هشتاد روز ...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

هشتاد روز ...

۱۷ بازديد
روزها از پی هم میگذرند...
حالا دقیقا ۸۰ روز است که در حال چشیدن تلخیِ زهر فراقیم...
خدای من ! میگویم هشتاد روز ، حال آنکه گویی هشتاد هفته گذشته... نه! بیشتر از آن! هشتاد ماه شاید!
 انقدری که موهای سپیدم دو یا سه برابر شده باشد... آنقدری که وقتی در آینه خود را میبینم ، کبودی زیر چشم هایم حکایت از اندوهی به درازای سالها میکنند...
من نمیدانم عاشق شدن چه بازی غریبیست که روزگار با آدمیزاد میکند! 
آدمیزاد بی پناهی که دستش از معشوق کوتاه است و لاجرم محکوم به کشیدن بار عشق و فراق،  دندان بر جگر میساید و خون دل میخورد و تن نمی دهد به فراموشی و فراغت از عشق...!
و کاش فقط کمی عادت کنیم به سنگینی این بار بر دوشمان ...
کاش روزها به سرعت بیشتری میگذشتند ؛ عمری که دور از یار میگذرد ، هر چه سریعتر بگذرد بهتر...
آه خدای من ... گمان میکردم با گذر روزها تحمل هجران یار، رفته رفته راحت تر میشود ؛ چه گمان باطلی...! هر روز سخت تر از روز پیشین میگذرد ، هر روز طولانی تر ، هر روز چشم انتظارتر برای لحظه ای دیدار احتمالی اش...و دریغا...
من پناهی نمیابم از رنج عشق جز خالق عشق ...و تنها امیدم اوست که بهر دل این دو عاشق روزهای فراق را کوتاه کند و مرهم بگذارد بر دلهایی که جز صبوری چاره ای ندارند و عرصه ی صبر بر آن‌ها تنگ آمده ... و مقدر کند وصالی را_گرچه به اعجاز خداوندی اش_ که تنها دوای درد دلهای عاشق است و تنها امیدشان برای نفس کشیدن ؛
.
جانای غمگین او 
 جمعه ۰۴/۵/۱۰ 
۲۰:۲۰'
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.