از جانایش

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

در حسرت دیدار تو آواره ترینم....

۱۵ بازديد

امروز داشتم از دلتنگی اش جان می‌دادم... 
همیشه دلتنگ او هستم، او هم همیشه دلتنگ من است، اما گاهی این دلتنگی تحملش بسیار سخت می‌شود، بسیار جانکاه...
 می‌دانم که او هم مثل من چنین دقایقی را تجربه می‌کند؛ گاهی از دور حسش می‌کنم و غمش را به دل می‌کشم... فشاری که بر قلبش می آید، غمی که سینه‌اش را می‌فشارد، اشکی که در چشم‌هایش جمع می‌شود، و آهی که از نهادش برمی‌خیزد، همه را حس می‌کنم... و من امروز اینگونه بودم... 
دلتنگی امانم را بریده بود... دلم می‌خواست کنارش باشم ساعت‌ها بی آنکه حرفی بزنم روبرویش بنشینم و نگاهش کنم.
 دلم می‌خواست او حرف بزند و من بشنوم او شعر بخواند و من بشنوم و حتی وقتی بیتی را درست نخواند ، تصحیحش نکنم... اصلا دلم می‌خواست او بخواند و اشتباه بخواند و من قربان اشتباه خواندنش بروم... دلم می‌خواست روبرویم نشسته ماجراهای بی‌اهمیت اداره را برایم تعریف کند و من در سکوت بدون آنکه به آنچه می‌گوید توجه کنم، با تمام جانم صدایش را بشنوم...فقط بشنوم آنچه از حنجره ی او به امواج صوتی پراکنده در عالم اضافه می‌شود...
و آه که هیچ کدام ممکن نبود...
مشغول کارهای خانه بودم و کلافه از دلی که در سینه ام بی قراری میکرد...
به یاد روزی شیرین افتادم، در دوسال پیش... همان روزی که وقتی چاقوی اشپزخانه در دست مشغول تکه کردن گوشت بودم ، ناگهان قلبم برایش بی قرار شد ، از او پرسیدم کجایی؟ گفت اداره ، و من همان لحظه همه چیز را رها کردم و لباس پوشیدم و رفتم اداره ،چشمهایش که به من افتاد ، ذوق دیدارم در تمام وجودش هویدا شد ، گفتم آمده ام ببوسمت و بروم... گفت اینجا؟!! نمیشود که! گفتم : من نمیدانم؛ باید ببوسمت ... و او اجازه داد ، درها را بست ، برای چند لحظه در اغوشش گرفتم ، بوسیدمش ، قلبم آرام گرفت و به خانه برگشتم...   
اما امروز چه میکردم؟!! حتی نمیتوانستم از نزدیک ببینمش...
نگاهی به ساعت انداختم ، یک ربع مانده به یک ظهر بود ؛ با خودم گفتم یحتمل الان در اناق کارش است ، میروم ، از خیابان ، از پشت همان پنجره ی تاریک غبار گرفته کمی نگاهش میکنم و قلبم که کمی آرام گرفت ، برمیگردم به زندگی ام میرسم...
سریع حاضر شدم و رفتم ، روبروی پنجره ی اتاقش ایستادم و با تمام شوق ، با چشمانم به دنبالش گشتم ، اما نبود...
صندلی اش خالی بود.... با خودم گفتم میمانم ، شاید رفته باشد اتاق های دیگر ، شاید رفته باشد نماز بخواند ...منتطرش میمانم تا بیاید ، لحظه ای ببیمش و بروم ، حدود ربع ساعت ماندم و چشم از اتاقش برنداشتم...اما مقدر نبود امروز سهمی از دیدن یارم دااشته باشم... 
باز گشتم و خودم را به دیدن همان صندلی که او برآن می نشیند ، به دیدن همان میزی که دستهایش را روی آن میگذارد ، دل خوش کردم و باز گشتم که روزی دیگر را در حسرت دیدارش بگذرانم...
و دل خوشم به اینکه این روزها میگذرند و بر نمیگردند...
.
.جانای دلتنگ او 
چهارشنبه ، ۰۴/۸/۷

برایم بنویس...

۱۵ بازديد
دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد...
.
مدتیه که اینجا جای حرف های دلدارم خالیه...
دلتنگ نوشته های یارمم...

دیدار

۱۲ بازديد
امروز از ساعت ۷:۲۵ تا ۷:۵۵ را در بهشت بودم...
همین...





خدایا ازت ممنونم 
خیلی بهش نیاز داشتم... خیلی ممنونم...


جانای او
۲۹مهر۰۴
۸:۰۲

چشم

۱۶ بازديد
 عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند،
اما 
باشد که چو مردم خردمند،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
.
.
.
دیگه هیچ وقت ، برای هیچ چیزی جان خودتو قسم نده...
.
۲۱ مهر
مقر

تا جنون ...

۱۵ بازديد
نمی دانم دیوانه شده ام ، یا تا دیوانه شدن راهی ندارم !
امروز برای دقایقی خودِ دیوانه ام را دیدم! وقتی آنطرف خیابان محل کارش ایستاده بودم و حدود ده دقیقه صدایش میزدم ! رو به پنجره ی اتاقش ، می دیدمش که با آن پیراهن سفید آستین کوتاهی که دلرباترش میکند ، پشت میز کارش نشسته ، مشغول نوشتن چیزیست و هیچ حواسش به آن سوی پنجره نیست ...صدایش میزدم ، نه با فریاد ، با آوایی که کسی را در دو متر آنطرف تر صدا بزنی ...
"امیییین ، امییین ... امین جانم...نگام کن ، من اینجام ! "
نمیدانم چرا فکر میکردم شاید صدایم را بشنود!
مثل تمام چند ده بار ، یا حتی چند صد باری که در طول شبانه روز نامش را صدا میزنم ، یا ناکهان متوجه میشوم ، چند دقیقه است که دارم با او صحبت میکنم! گویی کنارم نشسته!
این اگر دیوانگی نیست ، نامش چیست؟!
نمیدانم این عشق است یا جنون !
نمیدانم از شدت عشق دیوانه شده ام ، یا از دیوانگی روز به روز عاشقتر میشوم! 
نمیدانم در نهایت راهم به آغوش یار باز می شود یا به دارالمجانین ! 
یا شاید هم هیچ کدام... خاک سرد گور ...!
قرار نبود به اینجا برسم 
قرار نبود اینقدر ضعیف باشم 
قرار نبود اینقدر عاشق بشوم 
اصلا بین ما قرار نبود یکی عاشق تر از دیگری بشود ...
دریغا... هر چه قرار نبود بشود ، رخ داد...
و عجیب آنکه با تمام اینها هرگز ته قلبم حتی برای لحظه ای آرزو نکرده ام که کاش این عشق کمتر میبود... و حتی باز بیش از این را خواهانم! گویی بیمارم به زیادت یافتن این عشق...!
این اگر دیوانگی نیست ، چه نامش توان نهاد؟!!
و چه راست میگفت که : "تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم..."
به راستی عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند...
 
