باز باران...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

باز باران...

۸ بازديد
روز های بارانی نداشتنش بیشتر از هر زمان دیگری دلم را میساید...
آرزوی پا به پای او زیر باران قدم زدن دلم را چنگ میزند...بدون ********رتا ناکجا آباد رفتن ... خیال شیرین گره خوردن انگشتانم میان انگشتانش و همقدم شدن با او کنار ساحل...
خیس شدن صورتهایمان و مرور خاطره ای از یک صبح بارانی وسط شالیزار...
تکرار یک بوسه ی به یادماندنی زیر باران و شاید جبران آن بوسه... 
یا شاید تکرار خاطره ی شبی بارانی و خوابیدن روی پاهایش در میان صدای چک چک باران روی سقف ماشین... ارزوی تکرار آرام ترین خواب تمام عمرم در تنگترین و نامناسبتربن مکان ، روی بالشی نرم تر و دوستداشتنی تر و نایاب تر از پر قو...
آرزوی دست بردن به موهای خیسش، بوییدن شقیقه و گردنش و چشیدن طعم لبهایش زیر نم نم باران ...
آه... این منم و آرزوها و رویاهایم ... اما حقیقت امروز بسیار با رویاهایم فاصله داشت... در باران امروز سهم من از وجود یارم تنها چند لحظه ی کوتاه دیدارش بود...وقتی جلوی درب اداره با آن کت و شلوار نوک مدادی قشنگش ایستاده بود و با کسی مشغول صحبت بود و من از مقابلش گذشتم...
میدانم او هم روزهای بارانی بیشتر دلش به سوی من و رویاهای مشترکمان پر میکشد، میدانم او هم وقتی قطره ای باران به صورتش مینشیند روحش پرواز میکند به آن صبح بارانیِ سبز ... 
میدانم او هم فکر میکند اگر میتوانستیم کنار هم باشیم ، آن‌قدر در باران قدم میزدیم که پاهایمان خسته شود و روحمان راضی...
اما آه که سهم من ازحضرت یار در باران امروز همان یک لحظه بود ، و خدا میداند همین را هم گرانبها میدانم و بابتش شکرگزارم ...
و فردا روز بارانی دیگری خواهد بود و امیدی دیگر ...
.
جانای او
04/11/18
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.