انتهای دنیا...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

انتهای دنیا...

۲۰ بازديد
ساعت دو و نیم شب شده ... یعنی از تمام شب کمتر از دو ساعتش مانده ؛ و من هنوز بیدارم...
آدم دلتنگ که خواب و بیدارش به اراده ی خودش نیست! برخی شبها خود را به دست داروهای خواب آور میدهم تا تنم مزه ی یک خواب عمیق چند ساعته را بچشد...
اما امشب ، از آن شب هاست که تنم به دنبال خواب است و قلبم در سینه آرام نمیگیرد ... 
قلبی که دلش میخواهد وقتی میتپد ضرب آهنگ تپش هایش، استخوان های سینه ی یارش را بلرزاند...
دلش میخواهد جوری در آغوش یار فرو رفته باشد که تفکیک صدای تپش هایش با تپش های قلب یار ممکن نباشد...
که اگر همانجا میان آغوش گرم و امنش از تپش ایستاد ، آب از آب تکان نخورد...
که اگر در میان بازوان معشوق ، جان از تن عاشق خارج شد، بماند همانجا، در همان بهشت کوچک دنیایی اش، و گرمای آغوش و حرارت عشقِ سینه ی معشوق، سردیِ تن بی جان عاشق را بزداید که شاید تنها یک شام دیگر را گره خورده در تن یار به صبح برساند.... 
و این شاید شیرین ترین نوع از تپش ایستادن است برای دلی که بسیاری شبهای عمرش را دور از آغوش یار به صبح رسانیده ... 
شبی غرق در صدای تپش های قلبش ، غرق در گرمای نفس هایش ، غرق در طعم لب ها و شیرینی بوسه هایش ...
شبی به قیمت تمام عمر...شبی که بعد از آن مهم نیست صبحی را ببیند یا نه ...شبی خفته در آغوشی که برایش دلچسبترین مختصات دنیاست... 
عاشقی که به وصل یار رسیده ، نهایتِ نعمت این دنیا را چشیده؛ بعد از آن چه فرقی میکند که صبح فردا را ببیند یا نه! ...
تن زنی در میان دستان مرد محبوبش ، در میان بهشت است؛ و در بهشت مرگ معنایی ندارد ...
.
 
جانای او 
۰۴/۰۶/۰۶  پنجشنبه
 '۲:۴۸ بامداد 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.