جانایش
 
شامگاه ۲۰ مهر ۰۴

دلی بی تاب آغوشش...

۱۸ بازديد
این روزها دلتنگی امانم را بریده ...
در فراقش همیشه دلتنگم ، اما این روزهای اخیر غم فراق عجیب دارد دلم را چنگ میزند و میفشارد... هرچه سعی میکنم خود را تسکین دهم افاقه نمیکند ، هر چه در خیالم با او حرف میزنم ، ارام نمیشوم ، هر چه با خداوند رازدل میگویم ، التیام نمیابم... مانده ام چه کنم...مانده ام چگونه عبور کنم از دیوارهای بلند این کوچه ی بن بست ... 
تمام امیدم به این است که خدایم از پشت دیواری به یاریم بیاید...
میدانم ، میدانم این حال فقط برای من نیست ..میدانم حضرت یار هم در این دلتنگی بی وقفه دست و پا میزند ...اوهم در این کوچه ی بن بست گیرافتاده ...او هم منتظر نجاتی ست از جانب خدایی که از حالمان خبر دارد...
این روزها دل و دماغم به هیچ کاری نمیرود ...هر چه قرص های ارامبخش میخورم ، تاثیری بر دلتنگی و آشفتگی ام ندارند... امشب با خودم میگفتم : اگر همین الان ببینمش آرام میگیرم؟؟ و جوابم "نه "بود ! میدانم عجیب است، اما واقعیت این است که من به دیدارش فقط لحظاتی آرام میگیرم ، همان چند لحظه ای که میبینمش؛ اما بعد از آن، همینکه ببینم ندارمش، باز این آشفتگی مهمان ناخوانده ی روحم میشود... دل عاشق من تنها به آغوشش آرام میگیرد ، تنها دوای این اشفتگی چسباندن سرم به سینه ی اوست...
آغوشی که هیچ حقی از آن ندارم...و همینکه هیچ کاری برای دل بی تابم نمیتوانم بکنم، تلخترین بخش داستان است...  
با خودم فکر میکنم کاش دخترکی بودم که پدرش مانع رسیدنش به معشوق بود ، تا به اشک و آه و قهر و التماس ، رضایتش را میگرفتم و خود را به آغوش مردی که میخواستم میرساندم...
کاش زنی بیوه بودم که فرزندانش اجازه ازدواج به او نمیدادند ، تا قید همه را میزدم و به یارم نشان می دادم کسی در این دنیا برایم مهمتر از او نیست و خود را از هر قید و بندی رها ، به آغوش حلال مردی که عاشقش هستم میرساندم...
کاش دخترکی بودم که پسری بر خلاف رضایت خانواده اش عاشقش شده ، تا تمام غرورم را زیر پا میگذاشتم ، به دست و پای پدر و مادرش می افتادم که راضی شوند ، و به هر طریقی بود دلشان را به دست می آوردم تا به آغوش یارم برسم...
کاش لازم بود برای عشقم با تمام دنیا بجنگم... 
اما، 
اما من هیچ کدام از اینها نیستم... من فقط زنی عاشقم محصور در میان دیوارهای بلند تقدیر...زنی عاشق که برای رسیدن به معشوقش هیچ کاری از دستش بر نمی آید ؛ نه التماس ، نه شکستن غرور ، نه جنگیدن ...نه هیچ کار دیگری... تنها کاری که از دستم برمی آید، از خدا خواستن و چشم به دستان خدا دوختن است... و صبر و صبر و صبر که فقط خدا میداند چقققدر برای انسان عاشق سخت است...
کاش میتوانستم تمام جانم را برای رسیدن به او بگذارم ، اما پای شکستن عهدی و دلی در میان نبود... آه...
کاش مثل اسیری بودم که مدت اسارتش را مشخص کرده اند ، تا به امید رسیدن روز موعود ، یکی یکی روزهای فراق را میشمردم ومیگذراندم به امید رسیدن روز وصل... 
اما من هیچ نمیدانم ...
 نه هیچ میدانم، نه هیچ میتوانم ...
نه آنقدر صبورم که به آرامی روزهای فراق را بگذرانم ، نه آنقدر جسور و بی پروا که آتشی بر افروزم خود را از میانش به آغوش یار برسانم ، گرچه دلهایی بسوزند...و خدا نیاورد آن روز را...
آه... حالا که اینها را مینویسم ، حالا که چشمهایم از سنگینی بار فراق خیسند ، یک ساعت و اندی از نیمه شب گذشته ، و یحتمل یار از جان عزیزترم در خواب آرام است...
جانم به فدای چشمای آرام گرفته اش ، جانم به قربان نفس های آرام و عمیقش... خوب می دانم او هم چون من قلبش بی تاب است ...می دانم اوهم شب ها قبل از خواب رویای آغوشی که ندارد را پشت پلک هایش پنهان میکند...او هم مثل من اینکه هیچ کاری از دستش برنمی آید، غمگین و مستاصلش میکند ...میدانم هر دو در یک آتش میسوزیم ، هر دو غریق یک دریاییم و هر دو منتظر دست های نجات بخش خداییم...
و خدا حتما امید آن بندگانی که فقط به او امید بسته اند را بی پاسخ نمیگذارد... 
خدایا به من و یارم صبر بر هجران بده ..
خدایا این هجران را به خداوندی ات به رحمتت بر ما کوتاه و آسان بگردان... 
.
 جانای بی تاب تو 
۰۴/۷/۱۷
۱:۲۲' بامداد

ماه کامل بیست و سوم...

