یکشنبه ۰۶ مهر ۰۴ | ۱۴:۳۲ ۱۹ بازديد
از سفر بازگشته بودم و مشتاقانه رفتم یکی یکی جعبه های شیرینی های یزدی را باز کردم که همه را مزه کنم.... اولین تکه ی باقلوا را که برداشتم ، صدایی پر از حسرت در اعماق وجودم گفت : کاش اینجا بودی... کاش این دانه ی اول را به دهان تو میگذاشتم تا کامم قبل از دهانم شیرین شود...
با حسرت دانه ای با قلوا در دهانم گذاشتم و درب همه ی جعبه های دیگر را بستم...
از گلویم پایین نمیرفت... گویی تمام لذت های دنیا بی او بر من حرام باشد...
من نمیتوانستم بدون او شیرینی اینها را بچشم...عطر هل و طعم پسته و پودر قند برای لذیذ بودن این خوراکی ها کافی نبود... میبایست هر دانه ای که بر دهان میگذارم ، یکی هم به دهان او میگذاشتم ؛ دریغا...
نمیتوانستم بی او ، خواسته بود دیگر از این کارها نکنم ، گفته بودم چشم ، اما نمیتوانستم...
رفتم زیباترین جعبه ای که درخانه داشتم را اوردم. یکی یکی جعبه ی شیرینی ها را باز کردم ، با تمام عشق دانه دانه از هر جعبه مقداری در آن چیدم و بسته بنده اش کردم و یادداشتی نوشتم که : "ببخش!
باور کن از گلویم پایین نمیرفت...
تو بر عهد خود هستی و خواهی بود ...
گوارای وجودت ..."
و منتظر آمدن فردا ماندم...
فردایی که اولین روز کاری ام در مدرسه ی جدید بود ؛پس از گذراندن مشقت های زیادی که برایم ساختند و حضرت یار نا حدودی از انها مطلع بود...
بعد از مدرسه رفتم به سوی محل کارش ، جوری ماشین را پارک کردم که از اتاقش متوجه آمدنم نشود...جعبه را به نگهبان دادم و گفتم به او رساند ، گفت الان نیستند، بعدا میبرم ... تشکر کردم و از در خارج شدم ، ناگهان بخود گفتم : اگر جعبه را باز کند چه؟!! اگر نوشته ام را ببیند ، میترسم برای یارم بد شود ...فورا بازگشتم.، ان را پس گرفتم و گفتم خودم میبرم به اتاقشان .
رفتم بالا ، اهسته به سمت اتاقش گام نهادم و دیدم یارم نیست، فورا جعبه را روی میزش گذاشتم ، چشمم افتاد به گوشی اش روی میز ، فهمیدم که احتمالا همین اتاق های بغل است و زود برمیگردد ، نگاهی به کتش که روی صندلی بود انداختم ، و به سرعت به اسانسور برگشتم و دکمه ی پایین رفتن را زدم ... اما چیزی صدایم میزد... کت روی صندلی اش، آن کت قشنگ سرمه ایش ، مرا به سوی خود میخواند...
از آسانسور خارج نشدم ، دوباره دکمه ی بالا را زدم و برگشتم به اتاقش ، نگاهی به اطراف کردم ، هیچ کس نبود ، درب اتاق منشی هم بسته بود ، خم شدم ، کتش را بوییدم و بر یقه اش بوسه ای گذاشتم ، نه یکی ،،چندین بوسه ، بر آن جای یقه اش که روی پشت گردنش قرار میگرفت ، همانجا که روزی جای بوسه های من بود... بوییدم وبوسیدمش ... نمیتوانستم بیشتر بمانم ، همه ی اینها چیزی حدود ده ثانیه طول کشید... از اتاقش بیرون امدم و رفتم...
و هنگام خروج فقط به بوی عطر یقه اش که در مشامم مانده بود می اندیشیدم...
و هنگام خروج فقط به بوی عطر یقه اش که در مشامم مانده بود می اندیشیدم...
آه خدای من ! میتوانستم بمانم در اتاقش تا ببینمش...میتوانستم یارم را که مدتهاست حسرت دیدارش را دارم ببینم ، گوشی روی میز و کت روی صندلی اش نشان میداد او همانجاست و هر لحظه ممکن است بیاید... اما نماندم ... آرزوی دیدن روی ماهش و لحظاتی نفس به نفس کنارش بودن را قورت دادم و رفتم که پای عهدمان مانده باشم...
رفتم و ان سوی خیابان منتظر ورودش به اتاقش ماندم ؛ چند ثانیه بعد آمد؛ خدای من! چققققدر آن پیراهن آستین کوتاه سفید به قامتش زیبا بود...چقدر دلرباتر از همیشه ...
متوجه ام شد ، مقابل پنجره ایستاده و با اشاره به من فهماند که بروم ، من هم با اشاره توجهش را به روی میزش جلب کردم ... میدیدم که بسته را برداشته و باز میکند ، من حتی حسرت توی چشمانش را میدیدم... من صدایش را شنیدم که گفت: "الهی دورت بگردم آخه این چه کاریه؟!" ..و جوابش را روی برگه نوشته بودم: "باور کن از گلویم پایین نمیرفت بی تو " ،
باور کن زندگی از گلویم پایین نمیرود بی تو...
باور کن زندگی از گلویم پایین نمیرود بی تو...
جانایی با لبهای متبرک شده ...
۰۴/۷/۶
۱۴:۳۰'
۱۴:۳۰'
همین ؟؟