قشنگترین چیزهایی که برایم عادت شدند....

۱۳ بازديد
دلم برای خواندن نوشته هایش تنگ شده... درست است که مدت خیلی زیادی از آخرین نوشته اش که در اینستا خواندم نگذشته ، اما همین مدت هم برای من طولانی بوده... من به نوشته های او ، به کلماتش ، به چینش جملاتش کنار هم ، عادت کرده ام ..
مثل همان روزهایی که عادت کردم به نفس کشیدن نفس هایش و حالا به دنبال همان نفس ها مقرمان را قدم میزنم...
مثل عادت کردنم به لمس دست ها و انگشتانش ،
یا عادت کردنم به نوازش بی وقفه ی پاهایش ...
مثل عادت کردنم به سر گذاشتن روی پایش ،
مثل عادت کردنم به حرکت انگشت هایش میان موج موهایم و  بافته شدن موهایم به دستان او...
مثل عادت کردنم به بوی شقیقه اش ، به بوی گردن و عطر سینه اش... 
مثل عادت کردنم به شنیدن صدای تپش های قلبش از نزدیک ترین فاصله ی ممکن؛ از روی سینه اش...
مثل عادت کردنم به قدم زدن با او در حالی که سمت راستش قرار گرفته ام
و و و ...مثل ده ها چیز دیگر که با او به آن ها معتاد شدم....
تا كنون نظري ثبت نشده است
مدت زمان ارسال نظر برای مطلب فوق به پایان رسیده است