۱۷ بازديد

نگاهم به ماه کاملِ آرمیده در آغوش آسمان است ...
و این بیست و سومین شب ۱۴ است از آن روزی که با هم قرار شب های ۱۴ را گذاشتیم...
هر کدام از شب‌های چهاردهم که می‌آیند در دلم هراسیست که نکند روزی یارم برایش وعده‌ای که با هم گذاشته‌ایم دیگر مهم نباشد...
نکند فراموش کند ...
نکند روزی نبودنم برایش عادت شود؛
 نکند روزی دیگر مثل من مشتاق و تشنه وصال نباشد؛
 نکند روزی برسد که به نبودنمان کنار هم راضی شود، به امید وصالی بعد از مرگ...
نکند روزی از دعا کردن خسته شود؛
یا روزی دیگر انگیزه ی نوشتن برای من را نداشته باشد...
نکند از قرار شبهای چهاردهم خسته شود...
نکند ، نکند ، نکند...
آه...عشق آدم را دیوانه میکند ...
روی لبه ی پل خاطراتمان نشسته ام ، رو به دریا ،لحظه ای به ماه نگاه میکنم، لحظه ای به خیابان پشت سرم ، به امید دیدار یاری که نباید منتظر آمدنش باشم؛ اما نمیتوانم... میدانم قرار نیست ناگهان از پشت سرم برسد ، اما تمام نگاهم به خیابان است که شاید لحظه ی آمدنش را ببینم...خدای من! من چرا عادت نمیکنم به تنها کنار ساحل نشستن؟! 
رو به آسمان میکنم ، ستاره های بالای سرم را مینگرم که چطور شاهد دلتنگی و اشک های زن تنهای نشسته بر پلند؛
با چشمهای مرطوب میگویم :
ای خدای افریدگار عشق؛
ای خدایی که هیچ سختی در عالم وجود ندارد مگر برای تو آسان باشد ...
ای خدایی که اما و اگر و نشد و شاید در حکومتت جایی ندارد؛
ای خدایی که بی شرط و شروط آنچه را در خیال ما نمیگنجد میتوانی مقدر کنی ...
خدای مسبب الاسباب که برای ساختنِ سبب ها به هیچ مقدماتی نیاز نداری...
تو همانی که شبی بخاطر پیامبرت این ماه را دو نیمه کردی و باز به هم چسباندی...
تو همانی که بخاطر محافظت از شهری و خانه ای ، بر سر لشکری عظیم ، از آسمان سنگ باریدی...
تو همانی که دریا را شکافتی برای نجات بندگانی که به یاری ات امید بسته بودند ، همان که نوزادی رها شده در نیل را به آغوش مادر رساندی ...
خدای من تو همانی که زنی عاشق را برای رسیدن به معشوقش جوان کردی...
اما من ...
من بنده ی گناهکار و امیدوار توام ...
من همانم که به هوای مهربانیت جسارت کردم و به امید رحمتت چشم به آسمان دوختم ... من نه آنقدر محترم و خوبم که لایق معجزه ات باشم ، نه آنقدر نامحترم و بد که محرومم کنی از رحمت و مهرت...
تمام نگاهم به دریای بیکران محبت و قدرت توست...تمام دل خوشی ام امید استجابت توست... 
من و مردی که اکنون در جایی دیگر چشم به ماه آسمان دوخته ، هر دو امید بسته ایم به لطف بیکرانت... 
نگذار فراقمان آنقدر به درازا بکشد که دیو سیاه ناامیدی امیدمان را بدزدد... نگذار خسته شویم...نگذار عمر و جوانیمان در حسرت آغوش هم بگذرد... 
این بیست و سومین ماه کاملیست که در حسرت کنارهم بودن میگذرانیم... 
به لطفت ، به اعجازت ، به مهرت کوتاه کن این روز و شب های فراق را، ای خالق عشق ...
.
جانای دلتنگ
۱۴ مهر ۱۴۰۴

احتیاج مشامم...

۲۱ بازديد
ومن هنوز در لحظه ی بوییدن و بوسیدن یقه ی کتش مانده ام ...
چشمهایم را میبندم ، نفسی عمیق میکشم ، و بوی گردنش را استشمام میکنم...
آهی  میکشم وبا تمام وجودم میگویم :
خدای من... تو که احتیاج بندگانت را برطرف میسازی ...تو که اگاهی به نیازهایشان و هیچ راهی برایت بن بست نیست ...تو که کافیست اراده کنی تا نیاز بنده ای از بندگانت ،  نیاز  یک برگ درخت ، یا  کرم کوچک در زیر سنگی در کف دریا را مرتفع سازی
تو که هم میدانی ، هم میبینی ، هم میتوانی ، اقرار مرا ،،التماس مرا ، بشنو : 

من به بوییدن و بوسیدن هر روزه ی گردن او محتاجم....
.
 جانای او
04/7/7

بوسه گاه ...

۱۸ بازديد

 
از سفر بازگشته بودم و مشتاقانه رفتم یکی یکی جعبه های شیرینی های یزدی را باز کردم که همه را مزه کنم.... اولین تکه ی باقلوا را که برداشتم ، صدایی پر از حسرت در اعماق وجودم گفت : کاش اینجا بودی... کاش این دانه ی اول را به دهان تو میگذاشتم تا کامم قبل از دهانم شیرین شود... 
با حسرت دانه ای با قلوا در دهانم گذاشتم و درب همه ی جعبه های دیگر را بستم... 
از گلویم پایین نمیرفت... گویی تمام لذت های دنیا بی او بر من حرام باشد...
من نمیتوانستم بدون او شیرینی اینها را بچشم...عطر هل و طعم پسته و پودر قند برای لذیذ بودن این خوراکی ها کافی نبود... میبایست هر دانه ای که بر دهان میگذارم ، یکی هم به دهان او میگذاشتم ؛ دریغا...
نمیتوانستم بی او ، خواسته بود دیگر از این کارها نکنم ، گفته بودم چشم ، اما نمیتوانستم...
رفتم زیباترین جعبه ای که درخانه داشتم را اوردم. یکی یکی جعبه ی شیرینی ها را باز کردم ، با تمام عشق دانه دانه از هر جعبه مقداری در آن چیدم و بسته بنده اش کردم و یادداشتی نوشتم که : "ببخش!
باور کن از گلویم پایین نمی‌رفت...
تو بر عهد خود هستی و خواهی بود ...
گوارای وجودت ..."
و منتظر آمدن فردا ماندم...
فردایی که اولین روز کاری ام در مدرسه ی جدید بود ؛پس از گذراندن مشقت های زیادی که برایم ساختند و حضرت یار نا حدودی از انها مطلع بود...
بعد از مدرسه رفتم به سوی محل کارش ، جوری ماشین را پارک کردم که از اتاقش متوجه آمدنم نشود...جعبه را به نگهبان دادم و گفتم به او رساند ، گفت الان نیستند، بعدا میبرم ... تشکر کردم و از در خارج شدم ، ناگهان بخود گفتم : اگر جعبه را باز کند چه؟!! اگر نوشته ام را ببیند ، میترسم برای یارم بد شود ...فورا بازگشتم.، ان را پس گرفتم و گفتم خودم میبرم به اتاقشان .
 
رفتم بالا ، اهسته به سمت اتاقش گام نهادم و دیدم یارم نیست، فورا جعبه را روی میزش گذاشتم ، چشمم افتاد به گوشی اش روی میز ، فهمیدم که احتمالا همین اتاق های بغل است و زود برمیگردد ، نگاهی به کتش که روی صندلی بود انداختم ، و به سرعت به اسانسور برگشتم و دکمه ی پایین رفتن را زدم ... اما چیزی صدایم میزد... کت روی صندلی اش، آن کت قشنگ سرمه ایش ، مرا به سوی خود میخواند...
از آسانسور خارج نشدم ، دوباره دکمه ی بالا را زدم و برگشتم به اتاقش ، نگاهی به اطراف کردم ، هیچ کس نبود ، درب اتاق منشی هم بسته بود ، خم شدم ، کتش را بوییدم و بر یقه اش بوسه ای گذاشتم ، نه یکی ،،چندین بوسه ، بر آن جای یقه اش که روی پشت گردنش قرار میگرفت ، همانجا که روزی جای بوسه های من بود... بوییدم وبوسیدمش ... نمیتوانستم بیشتر بمانم ، همه ی اینها چیزی حدود ده ثانیه طول کشید... از اتاقش بیرون امدم و رفتم... 
و هنگام خروج فقط به بوی عطر یقه اش که در مشامم مانده بود می اندیشیدم...

