شنبه ۱۸ مرداد ۰۴ | ۰۳:۰۰ ۲۳ بازديد
دوباره شب چهاردهم ماهی دیگر رسید... شب چهاردهم صفر ... گرچه تقویم ها میگویند دیشب ماه کامل بوده ، اما من ماه کامل را امشب در آسمان میبینم...
شب پیش ماه کامل دیگری را دیده ام؛ ماهی بسیار زیباتر و دلفریب تر و درخشان تر از ماه آسمان؛
شب پیش ماه کامل دیگری را دیده ام؛ ماهی بسیار زیباتر و دلفریب تر و درخشان تر از ماه آسمان؛
من ساعت 9 شبِ پیش، ماه خودم را دیدم، و ساعت 9 امشب ماه آسمان را می بینم که گرچه هرگز به پای ماهی که درآسمان قلبم دارم نمیرسد، اما بیش از دو سال است که محرم و شاهد و گواه بر عشق ما بوده ، پس بسیار عزیز است ...
رأس ساعت مقرر خود را به پشت بام رساندم ، آن گوشه ی همیشگی نشستم و یک چشمم به ماه بود و یک چشمم به خیابان ؛
حکایت قلب عاشق و بی تابم را به ماه و آفریدگار ماه میگفتم. خواستم دلنوشته ای به رسم همه ی شب های چهاردهم بنویسم که چشمم افتاد به دلنوشته ی تازه ی یارم...نوشته ای با عنوان "برای موهای سپیدش" ...
همانجا ، روی بام ، زیر نور ماه کامل خواندمش...
نمیدانم چطور بگویم که چگونه تمام وجودم با هرجمله اش از شوق داشتن چنین معشوقی ملتهب شد... گویی با هر واژه قلبم را با دستان مهربانش لمس میکرد ... نه! فراتر از آن! گویی با هر واژه بوسه ای بر قلبم می نشاند...
با تصور محبت عمیقی که پشت هر جمله اش نهفته ، با تصور عشق بی نهایتی که در قلب محبوبم برای من پنهان گشته ، من خود را در بهشتی که فقط برای من است می دیدم ، در بهشتی به وسعت قلب مردی که بر قلبم سلطنت دارد ... بهشتی به وسعت آغوشش ...به امنیت میان بازوانش ...
آه... آغوشش ؛ بازوانش...
و ناگهان به جهنم فراق برگشتم ...
و حقیقت این است که عشاق دور از یار در برزخی میان بهشت قلب یار و جهنم هجرانش اسیرند و گاه خنکای نسیمی از سوی بهشت حضور معشوقشان جان ملتهبشان را مینوازد، و نگاهشان به سوی بهشت روانه میشود، کامشان شیرین و قلبشان روشن میشود، و گاه ناگهان حرارت جهنم فراق یار، یا سوز سرمای زمحریر هجرانش ، جانشان را سوزانده و اشکشان را جاری می سازد...
من نمیدانم تا به کی ناچارم بمانم در این برزخ ...نمیدانم تا کدام ماه از کدام سال قرار است از میان این برزخ ماه شبهای چهاردهم را تنها و دور از یار بنگرم ، یا نمیدانم چند تار دیگر از موهایم ، و موهایش در این هجران سپید خواهند شد ؛
اما خوب میدانم او مردِ ماندن است و من هم زنی که از خواستن مردی که مالک قلبش شده ، کوتاه نخواهد آمد...
می دانم شعله ی عشقی میان ماست که هرگز فروکش نخواهد کرد و امیدی که هرگز نمیگذاریم به ناامیدی بدل شود ...
و شاید این برزخ شاهراه کمال ماست... شاید موهای سپیدمان سند حقیقت عشقمان است و صبر بر هجران شرط تحقق وصالمان ...
و عاشق مانده در هجران را چه چاره ایست جز تاب آوردن و دلخوش بودن به همان بهشتی که فقط گاهی نسیمی از آن جانش را مینوازد ؟
و من در میان این برزخ هجران تمام سعیم این ست که روی از بهشت محبت یارم برنگردانم و همواره خود را در معرض نسیم امیدواری قرار دهم ، تا نگذارم حرارت جهنم فراقش از رسیدن به بهشت آغوشش نا امیدم گرداند ...
.
.
.
جانایی که موهای سپیدش را دوست دارد؛
04/5/18
2:00 بامداد
2:00 بامداد
همین ؟؟