احتیاج مشامم...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

احتیاج مشامم...

۲۲ بازديد
ومن هنوز در لحظه ی بوییدن و بوسیدن یقه ی کتش مانده ام ...
چشمهایم را میبندم ، نفسی عمیق میکشم ، و بوی گردنش را استشمام میکنم...
آهی  میکشم وبا تمام وجودم میگویم :
خدای من... تو که احتیاج بندگانت را برطرف میسازی ...تو که اگاهی به نیازهایشان و هیچ راهی برایت بن بست نیست ...تو که کافیست اراده کنی تا نیاز بنده ای از بندگانت ،  نیاز  یک برگ درخت ، یا  کرم کوچک در زیر سنگی در کف دریا را مرتفع سازی
تو که هم میدانی ، هم میبینی ، هم میتوانی ، اقرار مرا ،،التماس مرا ، بشنو : 

من به بوییدن و بوسیدن هر روزه ی گردن او محتاجم....
.
 جانای او
04/7/7
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.