آه خدای من ! می‌توانستم بمانم در اتاقش تا ببینمش...میتوانستم یارم را که مدتهاست حسرت دیدارش را دارم ببینم ، گوشی روی میز و کت روی صندلی اش نشان میداد او همانجاست و هر لحظه ممکن است بیاید... اما نماندم ... آرزوی دیدن روی ماهش و لحظاتی نفس به نفس کنارش بودن را قورت دادم و رفتم که پای عهدمان مانده باشم...
رفتم و ان سوی خیابان منتظر ورودش به اتاقش ماندم ؛ چند ثانیه بعد آمد؛ خدای من! چققققدر آن پیراهن آستین کوتاه سفید به قامتش زیبا بود...چقدر دلرباتر از همیشه ...
متوجه ام شد ، مقابل پنجره ایستاده و با اشاره به من فهماند که بروم ، من هم با اشاره توجهش را به روی میزش جلب کردم ... میدیدم که بسته را برداشته و باز میکند ، من حتی حسرت توی چشمانش را میدیدم... من صدایش را شنیدم که گفت: "الهی دورت بگردم آخه این چه کاریه؟!" ..و جوابش را روی برگه نوشته بودم: "باور کن از گلویم پایین نمیرفت بی تو " ،
باور کن زندگی از گلویم پایین نمی‌رود بی تو... 
 
 جانایی با لبهای متبرک شده ...
۰۴/۷/۶
۱۴:۳۰'

آه...

۱۴ بازديد
خدای من...
این سالهای عمر منه که داره دور از یارم میگذره و دیگه بر نمیگردن... 
دور از یاری که وصله ی جونمه ؛ کنار کسی که معتقده وجود من تو زندگیش مانع پیشرفتشه ...

عاشقتر از این کنم که هستم...

۱۵ بازديد
دیشب در این ساعات تا اذان صبح در حرم امامی که چشمم به دستهای مهربانش خیره مانده ، نشسته بودم و با او حرف میزدم...
برایش نامه مینوشتم ، اشک میریختم و کاغذ نامه ای که جای جای آن پر از نام زیبای یارم بود، از اشکهایم خیس میشد ، مینوشتم و حرفهایم تمام نمیشد ، مینوشتم و کافی نبود برایم التماس کردن و دخترانه پیش پدر ناز کردن و راز گفتن که منم و مهربانی شما ، منم و دستهای قدرت مند شما ، منم و نگاه شما و و و ...
کاغذها را یکی پس از دیگری پر میکردم تا وقت اذان صبح.... بدنم پاک نبود و نمی‌توانستم از حدی به ضریح نزدیکتر شوم ؛ پس نامه ام را در هنگامه ی اذان و نماز جماعت به دخترم دادم تا درون ضریح بیندازد...
و اما امشب؛ امشب نگاهم به سقف اتاق، در بستر بیماری ، دراز کشیده ام ، به این فکر میکنم که اگر دیشب چه ها را میگفتم بهتر بود و امامم را بهتر راضی میکردم...
تمام استخوان های تنم از ویروسی که به جانم افتاده درد میکشند ، اما کدام درد قابل قیاس با درد هجران یاری که عزیزتر از او نداری در دنیایت؟!... کدام ویروس میتواند چون عشق و فراق یار در تنت بدود و چنان جولان دهد که در کوتاه زمانی، نه فقط استخوان هایت را ، نه فقط سلول های تنت را ، بلکه تمام ذرات روحت را نیز پر از درد کند ؟! درد جسم را که بالاخره دارویی ست، درد جسم را که میتوان فریاد زد، میتوان گفت آی آدم ها، رنگ رخسار زردم را ببینید که حکایت میکند از دردی که به جان سلول هایم افتاده ؛ بیمارم کرده و اینک شما مرا دریابید ... پارچه ای خیس بر پیشانی ام بگذارید که حرارت تن را بکاهد ، دارویی بخورانید که مسکّن باشد جسم بیمارم راه ...
اما عاشق مهجور با درد هجر یار چه کند که نه میتوان فریادش زد ، و نه مرهمی برآن گذارد...! اگر شده صورتت را با سیلی سرخ نگه داری ، رنگ رخسارت نباید حکایت کند سر درونت را ... درون تو خبرهایی ست که آدم ها نباید بفهمند ...نباید ببینندش ، که اگر بفهمند و ببینند هم کاری برای جانِ از غم عشق تب کرده ات نمیتوانند کرد... نه هیچ دارویی علاج این تب کند ، نه هیچ دستمال خیسی حرارت جانت را میزداید؛ که غم عشق را علاجی جز وصال یار نباشد ، دارویی جز اغوش محبوب افاقه نخواهد کرد...
این است که تو همواره دور از او که تمام جانت گشته ، درد میکشی و بیانش نتوان کرد... لبخند باید بر لب داشت و در میان مردم چرخید و زندگی کرد ، حال آنکه زندگی برای تو فقط در کنار یارت معنا دارد...
آه که همه ی درد ها یکی هستند و درد فراق دو تا ، هجران یار دردیست و پنهان کردن سوختنت میان آتش این هجران ، دردی دیگر... 
و عشق عجیبترین خلقت خداوندگار است که هر چه درد بیاورد ، باز میخواهی اش! هیچ عاشق را آرزوی رهایی از عشق نیست و بالعکس فزونی عشق را طلب میکند گرچه میداند هر چه آتش بر افروخته تر ، سوزانندگی اش بیش ...
از ای رو بود که مجنون  تکیه بر کعبه زد وگفت :
یارب به خدایی خداییت
وآنگه به کمال پادشا‌ییت
 
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
 
از چشمه ی عشق ده مرا نور
وین سرمه مکن ز چشم من دور
 
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم...
.
خدایا من عاشق او بودن را دوست دارم ، گرچه سوختن در آتش هجرش عاقبت این عاشقی باشد ، عاشق او بودن را از من مگیر... 
باور دارم که تا تو خدایی و ما بندگان ،هر هجری را پایانیست...
.
.
جانایی در دوهزار کیلومتر دور تر از یار
 
دوشنبه شب، آخرین لحظات تابستان ۰۴
 ۰۴/۶/۳۱

حوالی نفس هایش...

