تا جنون ...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

تا جنون ...

۱۶ بازديد
نمی دانم دیوانه شده ام ، یا تا دیوانه شدن راهی ندارم !
امروز برای دقایقی خودِ دیوانه ام را دیدم! وقتی آنطرف خیابان محل کارش ایستاده بودم و حدود ده دقیقه صدایش میزدم ! رو به پنجره ی اتاقش ، می دیدمش که با آن پیراهن سفید آستین کوتاهی که دلرباترش میکند ، پشت میز کارش نشسته ، مشغول نوشتن چیزیست و هیچ حواسش به آن سوی پنجره نیست ...صدایش میزدم ، نه با فریاد ، با آوایی که کسی را در دو متر آنطرف تر صدا بزنی ...
"امیییین ، امییین ... امین جانم...نگام کن ، من اینجام ! "
نمیدانم چرا فکر میکردم شاید صدایم را بشنود!
مثل تمام چند ده بار ، یا حتی چند صد باری که در طول شبانه روز نامش را صدا میزنم ، یا ناکهان متوجه میشوم ، چند دقیقه است که دارم با او صحبت میکنم! گویی کنارم نشسته!
این اگر دیوانگی نیست ، نامش چیست؟!
نمیدانم این عشق است یا جنون !
نمیدانم از شدت عشق دیوانه شده ام ، یا از دیوانگی روز به روز عاشقتر میشوم! 
نمیدانم در نهایت راهم به آغوش یار باز می شود یا به دارالمجانین ! 
یا شاید هم هیچ کدام... خاک سرد گور ...!
قرار نبود به اینجا برسم 
قرار نبود اینقدر ضعیف باشم 
قرار نبود اینقدر عاشق بشوم 
اصلا بین ما قرار نبود یکی عاشق تر از دیگری بشود ...
دریغا... هر چه قرار نبود بشود ، رخ داد...
و عجیب آنکه با تمام اینها هرگز ته قلبم حتی برای لحظه ای آرزو نکرده ام که کاش این عشق کمتر میبود... و حتی باز بیش از این را خواهانم! گویی بیمارم به زیادت یافتن این عشق...!
این اگر دیوانگی نیست ، چه نامش توان نهاد؟!!
و چه راست میگفت که : "تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم..."
به راستی عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند...
 
جانایش
 
شامگاه ۲۰ مهر ۰۴
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.