جمعه ۲۹ اسفند ۰۴ | ۱۰:۳۵ ۲ بازديد
برات تعریف میکنم...
یک ماه پیش ....یه تقمیم خیلی خطرناک برای تمام ارثی که از باباش رسیده بود گرفت... زمینی که فقط دو دونگش مال اون بود و سالها فروش نمیرفت رو میخواست بخره ، یعنی چهار دنگ دیگه رو پول بده و بخره... حدود سی و چند میلیارد پول ! میخواست تمام سهم طلای خودش و مامانشو بفروشه و این کارو کنه . خلاصه اینکه تقریبا مغازه بسته میشد و فقط یه زمین داشتیم که تو فکر بود با وام و غیره بسازه و بفروشدش ... عملا داشت تمام زندگیمونو به باد میداد با تصمیم اشتباهش ...و به هیییچ کس در موردش حرفی نزده بود ، نه خانواده ، نه کسی که من بشناسم . حتی به خودمم نصف قرار مداراشو که گذاشته بود گفت .
فقط به امین گفته بود ، اونم وقتی یه روز داشت باهاش حرف میزد متوجه شدم میدونه ، و دلیلشم این بود که یه طرف معامله ...... بود که ظاهرا دوست یا آشنای امین بوده ...
من هر چی به ..... التماس کردم که نکن ، بهم گفت تو دخالت نکن ، من خودم میدونم چیکار کنم...
دیگه تقریبا همه کارشو کرده بود و چیزی به اتمام کار نمونده بود ، از شدت استیصال ، از اینکه هیچ کس نبود که درجریان باشه و بخوام رأیشو بزنه ، و فقط امین رو خبر داشتم که میدونه ، خدای بالای سرمون شاهده که بدون هیییچ تماس و پیام قبلی ، سرزده رفتم اداره که باهاش حرف بزنم یه جوری نظر ....و عوض کنه .
یه بار رفتم ، نبودش ، فرداش باز رفتم ، و خیلی ناگهانی مث بقیه ی مراجعینش با هماهنگی منشی وارد اتاقش شدم ...
اول از دیدنم تکون خورد ، و شاید هم مضطرب شد ، بهش گفتم اومدم در مورد یه مسیله ای به غیر از خودمون باهات حرف بزنم ، به عنوان دوست ج.... ...
گفت بشین ، نشستم ، همو موقع دوتا همکاراش اومدن داخل ، کارش داشتن ، من همینطوری منتظر بودم تا حرفش با اونا تمام شه ، روی میز جلوم یه سر رسیدی باز بود ، پایینش شعر نوشته بود ، من این بیته رو دیدم ، بر حسب عادت همیشگیم از سر بیکاری تا اونا حرف میزدن ، نوشتمش، همین ... برای خودمم نوشتمش ، پایینشم اینو نوشتم که یادم بمونه کی بوده و کجا بودم...
اون که کارش تمام شد ، من در مورد اون داستان باهاش حرف زدم و برگشتم خونه ، و خدای بالای سرمون شاهده که هنوز که هنوزه نمیدونم اصلا با جعفر حرف زد یا نه ، یعنی حتی به خودم اجازه ندادم پیگیریش کنم ... به هر حال اون داستان بخاطر جنگ و یا شایدم چیزای دیگه کنسل شده ...
این کاغذو به حساب خودم برداشته بودم تو کیفم گذاشته بودم ، حالا یا افتاده ، بعد امین برداشته بودش یا رو میز جامونده، یا هر چی من نمیدونم ...
من کلا ده دیقه شاید تو اتاقش بودم که پنج شش دیقه اش همش کارمنداش میومدن و میرفتن ، تو چند دیقه سریع بهش مسئله رو گفتم و پاشدم اومدم بیرون ...
اصلا نمیدونستم این اونجا مونده ، الان که دیدمش فهمیدم اونجا مونده بوده ...
همین ؟؟