۲۴ بازديد
ساعت نزدیک ۱۰ شب است و من زیر نور ماه شب چهاردهم ربیع الاول بر بام نشسته‌ام ...
 امروز یا بهتر است بگویم امشب کمی عجیب بود !
کارهایم را جوری تنظیم کرده بودم که راس ساعت ۹ بتوانم روی پشت بام خانه باشم اما مجبور شدم به بیرون از خانه بروم، برای رساندن فرزندم. 
 در راه برگشت به مقر که رسیدم ، ایستادم و رفتم به سوی پل دوست داشتنیمان . نزدیک به نیم ساعت را آنجا روی پل نشستم کمی موسیقی گوش دادم، کمی ماه را نگریستم، کمی با خدایم حرف زدم، کمی اشک ریختم ،کمی راه رفتم،و کمی هم با آن پل سنگی میان آب حرف زدم... گفتمش "ای عزیزترین پل دنیا ،تو که همیشه ما را با هم می‌دیدی، حالا چطور میتوانی این همه وقت من و یارم را تنها ببینی؟؟ چرا از خدا بهانه با هم بودنمان را نمی‌گیری؟ 
دلت برای حرف‌های عاشقانه‌مان تنگ نشده؟!
 دلت برای سری که زیر سایه تو بر شانه ی یارم می‌گذاردم تنگ نشده؟!
  الحق که تو از سنگی! 
آنگاه رو به دریا کردم و گفتم آی دریا! دریای زلال و روان و وسیع ؛ تو که از سنگ نیستی؛ تو چه ؟تو هم دلت تنگ نشده؟ برای آن دو یاری که به ساحلت پناه می‌آوردند و تو محرم رازشان، محرم آغوش و بوسه‌هایشان بودی دلتنگ نیستی ؟! اما دریا هم چیزی نگفت... برخاستم به ماه نگاهی انداختم و گفتم: ای ماه شب چهارده ؛ بیا و تو از خدایت وصال من و یارم را طلب کن...
و باز رو به آسمان کردم و گفتم: ای خدایی که ماه و دریا و آسمان فقط ذره‌ای ناچیز از قدرت بی‌نهایتت هستند، تو را قسم می‌دهم به تمام آیاتت این دلتنگی ما را به وصالی شیرین پایان ببخش....
به ساعتم نگاه کردم ۵ دقیقه به ۹ مانده بود به سرعت خود را به ماشینم رساندم و حرکت کردم چرا که می‌خواستم خود را به بام خانه برسانم که شاید اگر به احتمال بسیار کم یارم فراقتی یافته بود و مانند برخی وقت‌های گذشته سری به خیابانمان زد ، او را از روی بام ببینم... که هر دو از فاصله‌ای کم ماه را نظاره کنیم ...
کمی از مسیر را که طی کردم بر حسب عادت همیشه‌ام به ماشین‌های توی خیابان و حتی ماشین‌هایی که حاشیه ی خیابان پارک شده‌اند نگاه می‌کردم ؛که ناگهان جایی نزدیک به ساحل چشمم افتاد به پلاک ماشینش! 
بی مهابا پایم رفت روی ترمز و سرعتم را کم کردم...
نمی‌توانستم از پشت شیشه‌های دودی ماشینش ببینم که کسی در آن هست یا نه؛ بنابراین با فاصله ی یک یا دو ماشین جلوی او ایستادم؛ پیاده شدم و آرام به سمت ماشینش رفتم؛ دیدم که هیچ کسی در آن نیست و دلم میگفت همانجا بمان تا بیاید ...
 با آنکه می‌دانستم در موقعیت کنونی مان این کار کمی خطرناک است، اما نمی‌توانستم بروم ، عاشق را چه کار با عقل و احتیاط؟!!
 ماندم به امید اینکه او را وقتی که سوار بر ماشینش می‌شود،کمی ببینم .
درمیان امید و هراسی توامان نشستم روی نیمکتی نزدیک ماشینش... 
امید اینکه شاید چون سابق برای پیاده روی آمده باشد، لابد ماشینش اینجاست و خودش جلوتر و بالاخره خواهد آمد و من یارم را خواهم دید ...و هراس اینکه تنها نباشد و کسی از حضورم آنجا با خبر شود و مایه ی دردسر شوم برایش.. از این رو تمام حواسم به اطراف بود تقریبا پنج دقیقه گذشته بود که از دور دیدمش...و تنها نبود ...
 به سرعت از انجا دور شدم، خیلی دور... خودم را به ساحل رساندم ، جایی پشت اغذیه فروش ها ایستادم. جایی که هیچ کس مرا نبیند و من بتوانم از آن فاصله کمی قامت نازنین یارم را ببینم...
برای منی که امروز با تمام دلتنگی به سوی محل کارش روانه شده بودم و با پرده های کشیده شده ی اتاقش مواجه شده بودم و دلتنگتر از قبل برگشته بودم ، این دیدار چند ثانیه ای حتی از این فاصله غنیمت بود ...
مطمئن بودم او هم مثل من حواسش به همه ی ماشین های سفید خیابان هست و حتما الان متوجه ماشین من شده ، و لابد با چشمهایش طوری که هیچ کس متوجه نشود به دنبالم میگردد... در دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم ، قربان دل تنگش ، قربان چشمهایش که مرا نمیبینند ...
وقتی رفتند ، آمدم لب خیابان ، کمی به ماه نگاه کردم ، به ساعتم که کمی به نه و ده دقیقه مانده بود ، ماشینم را روشن کردم و رفتم ... 
با خود اندیشیدم : شب ۱۴ ماهِ پیش، راس ساعت ۹، او را وسط حیاط امامزاده دیده بودم ، و امشب نیز بی آنکه بدانم ، بین ساعت ۹ ، تا ۹ و پنج دیقه ، ملاقاتش کردم ، گرچه از دور ، گرچه در نهایت حسرت ، اما اینکه دقیقا در همان شب و همان ساعتی که قرارمان بوده برای دیدن ماه و بیان دلتنگی و حرف هایمان به ماه ، خدای مهربانم او را در معرض دیدم قرار داد ، لابد برای آنکه به من بگوید حواسم هست و میدانم که ماه تو اوست ، نه آنچه در اسمان است ... من دیدارش را برایت در ساعت مقرری که باید ماهت را ببینی ، میسر میکنم ... و خدای من خدای قلب های عاشق است...

و اما بعد:
به خانه که آمدم ، عکسی که از ماشینش گرفته بودم را استوری کردم که بگویم من انجا بوده ام ...اما دیدم او هم همزمان با من عکسی از ماشین من گرفته ، استوری کرده و متنی سرشار از عشق و دلتنگی نوشته برایم... دلم قنج رفت از اینهمه شباهتمان به هم ‌...از این همه هم فکری وهم دلی ... 
نمیدانم چه کنم ...! دلم از فراقش و ارزوی دیدارش میسوزد ، وقت دیدارش کمی که جگرم خنک میشود ، ناگهان آتش عشقش شعله ورتر و سوزاننده تر از پیش قلبم را مینوازد... ناگهان به یاد می اورم تمام حسرت هایم را...حسرتِ نداشتنش ، حسرت هم قدمش نبودن ، حسرت با او و کنار او سوار بر یک ماشین نشدن ، با او به خانه ای که کلیدش را هر دویمان داریم وارد نشدن ، با او شام نخوردن ، با او شعر نخواندن ،کنار او و با او خط ننوشتن ، با او نخوابیدن و بیدار نشدن، و حسرت هزار رویای محقق نشده مان ، به تمام جانم شعله میدواند...
دلم گرفته بود و با تمام این اندوهی که بر جانم نشسته ، دلم با دیدارش و خصوصا با دیدن استورهایش و متن پر از عشقش ، کمی آرام گرفت و جان یافتم برای ادامه و ادامه و ادامه ، تا نمیدانم کجا....
 خدای مهربانم ، بی نهایت سپاسگزارم ...
.
جانای دیوانه ی او

۰۴/۶/۱۵ شنبه
شب چهاردهم ربیع الاول 

تمام من....

