پنجشنبه ۰۸ آبان ۰۴ | ۱۳:۱۳ ۱۶ بازديد
امروز داشتم از دلتنگی اش جان میدادم...
همیشه دلتنگ او هستم، او هم همیشه دلتنگ من است، اما گاهی این دلتنگی تحملش بسیار سخت میشود، بسیار جانکاه...
میدانم که او هم مثل من چنین دقایقی را تجربه میکند؛ گاهی از دور حسش میکنم و غمش را به دل میکشم... فشاری که بر قلبش می آید، غمی که سینهاش را میفشارد، اشکی که در چشمهایش جمع میشود، و آهی که از نهادش برمیخیزد، همه را حس میکنم... و من امروز اینگونه بودم...
دلتنگی امانم را بریده بود... دلم میخواست کنارش باشم ساعتها بی آنکه حرفی بزنم روبرویش بنشینم و نگاهش کنم.
دلم میخواست او حرف بزند و من بشنوم او شعر بخواند و من بشنوم و حتی وقتی بیتی را درست نخواند ، تصحیحش نکنم... اصلا دلم میخواست او بخواند و اشتباه بخواند و من قربان اشتباه خواندنش بروم... دلم میخواست روبرویم نشسته ماجراهای بیاهمیت اداره را برایم تعریف کند و من در سکوت بدون آنکه به آنچه میگوید توجه کنم، با تمام جانم صدایش را بشنوم...فقط بشنوم آنچه از حنجره ی او به امواج صوتی پراکنده در عالم اضافه میشود...
و آه که هیچ کدام ممکن نبود...
مشغول کارهای خانه بودم و کلافه از دلی که در سینه ام بی قراری میکرد...
به یاد روزی شیرین افتادم، در دوسال پیش... همان روزی که وقتی چاقوی اشپزخانه در دست مشغول تکه کردن گوشت بودم ، ناگهان قلبم برایش بی قرار شد ، از او پرسیدم کجایی؟ گفت اداره ، و من همان لحظه همه چیز را رها کردم و لباس پوشیدم و رفتم اداره ،چشمهایش که به من افتاد ، ذوق دیدارم در تمام وجودش هویدا شد ، گفتم آمده ام ببوسمت و بروم... گفت اینجا؟!! نمیشود که! گفتم : من نمیدانم؛ باید ببوسمت ... و او اجازه داد ، درها را بست ، برای چند لحظه در اغوشش گرفتم ، بوسیدمش ، قلبم آرام گرفت و به خانه برگشتم...
اما امروز چه میکردم؟!! حتی نمیتوانستم از نزدیک ببینمش...
نگاهی به ساعت انداختم ، یک ربع مانده به یک ظهر بود ؛ با خودم گفتم یحتمل الان در اناق کارش است ، میروم ، از خیابان ، از پشت همان پنجره ی تاریک غبار گرفته کمی نگاهش میکنم و قلبم که کمی آرام گرفت ، برمیگردم به زندگی ام میرسم...
سریع حاضر شدم و رفتم ، روبروی پنجره ی اتاقش ایستادم و با تمام شوق ، با چشمانم به دنبالش گشتم ، اما نبود...
صندلی اش خالی بود.... با خودم گفتم میمانم ، شاید رفته باشد اتاق های دیگر ، شاید رفته باشد نماز بخواند ...منتطرش میمانم تا بیاید ، لحظه ای ببیمش و بروم ، حدود ربع ساعت ماندم و چشم از اتاقش برنداشتم...اما مقدر نبود امروز سهمی از دیدن یارم دااشته باشم...
صندلی اش خالی بود.... با خودم گفتم میمانم ، شاید رفته باشد اتاق های دیگر ، شاید رفته باشد نماز بخواند ...منتطرش میمانم تا بیاید ، لحظه ای ببیمش و بروم ، حدود ربع ساعت ماندم و چشم از اتاقش برنداشتم...اما مقدر نبود امروز سهمی از دیدن یارم دااشته باشم...
باز گشتم و خودم را به دیدن همان صندلی که او برآن می نشیند ، به دیدن همان میزی که دستهایش را روی آن میگذارد ، دل خوش کردم و باز گشتم که روزی دیگر را در حسرت دیدارش بگذرانم...
و دل خوشم به اینکه این روزها میگذرند و بر نمیگردند...
.
.جانای دلتنگ او
چهارشنبه ، ۰۴/۸/۷
.
.جانای دلتنگ او
چهارشنبه ، ۰۴/۸/۷
همین ؟؟