چهارشنبه ۰۲ مهر ۰۴ | ۱۵:۱۲ ۱۶ بازديد
دیشب در این ساعات تا اذان صبح در حرم امامی که چشمم به دستهای مهربانش خیره مانده ، نشسته بودم و با او حرف میزدم...
برایش نامه مینوشتم ، اشک میریختم و کاغذ نامه ای که جای جای آن پر از نام زیبای یارم بود، از اشکهایم خیس میشد ، مینوشتم و حرفهایم تمام نمیشد ، مینوشتم و کافی نبود برایم التماس کردن و دخترانه پیش پدر ناز کردن و راز گفتن که منم و مهربانی شما ، منم و دستهای قدرت مند شما ، منم و نگاه شما و و و ...
کاغذها را یکی پس از دیگری پر میکردم تا وقت اذان صبح.... بدنم پاک نبود و نمیتوانستم از حدی به ضریح نزدیکتر شوم ؛ پس نامه ام را در هنگامه ی اذان و نماز جماعت به دخترم دادم تا درون ضریح بیندازد...
و اما امشب؛ امشب نگاهم به سقف اتاق، در بستر بیماری ، دراز کشیده ام ، به این فکر میکنم که اگر دیشب چه ها را میگفتم بهتر بود و امامم را بهتر راضی میکردم...
تمام استخوان های تنم از ویروسی که به جانم افتاده درد میکشند ، اما کدام درد قابل قیاس با درد هجران یاری که عزیزتر از او نداری در دنیایت؟!... کدام ویروس میتواند چون عشق و فراق یار در تنت بدود و چنان جولان دهد که در کوتاه زمانی، نه فقط استخوان هایت را ، نه فقط سلول های تنت را ، بلکه تمام ذرات روحت را نیز پر از درد کند ؟! درد جسم را که بالاخره دارویی ست، درد جسم را که میتوان فریاد زد، میتوان گفت آی آدم ها، رنگ رخسار زردم را ببینید که حکایت میکند از دردی که به جان سلول هایم افتاده ؛ بیمارم کرده و اینک شما مرا دریابید ... پارچه ای خیس بر پیشانی ام بگذارید که حرارت تن را بکاهد ، دارویی بخورانید که مسکّن باشد جسم بیمارم راه ...
اما عاشق مهجور با درد هجر یار چه کند که نه میتوان فریادش زد ، و نه مرهمی برآن گذارد...! اگر شده صورتت را با سیلی سرخ نگه داری ، رنگ رخسارت نباید حکایت کند سر درونت را ... درون تو خبرهایی ست که آدم ها نباید بفهمند ...نباید ببینندش ، که اگر بفهمند و ببینند هم کاری برای جانِ از غم عشق تب کرده ات نمیتوانند کرد... نه هیچ دارویی علاج این تب کند ، نه هیچ دستمال خیسی حرارت جانت را میزداید؛ که غم عشق را علاجی جز وصال یار نباشد ، دارویی جز اغوش محبوب افاقه نخواهد کرد...
این است که تو همواره دور از او که تمام جانت گشته ، درد میکشی و بیانش نتوان کرد... لبخند باید بر لب داشت و در میان مردم چرخید و زندگی کرد ، حال آنکه زندگی برای تو فقط در کنار یارت معنا دارد...
آه که همه ی درد ها یکی هستند و درد فراق دو تا ، هجران یار دردیست و پنهان کردن سوختنت میان آتش این هجران ، دردی دیگر...
این است که تو همواره دور از او که تمام جانت گشته ، درد میکشی و بیانش نتوان کرد... لبخند باید بر لب داشت و در میان مردم چرخید و زندگی کرد ، حال آنکه زندگی برای تو فقط در کنار یارت معنا دارد...
آه که همه ی درد ها یکی هستند و درد فراق دو تا ، هجران یار دردیست و پنهان کردن سوختنت میان آتش این هجران ، دردی دیگر...
و عشق عجیبترین خلقت خداوندگار است که هر چه درد بیاورد ، باز میخواهی اش! هیچ عاشق را آرزوی رهایی از عشق نیست و بالعکس فزونی عشق را طلب میکند گرچه میداند هر چه آتش بر افروخته تر ، سوزانندگی اش بیش ...
از ای رو بود که مجنون تکیه بر کعبه زد وگفت :
یارب به خدایی خداییت
وآنگه به کمال پادشاییت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه ی عشق ده مرا نور
وین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشقتر ازین کنم که هستم...
.
خدایا من عاشق او بودن را دوست دارم ، گرچه سوختن در آتش هجرش عاقبت این عاشقی باشد ، عاشق او بودن را از من مگیر...
باور دارم که تا تو خدایی و ما بندگان ،هر هجری را پایانیست...
.
.
.
جانایی در دوهزار کیلومتر دور تر از یار
دوشنبه شب، آخرین لحظات تابستان ۰۴
۰۴/۶/۳۱
همین ؟؟