مروری بر دلنوشته ای از اخرین شب ماه کامل سال 1403

۱۲ بازديد
دلنوشته ی شب ماه کامل 24 اسفند ماه 403 ، مصادف با 13 رمضان ( اخرین شب چهاردهم سال) 
 
باز شب ماه کامل از راه رسیده و این شب مهتاب از آن معدود شب‌های چهاردهمی است که من نتوانستم راس ساعت روی پشت بام و زیر نور ماه صدایت بزنم و از خداوندمان بخواهمت.
 اما هنوز هم ماه در دل آسمان ۱۴ مضان می‌درخشد ؛ و همین کافیست برای طلب دوباره و هزارباره‌ات از ماه بنی هاشم علیه السلام.
 نزدیک به ۷ ماه گذشته از آن شبی که در خوابم راهنماییمان کردند به وصال ؛ اما من و تو هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم...؛
 هنوز نتوانسته‌ایم آنطور که باید تاب بیاوریم؛ هنوز در حال تلاشیم برای رساندن خودمان به آن نقطه‌ای که باید...
دریغا که هر روز تلاش می‌کنم قدم‌هایم را محکم‌تر بردارم؛ هر روز خودم را عتاب می‌کنم و از خدایمان یاری می‌جویم برای گذر از این مسیر و تاب آوردنمان؛ اما دلتنگ و دیوانه‌ات که می‌شوم باز راه رفته را باز می‌گردم ؛چون مسافری که بار سفر بسته و راهی سفری است که لاجرم باید برود و دلش با او نمی‌آید... هی وداع می‌کند با عزیزش و چند قدم که می‌رود، برمی‌گردد که بوسه آخر را بر رخ یارش بگذارد و بعد برود؛ باز می‌رود و باز برمی‌گردد که یک بار دیگر چشم‌هایش را ببیند و برود؛ باز می‌رود و باز برمی‌گردد که یک بار دیگر دست‌هایش را بگیرد و سپس برود؛ و باز و باز و باز...
و من میترسم... می‌ترسم از تعلل این مسافر، می‌ترسم از اینکه از قطار وصال جا بمانم... میترسم که این نرفتن‌ها و باز آمدن‌هایمان عمرمان را بگیرد ، و حتی آبرویمان را زبانم لال...
عمر و آبرویی که می‌توانیم کنار هم بگذرانیمشان...
و این ترس از رفتن قطار سرنوشت و جا ماندن از آن، و از آن سو دلهره ی فراق و ترس از دوری یار، این تعلل‌های از سر عشق و استیصال، این به پیش و پس رفتن‌های از سر جنون و ترس و دلتنگی، بیم آن دارم فرصت با هم بودنمان را از ما بگیرد؛ فرصت وصال را...
 و مگر من و تو از این دنیا، از روز و شب‌هایش، و از عمری که می‌گذرد چه می‌خواهیم جز یکدیگر را؟!
 چه می‌خواهیم از دنیایی که قطارهایش یکی پس از دیگری پشت سر هم عبور می‌کنند و مسافرانشان را به مقصد می‌رسانند، جز اینکه ما را به سرعت به مقصدی که وصالمان آنجاست برساند؟!
ما جز وجود هم، جز آغوش حلال هم،جز آرامشی از پی وصال ،چه می‌خواهیم؟
 می‌دانم؛ باید بارم را بردارم و بروم...
 باید بروم تا به قطار برسم و جا نمانم از مقصدی که آغوش تو آنجا منتظرم مانده...
باید بروم و برنگردم برای آن بوسه و نگاه و لمس و قربان صدقه ی آخر...
و باید بروی...؛ نباید پشت سرم آب بریزی... نباید بمانی که شاید بعد از چند قدم بازگردم...
باید بروی، و شاید کمی سنگدلانه در را ببندی که باز نگردم به هوای آن نگاه آخر... نگاهی که هرگز از آن سیر نخواهم شد؛ و شاید نخواهی شد...
 
با تمام جانم ، با تمام رشته رشته ی وجودم ، با هر نفسم، عاشقانه دوستت دارم ؛ یار دلنواز من....????
                                       جانایت