۱۷ بازديد
وقتی به امید دیدارش ، مسیرم را به سمت محل کارش عوض میکنم و هر چه سریعتر خود را میرسانم به جلوی اتاقش ، و نمی یابمش، برای لحظاتی انگار قلبم سینه ام را ترک میکند....
آه ..خدای من... من چرا عادت نمیکنم به نداشتنش؟ چرا عادت نمیکنم به ندیدنش؟ چرا نمیتوانم قانع بشوم به همین حضور خییلی دورش ، به همینکه میدانم هست ، همین اطراف خودم ، نفس هایش در هواست ، جای  قدم هایش زیر پایم  و عشق بی نهایتش در قلبم... من چرا نمیتوانم ...آه... او تمام تمام تمام من است...
.
جانای دلتنگ او
.
17/6/04
16:12'

انتهای دنیا...

۱۹ بازديد
ساعت دو و نیم شب شده ... یعنی از تمام شب کمتر از دو ساعتش مانده ؛ و من هنوز بیدارم...
آدم دلتنگ که خواب و بیدارش به اراده ی خودش نیست! برخی شبها خود را به دست داروهای خواب آور میدهم تا تنم مزه ی یک خواب عمیق چند ساعته را بچشد...
اما امشب ، از آن شب هاست که تنم به دنبال خواب است و قلبم در سینه آرام نمیگیرد ... 
قلبی که دلش میخواهد وقتی میتپد ضرب آهنگ تپش هایش، استخوان های سینه ی یارش را بلرزاند...
دلش میخواهد جوری در آغوش یار فرو رفته باشد که تفکیک صدای تپش هایش با تپش های قلب یار ممکن نباشد...
که اگر همانجا میان آغوش گرم و امنش از تپش ایستاد ، آب از آب تکان نخورد...
که اگر در میان بازوان معشوق ، جان از تن عاشق خارج شد، بماند همانجا، در همان بهشت کوچک دنیایی اش، و گرمای آغوش و حرارت عشقِ سینه ی معشوق، سردیِ تن بی جان عاشق را بزداید که شاید تنها یک شام دیگر را گره خورده در تن یار به صبح برساند.... 
و این شاید شیرین ترین نوع از تپش ایستادن است برای دلی که بسیاری شبهای عمرش را دور از آغوش یار به صبح رسانیده ... 
شبی غرق در صدای تپش های قلبش ، غرق در گرمای نفس هایش ، غرق در طعم لب ها و شیرینی بوسه هایش ...
شبی به قیمت تمام عمر...شبی که بعد از آن مهم نیست صبحی را ببیند یا نه ...شبی خفته در آغوشی که برایش دلچسبترین مختصات دنیاست... 
عاشقی که به وصل یار رسیده ، نهایتِ نعمت این دنیا را چشیده؛ بعد از آن چه فرقی میکند که صبح فردا را ببیند یا نه! ...
تن زنی در میان دستان مرد محبوبش ، در میان بهشت است؛ و در بهشت مرگ معنایی ندارد ...
.
 
جانای او 
۰۴/۰۶/۰۶  پنجشنبه
 '۲:۴۸ بامداد 

دست خودم نیست که...

۲۵ بازديد
دست خودم نیست...
اینکه دلتنگش میشوم و ناگهان همه ی کارهایم را رها میکنم و روانه ی خیابان محل کارش میشوم که شاااید بتوانم از آنسوی خیابان ، از پشت آن شیشه های تاریک و خاک گرفته ی باران ندیده ی اتاقش ، لحظاتی فقط قامتش را ببینم ؛ و گرچه بسیار میشود که از همین دیدار هم هم محروم بوده ام و دست خالی بر گشته ام، اما من به همین امید های کوچک است که نفس میکشم....
دست خودم نیست ! اینکه روزی صد بار صفحه اش را چک میکنم که ببینم شاید نوشته ی تازه ای از او آنجا باشد ، که صد بار بخوانمش و قربان صدقه ی خودش،و قلمش که روز به روز زیباتر مینویسد ، بروم ...
اینکه از دلتنگی بروم سراغ عکس های قدیمیمان ، هی ببینمش ، ببوسمش ، به سینه فشارمش و باز ببینمش ، ببوسمش ، قربانش بروم ، و باز ، و باز ، و باز... 
دست خودم نیست که هی مروز میکنم شیرین ترین روز و شب های تمام عمرم را که کنارش بودم... 
بوی تنش را مرور میکنم ، گرمای آغوشش را ، حرارت و آرامش پهنای سینه اش را ، مهربانی و نوازشهای بی وقفه ی دستهایش را ، طعم بوسه هایش را ، آه ، طعم لب هایش را...امنیت شانه هایش را ، بوی موهای جوگندمی شیشقه اش را ، صدایش را ، کلمات و قربان صدقه رفتن هایش را ، دوستت دارم گفتن هایش را، نگاهش را ، نگاهش را، نگاهش را.... آه! به اینجا که میرسم صورتم را شسته ام با اشک هایم... 
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بروم بی اجازه خود را رها کنم در آغوشی که تشنه ی من است و تشنه ی آنم ، ولی سهم من نیست... 
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بمیرم و جسمم را بدهم به سردی خاک تا روحم آزاد شود و پرواز کند به سوی گرمی آغوشش ، بی انکه دعوتم کرده باشد، بی آنکه اجازه گرفته باشم ، بی آنکه اصلا بداند خود را فشرده ام در میان بازوان مردانه اش...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد فراموش کنم تمام وعده ها را ، تمام باید و نبایدها را ، تمام انتظارها را...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد ناگهان قیامت شود ، دنیا تمام شود ، هیچ نماند ، جز من و او که فقط ساعاتی بی هیچ نگرانی و آشوب و شرمی ، در آغوشش باشم و بعد تمام...
آه ، دلتنگی گاهی تو را فلج میکند !
ناتوانت میکند؛
دلتنگی گاهی با هیچ دوزی از هیچ داروی آرامبخشی سبک نمیشود، 
مانند مهمانی ناخوانده قدم های سنگینش را بر حریم سینه ات میگذارد و تمام درها را قفل میکند که بماند و جانت را بفشارد...
دلتنگی را چه کسی میفهمد جز عاشقی در هجران یار مانده؟! 
دلتنگی را من میفهمم که پلاک تمام ماشین های شهر را خوانده ام ...
دلتنگی را من میفهمم که ترجیح داده ام زیر آفتاب مرداد، در گرمای پنجاه درجه،دقایق زیادی شیشه ی ماشینم را پایین بکشم و منتظر بمانم که بتوانم مردی را که در آنسوی پنجره مشغول کار است ، کمی شفافتر ببینم....
دلتنگی را او میفهمد که هر روز از کوچه ای عبور میکند ، از جلوی پنجره ای به رنگ چوب ، و به جای درختان آن خیابان حرف میزند ... 
دلتنگی را آنان که طعم آغوش هم را چشیده و آنگاه محکوم شده اند به فراق میفهمند ...
دلتنگی را ما میفهمیم؛ 
جانا و حضرت‌ یارش...
 
