سه شنبه ۰۷ بهمن ۰۴ | ۰۷:۴۳ ۱۲ بازديد
روزهای نسبتا زیادیست که چیزی ننوشته ام...شاید خسته ام ، شاید هم حرف تازه ای نداشته ام... البته این روزها فرصت آزاد زیادی نیز نداشته ام...
در هر حال،آنچه که هیچ تغییری در آن نیست، عشق و دلتنگی ام برای حضرت یار است..
نزدیک یک ماه پر آشوب را بدون اینترنت گذراندیم و همچنان میگذرانیم و تنها خدا میداند فردا و فرداهای بعدتر وقتی چشممان را باز میکنیم قرار است کدامین خبر خواب را از چشممان ببرد... اما باز آنچه تغییری در آن وجود ندارد ، عشق ودلتنگی ام برای حضرت یار است..
این مدتی که گذشت بی هیچ ارتباطی ، تنها دلخوشی ام دیدن او بود از پشت پنجره ی اتاق کارش ، و البته پنجشنبه شبی که گذشت ، خدای قلب های عاشق مقدراتش را باب دل عاشق من چید و یارِجانم را در امامزاده ملاقات کردم ... وقتی رسیدم چشمانم به وجود نازنینش افتاد در ان سوی ضریح ، در همان جای همیشگی اش ، نشسته در حال خواندن مشلول پر از آه و التماس و اشکهای روان از چشمهایی که برایشان جان میدهم...
نمیتوانستم چشم از او بردارم ، حتی نمیتوانستم بنشینم!
قریب به ده دقیقه همانجا ایستاده چشم به یارم دوخته بودم که میتوانستم بدانم با خدا چه میگوید و التماسش چیست و اشکش کجای کلمات دعا جاری شده ... چشم دوخته بودم و مکرر خدایمان را قسم میدادم به مولود عزیز آن شب (حضرت حسین علیه السلام) و برادرش عباس و فرزندانش که در این لحظه هر چه او میگوید تو از سر لطفت مستجابش بفرما ... و لحظه ای دیگر امامزاده را قسم میدادم که شما را به جدتان برای این دوعاشقی که قریب سه سال میشود دخیل بسته اند به آستانتان ریش سفیدی کنید و واسطه شوید و از آبرویتان خرج کنید برای این زن و مردی که دو طرف ضریحت مشلول میخوانند...
آن شب ، دیدمش و قلبم به دیدارش و چند دقیقه هم کلامی اش آرام شد...
اما الان... روبروی پنجره اتاقش ایستاده ام؛
آمده بودم ببینمش، مثل همیشه... امده بودم ببینم که پشت میزش نشسته ، مشغول کارش است و مرا میبیند و برمیخیزد و فنجانی چای میریزد و روبرو پنجره می ایستد و مینوشد... اما نبود... نه اینکه صندلی اش خالی باشد مثل صدها بار دیگر ؛ این بار زنی را نشسته بر صندلی یارم دیدم و دیگرانی که روی باقی صندلیها نشسته بودند...همان لحظه قلبم فرو ریخت... گرچه میدانستم نشستن ان زن بر صندلی یارم فقط برای ساعتی ست ، اما با خود گفتم چطور تحمل کنم روزهایی را که یارم دیگر در این اتاق نباشد؛ پشت این پنجره نباشد، و من هر روز از کنار این ساختمان عبور کنم در حالی که بدانم نباید سرم را بچرخانم به سوی آن پنجره ، که اگر هم بچرخانم قرار نیست دیدار یار نصیبم شود...
مجنون وار ایستاده ام روبروی اتاقی که یارم را در آن نمیبینم... به صندلی اش نگاه میکنم ، به میزش ، و وای خدای من!!! گویی حتی به اشیا بی جان موجود در اتاقش هم حس مالکیت دارم !!!
آرزویم رسیدنش به بهترین جایگاه است ، آرزویم همان است که ته دل اوست ، هر چه که باشد ... اما نمیدانم روزی اگر از این جا رفت به جای بهتری، نبودنش را ، و بودن و نشستن مردی دیگر روی آن صندلی را چگونه تاب می آورم...
خدایا ! گویی دغدغه های یک عاشق از تمام عالم جداست...
.
جانای تمامیت خواه او...
04/11/6
'12:10 ظهر
همین ؟؟