و فردای آن  شب یعنی شب پانزدهم ( 25 اسفند ) دلنوشته ی دیگری نوشتم:
تو مسیر وسط کوه ها هستم ، زیر نور ماه کامل شب پونزدهم ...آسمونو نگاه میکنم و دارم وویس دیشبت رو دوباره میشنوم ، به من میگی ماه من ، و خودت هم ماه منی... 
درسته پاره ی تنم ، شبهای چها دهم از روزی که ما با هم قرار شب 14 رو گذاشتیم از همه ی شبهای نیمه ی ماهی که در عمرمون تجربه کردیم قشنگترن...ماه قشنگتره ، و شاید برای هردومون همین دلیلو داشته باشه که نکاه یارمون ، نگاه کسی که قلبمون به عشقش میتپه به ماهه...
عزیزدلم ، منم ازت ممنونم که دوسال از عمرمو تبدیل کردی به شیرین ترین و پر خاطره ترین سالهای عمرم....
به تو فکر کردن ، به خاطرات با تو بودن فکر کردن، لذت بخشترین دقایق عمرمو میسازه ...
و من و تو چقدر خاطرات شیرین زیر نور ماه داریم... 
خوب یادمه ،اولین باری که بوسیدمت ، ماه کامل بود... زیر نور ماه کامل انگار تمام شیرینی دنیا داشت از لب های تو به کام من ریخته میشد...
بارها و بارها زیر نور ماه همو بوسیدیم ، بارها زیر نور ماه همدیگه رو به اغوش کشیدیم و انگار ماه ماموریت داشت وقتی دوتا عاشق در بر همدیگه هستن ، زمینو روشنتر کنه ، تا بهتر بتونن برق تو چشمای همدیگه رو ببین... و من و تو چقدرر برق چشمهای همدیگه رو تو شبهای تاریک و کنار ساحل و تو ماشین و هر جای دیگه دیدیم... چشمهایی که جدا از تمام اعضای وجودمون برای هم عاشقی کردند... و من خوب میدونم امین جانم ، تو بیشتر از آنچه از لب هام شنیده ای ، در عمق چشم هام دیدی عاشق بودنم رو... و البته من هم ... 
و من علاوه برجمله ی "دوستت دارم" ، علاوه بر جمله ی" تو چقدر زیبایی" ، علاوه بر تمام عشق ورزیهات ، بارها و بارها در چشمان تو " منو ببخش" رو دیدم ، با اینکه هرگز راضی نبودم به این احساسی که داشتی... با اینکه هیچ دلیلی برای شرمندگی و طلب بخشش در رابطه ای که سراسر عشقه و من در اون جز مهر و محبت و حمایت و توجه و مردانگی و عشق و عشق و عشق چیزی ازت ندیدم ، وجود نداشته و نخواهد داشت، اما عمق دردت رو، غم درونت و حس شرمندگیت رو (که اونم بخاطر مردانگی بی نظیریه که تو وجود تو هست) بارها و بارها در نگاهت دیدم و چشیدم ...
دریغا پاره ی تنم... خدا میدونه که وجود تو فقط خیر و زیبایی در زندگی من بود ...
 
مهربانانه منو از تمام زیبایی ها و شیرینی های دنیا زیباتر و شیرین تر دیدی ، و هیچ کس جز یک عاشق نمیتونه چنین دیدی داشته باشه????... و خدا میدونه که حس من هم به تو همین بوده همیشه ...، زیباتر و دلچسبتر و شیرینتر و خوشبوتر و لطیف تر و خوش الحان تر از هر چه در این عالم دیدم ، تو بودی و تو هستی....
مژده فدات بشه که حرف زدن از فراق سینه ت رو به تنگ میاره...????
جانات فدای دعاهای قشنگت بشه...الهی آمین به هر چه که از خدا میخوای ...الهی تمام فرشته های بین آسمونها و زمین ، تمام فرشته های اطراف عرش خدا ، آمین بگن به دعای وصال سریع الوقوعت ، ای تمام جان و دل و روح و ایمان من ... 
و من تا ابد ازت ممنونم امین مهربون من، بخاطر همه ی چیزهایی که گفتم و همه ی چیزهایی که تا امروز فرصت نشده یا یادم نبوده که ازشون حرف بزنم ...من ازت ممنونم بخاطر رنگی تر کردن زندگیم ، بخاطر اکلیل پاشیدن روی روزها و شبهام ، بخاطر زیباتر کردن دنیا جلوی چشمام...ممنونم ازت تمام بود و نبودم... شیشه ی عمرم ، پاره ی جیگرم و تمام قلبم...????❤️‍????

.و پاسخ یارم : 
این خیلی زیبا بود
یه مرور عالی 
اصلا دلم رفت به شبهای زیبای با هم بودنمون
فارغ از شرعیات(????)
خیلی حس خوب مرور خاطرات شبهای مهتابی اونهم کنار ساحل برام لذت بخش بوده و هست
جانای من
ماه زیبای هر شب من
احساسات زیبای تو، اکلیل پاشیده شده بر دفتر خاطرات من است
تو... برای من..... مرور خاطره شبی هستی☺️
که قلبم را به تپش وا داشتی و سپس آن را آرام کردی..... توأمان هیجان و آرامش، هدیه آن شب تو بود به من????
تا كنون نظري ثبت نشده است
مدت زمان ارسال نظر برای مطلب فوق به پایان رسیده است