس نبود که درجریان باشه و بخوام رأیشو بزنه ، و فقط امین رو خبر داشتم که میدونه ، خدای بالای سرمون شاهده که بدون هیییچ تماس و پیام قبلی ، سرزده رفتم اداره که باهاش حرف بزنم یه جوری نظر ....و عوض کنه .
یه بار رفتم ، نبودش ، فرداش باز رفتم ، و خیلی ناگهانی مث بقیه ی مراجعینش با هماهنگی منشی وارد اتاقش شدم ...
اول از دیدنم تکون خورد ، و شاید هم مضطرب شد ، بهش گفتم اومدم در مورد یه مسیله ای به غیر از خودمون باهات حرف بزنم ، به عنوان دوست ج.... ... 
گفت بشین ، نشستم ، همو موقع دوتا همکاراش اومدن داخل ، کارش داشتن ، من همینطوری منتظر بودم تا حرفش با اونا تمام شه ، روی میز جلوم یه سر رسیدی باز بود ، پایینش شعر نوشته بود ، من این بیته رو دیدم ، بر حسب عادت همیشگیم از سر بیکاری تا اونا حرف میزدن ، نوشتمش، همین ... برای خودمم نوشتمش ، پایینشم اینو نوشتم که یادم بمونه کی بوده و کجا بودم... 
اون که کارش تمام شد ، من در مورد اون داستان باهاش حرف زدم و برگشتم خونه ، و خدای بالای سرمون شاهده که هنوز که هنوزه نمیدونم اصلا با جعفر حرف زد یا نه ، یعنی حتی به خودم اجازه ندادم پیگیریش کنم ... به هر حال اون داستان بخاطر جنگ و یا شایدم چیزای دیگه کنسل شده ... 
این کاغذو به حساب خودم برداشته بودم تو کیفم گذاشته بودم ، حالا یا افتاده ، بعد امین برداشته بودش یا رو میز جامونده، یا هر چی من نمیدونم ... 
من کلا ده دیقه شاید تو اتاقش بودم که پنج شش دیقه اش همش کارمنداش میومدن و میرفتن ، تو چند دیقه سریع بهش مسئله رو گفتم و پاشدم اومدم بیرون ...
اصلا نمیدونستم این اونجا مونده ، الان که دیدمش فهمیدم اونجا مونده بوده ...
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.