 
 شنبه ۰۴/۶/۱
16:05

تحفه...

۲۰ بازديد
شنیده بودم قراراست چهارشنبه شب حضرت یار راهی سفر شود...به یادآوردم همه ی آن وقتهایی را که من عازم سفر بودم و او از خوراکی های مغذی هرچه که میتوانست را برایم تهیه میکرد که همراه خود داشته باشم ...
آهی از دل کشیدم و گفتم : کاش میتوانستم مهربانی هایش را ذره ای جبران کنم ...کاش میتوانستم مثلا ظرف کوچکی رنگینک که همیشه دوست میداشت آماده کنم و بفرستم که با خود داشته باشد ؛ اما افسوس که باید بر سر عهد خود بمانیم ؛ دریغ که نمیتوانم با یک ظرف کوچک رنگینک دلم را کمی آرام کنم...
حسرت این محرومیت دلم را چنگ میزد که ناگهان چیزی از درونم گویی به یاریم آمده‌ باشد، ندا داد که اینبار او را به چشم حضرت یار نبین! او را زائری از زائران امامت ببین و به این قصد بی آنکه قرار باشد میانتان حرفی رد و بدل شود و عهدی زیر پا رود ، ظرف کوچکی رنگینک برایش بفرست ...
 قلبم آرام‌تر شد و دست به کار شدم ...
یکی یکی هسته ی رطب ها را خارج کردم و در ظرف چیدم ، دلم میخواست مثل همیشه گرو بگذارم جای هسته ها اما در خانه گردو نداشتیم ؛ ساعت را نگاه کردم، یک و نیم شب بود ؛ باید همان موقع باقی کارهایش را هم میکردم که بتوانم فردا صبح برسانم به محبوبم ، گرچه مطمئن نبودم که در محل کارش باشد اما همان امید نصفه و نیمه برای هر تلاشی کافی بود...
صبح به امید اینکه تحفه ی کوچکم را بدهم به نگهبانی که برایش ببرند و خودم بروم آن سوی خیابان و از پشت پنجره ی اتاقش تماشایش کنم، به سمت محل کارش رفتم...
رسیدم دم در ، کاغذ کوچکی را برداشتم و روی آن نوشتم : "تو راهی زائر امام حسین (ع) ، به امید اینکه شریک زیارتش باشم" 
"ببخشید گردو نداشتم جای هسته هاش بذارم :) "
بسته اش را چسب زدم که کسی بازش نکند ...
پیاده شدم و رفتم به سمت نگهبانی ، که ناگهان، قامت دلجوی یارم را دیدم...
یحتمل مرا از پنجره دیده بود و خودش را به جلوی در رسانده بود...جانم به قربانش...
با نگاهم ، با دلم ،هزار بار قربان صدقه اش رفتم ...گفتم توراهی برایت آورده ام ، گفت رفتنم معلوم نیست... با خود گفتم کاش همین رنگینک بشود دلیل زائر شدنش... 
خداحافظی کردم و بازگشتم به سوی ماشینم ، با قلبی پر از شعف ازدیدار یار و البته غمی پنهان از حسرت فراقش...
در راه برگشت گفتم : خدایا مرا ببخش ، این کارم را به پای عهد شکنی نگذار... 
میدانی که قصد دیدار و هم کلامی نداشتم؛ فقط میخواستم کمی قلبم را آرام کنم ، فقط میخواستم لحظه ی لبخندی بر لبش بنشانم ...
خدایا ما را ببخش...
.
 جانای او 
۰۴/۵/۲۲

برزخ عاشقان...

۲۲ بازديد
دوباره شب چهاردهم ماهی دیگر رسید... شب چهاردهم صفر ... گرچه تقویم ها میگویند دیشب ماه کامل بوده ، اما من ماه کامل‌ را امشب در آسمان میبینم...
شب پیش ماه کامل دیگری را دیده ام؛ ماهی بسیار زیباتر و دلفریب تر و درخشان تر از ماه آسمان؛
من ساعت 9 شبِ پیش، ماه خودم را دیدم، و ساعت 9 امشب ماه آسمان را می بینم که گرچه هرگز به پای ماهی که درآسمان قلبم دارم نمیرسد، اما بیش از دو سال است که محرم و شاهد و گواه بر عشق ما بوده ، پس بسیار عزیز است ... 
رأس ساعت مقرر خود را به پشت بام رساندم ، آن گوشه ی همیشگی نشستم و یک چشمم به ماه بود و یک چشمم به خیابان ؛ 
حکایت قلب عاشق و بی تابم را به ماه و آفریدگار ماه میگفتم. خواستم دلنوشته ای به رسم همه ی شب های چهاردهم بنویسم که چشمم افتاد به دلنوشته ی تازه ی یارم...نوشته ای با عنوان "برای موهای سپیدش" ...
همانجا ، روی بام ، زیر نور ماه کامل خواندمش...
نمیدانم چطور بگویم که چگونه تمام وجودم با هرجمله اش از شوق داشتن چنین معشوقی ملتهب شد... گویی با هر واژه قلبم را با دستان مهربانش لمس میکرد ... نه! فراتر از آن! گویی با هر واژه بوسه ای بر قلبم می نشاند... 
با تصور محبت عمیقی که پشت هر جمله اش نهفته ، با تصور عشق بی نهایتی که در قلب محبوبم برای من پنهان گشته ، من خود را در بهشتی که فقط برای من است می دیدم ، در بهشتی به وسعت قلب مردی که بر قلبم سلطنت دارد ... بهشتی به وسعت آغوشش ...به امنیت میان بازوانش ...
آه... آغوشش ؛ بازوانش...
و ناگهان به جهنم فراق برگشتم ... 
و حقیقت این است که عشاق دور از یار در برزخی میان بهشت قلب یار و جهنم هجرانش اسیرند و گاه خنکای نسیمی از سوی بهشت حضور معشوقشان جان ملتهبشان را مینوازد، و نگاهشان به سوی بهشت روانه میشود، کامشان شیرین و قلبشان روشن میشود، و گاه ناگهان حرارت جهنم فراق یار، یا سوز سرمای زمحریر هجرانش ، جانشان را سوزانده و اشکشان را جاری می سازد...
من نمیدانم تا به کی ناچارم بمانم در این برزخ ...نمیدانم تا کدام ماه از کدام سال قرار است از میان این برزخ ماه شبهای چهاردهم را تنها و دور از یار بنگرم ، یا نمیدانم چند تار دیگر از موهایم ، و موهایش در این هجران سپید خواهند شد ؛ 
اما خوب میدانم او مردِ ماندن است و من هم زنی که از خواستن مردی که مالک قلبش شده ، کوتاه نخواهد آمد...
می دانم شعله ی عشقی میان ماست که هرگز فروکش نخواهد کرد و امیدی که هرگز نمیگذاریم به ناامیدی بدل شود ...
و شاید این برزخ شاهراه کمال ماست... شاید موهای سپیدمان سند حقیقت عشقمان است و صبر بر هجران شرط تحقق وصالمان ...
و عاشق مانده در هجران را چه چاره ایست جز تاب آوردن و دلخوش بودن به همان بهشتی که فقط گاهی نسیمی از آن جانش را مینوازد ؟
و من در میان این برزخ هجران تمام سعیم این ست که روی از بهشت محبت یارم برنگردانم و همواره خود را در معرض نسیم امیدواری قرار دهم ، تا نگذارم حرارت جهنم فراقش از رسیدن به بهشت آغوشش نا امیدم گرداند ...
.
.
 جانایی که موهای سپیدش را دوست دارد؛
04/5/18
2:00 بامداد

معیار عشق....

