دوشنبه ۱۷ شهریور ۰۴ | ۱۷:۱۲ ۱۸ بازديد
وقتی به امید دیدارش ، مسیرم را به سمت محل کارش عوض میکنم و هر چه سریعتر خود را میرسانم به جلوی اتاقش ، و نمی یابمش، برای لحظاتی انگار قلبم سینه ام را ترک میکند....
آه ..خدای من... من چرا عادت نمیکنم به نداشتنش؟ چرا عادت نمیکنم به ندیدنش؟ چرا نمیتوانم قانع بشوم به همین حضور خییلی دورش ، به همینکه میدانم هست ، همین اطراف خودم ، نفس هایش در هواست ، جای قدم هایش زیر پایم و عشق بی نهایتش در قلبم... من چرا نمیتوانم ...آه... او تمام تمام تمام من است...
.
جانای دلتنگ او
.
17/6/04
16:12'
آه ..خدای من... من چرا عادت نمیکنم به نداشتنش؟ چرا عادت نمیکنم به ندیدنش؟ چرا نمیتوانم قانع بشوم به همین حضور خییلی دورش ، به همینکه میدانم هست ، همین اطراف خودم ، نفس هایش در هواست ، جای قدم هایش زیر پایم و عشق بی نهایتش در قلبم... من چرا نمیتوانم ...آه... او تمام تمام تمام من است...
.
جانای دلتنگ او
.
17/6/04
16:12'
همین ؟؟