سه شنبه ۱۴ بهمن ۰۴ | ۲۳:۰۶ ۹ بازديد
ساعت از 9 و نیم شب گذشته ...چهاردهم بهمن است...و شب نیمه ی شعبان...
به همان شدت دیشب دلم گرفته...
روی بام نشیته ام ، امشب هم ماه کامل است اما من ان را نمیبینم...ابرها روی ماه را پوشانده اند ، هوا سردتر از شب پیش است و گاهی نم نم ریزی میبارد ...و صدای غرش آسمان مکرر در گوشم میپیچد ... نور رعد و برق ها زمین را روشن میکند ، اما بیشتر از آسمان، چشم من است که میبارد...
امروز برای اجرای برنامه ای به مدرسه ی دخترانه ای رفته بودم . بعد از اتمام مراسم دختری امد جلو و با من سلام کرد ، سرم را بلند کردم و دیدم پاره ای از وجود یارم مقابلم ایستاده ...دختر میانی اش...
بعد از مدتهای زیادی میدیدمش ، با لبخند و ذوق جواب سلامش را دادم و به آغوش کشیدمش...
در مسیر بازگشت به خانه مثل همیشه جلوی پنجره ی اتاقش ایستادم ، اما باز صندلی اش خالی بود... چند دقیقه ای ایستادم و رفتم...نا غافل اشک هایم جاری شدند ... نمیدانم با دلتنگی ام چه کنم...نمیدانم چطور بعد از گذشت 9 ماه ، با فراقش کنار بیایم... در مسیر بازگشت اشک میریختم و با خودم میگفتم کاش بیشتر دخترش را در آغوشم نگه میداشتم...کاش او را بوییده بودم ، شاید بوی یارم را میداد... کاش صورتش را بوسیده بودم ، شاید صبح پیش از امدن به مدرسه پدرش او را بوسیده بود...کاش هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاده بود...کاش اینقدر از او محروم نشده بودم... آه ...
و امشب...امشب با هزار اضطراب و امید به در خانه شان رفتم ... رفتم که دخترانم هدیه ی شب عید را به دختر کوچکش برسانند...
.
راستش این خودم بودم که به دخترانم یاداوری کردم که برای او هم چون دوستان دیگرشان عیدی ببرند..دنبال راه کوچکی برای کم کردن کدورت ها بودم...دنبال راهی که شاید نگذارم ارتباط میان بچه هایمان بخاطر ما به صفر برسد... راهی که شاید نگذارم علامت سوال ذهن بچه ها بخاطر قطع ارتباطمان بزرگ و بزرگتر شود... میترسیدم ..از خیلی چیزها...اما رفتم ، به بهانه ی اینکه وسط خیابانشان جای مناسبی برای ایستادن نیست ، رفتم کنار دیوار بغل خانه ایستادم، جایی که کسی که در را باز میکند مرا نبیند...دخترانم پس از یکی دو دقیقه برگشتند. گفتند خاله در را باز کرد ، گفت میدانم برای کی عیدی اورده اید ولی خانه نیست ، هدیه را گرفت ، ما را بوسید و تشکر کرد و همین...
خوشحال بودم که بالاخره بر ترسم غلبه کردم و کاری که میخواستم انجام شد...
در راه برگشت اما باز چشمانم به خیابان و ذهنم جای دیگری بود... زیر لب میگفتم کاش اینطوری نشده بود.. کاش همه چیز مثل قبل بود...کاش میشد درستش کرد...کاش کاش کاش...آه...
و امشب...امشب با هزار اضطراب و امید به در خانه شان رفتم ... رفتم که دخترانم هدیه ی شب عید را به دختر کوچکش برسانند...
.
راستش این خودم بودم که به دخترانم یاداوری کردم که برای او هم چون دوستان دیگرشان عیدی ببرند..دنبال راه کوچکی برای کم کردن کدورت ها بودم...دنبال راهی که شاید نگذارم ارتباط میان بچه هایمان بخاطر ما به صفر برسد... راهی که شاید نگذارم علامت سوال ذهن بچه ها بخاطر قطع ارتباطمان بزرگ و بزرگتر شود... میترسیدم ..از خیلی چیزها...اما رفتم ، به بهانه ی اینکه وسط خیابانشان جای مناسبی برای ایستادن نیست ، رفتم کنار دیوار بغل خانه ایستادم، جایی که کسی که در را باز میکند مرا نبیند...دخترانم پس از یکی دو دقیقه برگشتند. گفتند خاله در را باز کرد ، گفت میدانم برای کی عیدی اورده اید ولی خانه نیست ، هدیه را گرفت ، ما را بوسید و تشکر کرد و همین...
خوشحال بودم که بالاخره بر ترسم غلبه کردم و کاری که میخواستم انجام شد...
در راه برگشت اما باز چشمانم به خیابان و ذهنم جای دیگری بود... زیر لب میگفتم کاش اینطوری نشده بود.. کاش همه چیز مثل قبل بود...کاش میشد درستش کرد...کاش کاش کاش...آه...
همین ؟؟