۱۹ بازديد
بر بام مینشینم و خیابان را تماشا میکنم . ..تک تک ماشین های در حال عبور را ...به امید دیدار بسیار کم احتمال حضرت یار...
آه ...من میگویم " حضرت یار" ، شما بخوانید "تمام جانم"، بخوانید "وصله ی تنم"، "وصله ی روحم" ، "دلیل نفس کشیدنم" و هزار عنوان دیگر که حای این کلمه ، جای نام زیبایش میتوانم بگذارم...
نشسته ام در انتظار عبور کم احتمال مردی که برایم ملاک و معیار عشق است ...معیار عاشقی کردن ؛ چنانکه از روزی که عاشقی کردنش را نشانم داد ، هر گاه کسی از عاشق بودن مردی برایم گفته ، بی درنگ او را با عاشقی کردن های یار خود سنجیده ام و گفته ام : این که تو میگویی عشق نیست ...مرد عاشق ندیده ای که راه و رسم عاشقی کردن را بشناسی...
و این است که تا به حال ندیده ام مردی را که چون یارم عاشق باشد و چون یارم با تمام وجودش عاشقی کند ؛ و در پی آن ندیده ام زنی را به خوش اقبالی خود که چنین عشقی را چشیده ام و چشانده ام به مردی که بی تردید لایقش بوده...
من ابایی ندارم از اینکه بگویم جان میدهم برای آن مردی که اکنون یک ساعت است که در شرجی و گرمای غروب نیمه ی مرداد ، روی بام به انتظارش نشسته ام ، با آنکه میدانسته ام احتمال عبورش یک از هزار است و احتمال دیدن رویش در هنگام عبور ، از آن هم بسیار کمتر...
نشستم ، و تمام این یک ساعت را به خیابان چشم دوختم ... عاقلانه نیست ، میدانم ؛ اما عشق را با عقل چکار؟؟؟
عاشق نیست آنکه به احتمالات بسیار کوچک بها ندهد و امید نداشته باشد...عاشق نیست آنکه حساب و کتاب کند برای عاشقی کردن و جان در ره معشوق گذاردن... و من خوب میدانم این عاشقی کردن نعمتی ست که اکثر آدم ها ندارد...یار موافق داشتن ، موهبتی ست الهی ... اینکه قلبت بتپد برای کسی که میدانی قلبش برای تو میتپد ، و من رنج فراقش را به شکرانه ی وجودش میپذیرم و تاب می آورم ؛ تا روز وصال...
.

جانای دلتنگ او 
پنجشنبه 04/5/16
 ساعت 19:00

هشتاد روز ...

۱۶ بازديد
روزها از پی هم میگذرند...
حالا دقیقا ۸۰ روز است که در حال چشیدن تلخیِ زهر فراقیم...
خدای من ! میگویم هشتاد روز ، حال آنکه گویی هشتاد هفته گذشته... نه! بیشتر از آن! هشتاد ماه شاید!
 انقدری که موهای سپیدم دو یا سه برابر شده باشد... آنقدری که وقتی در آینه خود را میبینم ، کبودی زیر چشم هایم حکایت از اندوهی به درازای سالها میکنند...
من نمیدانم عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند! 
آدمیزاد بی پناهی که دستش از معشوق کوتاه است و لاجرم محکوم به کشیدن بار عشق و فراق،  دندان بر جگر میساید و خون دل میخورد و تن نمی دهد به فراموشی و فراغت از عشق...!
و کاش فقط کمی عادت کنیم به سنگینی این بار بر دوشمان ...
کاش روزها به سرعت بیشتری میگذشتند ؛ عمری که دور از یار میگذرد ، هر چه سریعتر بگذرد بهتر...
آه خدای من ... گمان میکردم با گذر روزها تحمل هجران یار، رفته رفته راحت تر میشود ؛ چه گمان باطلی...! هر روز سخت تر از روز پیشین میگذرد ، هر روز طولانی تر ، هر روز چشم انتظارتر برای لحظه ای دیدار احتمالی اش...و دریغا...
من پناهی نمیابم از رنج عشق جز خالق عشق ...و تنها امیدم اوست که بهر دل این دو عاشق روزهای فراق را کوتاه کند و مرهم بگذارد بر دلهایی که جز صبوری چاره ای ندارند و عرصه ی صبر بر آن‌ها تنگ آمده ... و مقدر کند وصالی را_گرچه به اعجاز خداوندی اش_ که تنها دوای درد دلهای عاشق است و تنها امیدشان برای نفس کشیدن ؛
.
جانای غمگین او 
 جمعه ۰۴/۵/۱۰ 
۲۰:۲۰'

درد شیرین...

۱۹ بازديد
دلت براش یه ذره شده و هیچ کاری از دستت بر نمیاد...
این ناجوانمرادانه ترین نوع فراقه...
 اینکه نزدیکته و به اجبار ازش دوری ، اینکه نزدیکته و اجازه نداری ببینیش ، اجازه نداری صداشو بشنوی ... و تو عاشقتر از اونی هستی که فراق بتونه ذره ای  تو رو عادت بده به نداشتنش، یا ذره ای از عشقت کم کنه ...
اینکه شب تو خواب ببینی کنارشی و دستاش رو محکم گرفتی ، و صبح چشماتو باز کنی و یادت بیاد تو حتی اجازه نداری وقتی از کنارش هم میگذری باهاش حرف بزنی ...
اینکه دلت براش پرپر بزنه و تو هی بخوای به خودت بگی مراقب باش ، این یه جدایی معمولی نیست ، مراقب باش عهد شکنی نکنی ، مراقب باش کم طاقتی نکنی و همچنان در سکوت و در آتش عشق بمونی تا زمانی که نمیدونی اصلا قراره برسه یا نه ...
تا وصالی که نمیدونی اصلا مقدر شده یا نه ...
و تو چاره ای جز تحمل همه ی این ها و موندن در آتشی که سوختن توش برات دوستداشتنی تر از فارغ شدن ازشه ، نداری...
.
.
گاهی همه چیز سختتر میشه...
با این وجود تو حاضر نیستی یک لحظه عاشق اون بودن رو با هیچ چیز این دنیا عوض کنی...
من درد تو را ز دست آسان ندهم 
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم...

عشق چیز عجیبیه... و عاشق شدن عجیبترین تجربه ی آدمیزاده...


.
جانای او
۰۴/۵/۷