تحفه...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

تحفه...

۲۱ بازديد
شنیده بودم قراراست چهارشنبه شب حضرت یار راهی سفر شود...به یادآوردم همه ی آن وقتهایی را که من عازم سفر بودم و او از خوراکی های مغذی هرچه که میتوانست را برایم تهیه میکرد که همراه خود داشته باشم ...
آهی از دل کشیدم و گفتم : کاش میتوانستم مهربانی هایش را ذره ای جبران کنم ...کاش میتوانستم مثلا ظرف کوچکی رنگینک که همیشه دوست میداشت آماده کنم و بفرستم که با خود داشته باشد ؛ اما افسوس که باید بر سر عهد خود بمانیم ؛ دریغ که نمیتوانم با یک ظرف کوچک رنگینک دلم را کمی آرام کنم...
حسرت این محرومیت دلم را چنگ میزد که ناگهان چیزی از درونم گویی به یاریم آمده‌ باشد، ندا داد که اینبار او را به چشم حضرت یار نبین! او را زائری از زائران امامت ببین و به این قصد بی آنکه قرار باشد میانتان حرفی رد و بدل شود و عهدی زیر پا رود ، ظرف کوچکی رنگینک برایش بفرست ...
 قلبم آرام‌تر شد و دست به کار شدم ...
یکی یکی هسته ی رطب ها را خارج کردم و در ظرف چیدم ، دلم میخواست مثل همیشه گرو بگذارم جای هسته ها اما در خانه گردو نداشتیم ؛ ساعت را نگاه کردم، یک و نیم شب بود ؛ باید همان موقع باقی کارهایش را هم میکردم که بتوانم فردا صبح برسانم به محبوبم ، گرچه مطمئن نبودم که در محل کارش باشد اما همان امید نصفه و نیمه برای هر تلاشی کافی بود...
صبح به امید اینکه تحفه ی کوچکم را بدهم به نگهبانی که برایش ببرند و خودم بروم آن سوی خیابان و از پشت پنجره ی اتاقش تماشایش کنم، به سمت محل کارش رفتم...
رسیدم دم در ، کاغذ کوچکی را برداشتم و روی آن نوشتم : "تو راهی زائر امام حسین (ع) ، به امید اینکه شریک زیارتش باشم" 
"ببخشید گردو نداشتم جای هسته هاش بذارم :) "
بسته اش را چسب زدم که کسی بازش نکند ...
پیاده شدم و رفتم به سمت نگهبانی ، که ناگهان، قامت دلجوی یارم را دیدم...
یحتمل مرا از پنجره دیده بود و خودش را به جلوی در رسانده بود...جانم به قربانش...
با نگاهم ، با دلم ،هزار بار قربان صدقه اش رفتم ...گفتم توراهی برایت آورده ام ، گفت رفتنم معلوم نیست... با خود گفتم کاش همین رنگینک بشود دلیل زائر شدنش... 
خداحافظی کردم و بازگشتم به سوی ماشینم ، با قلبی پر از شعف ازدیدار یار و البته غمی پنهان از حسرت فراقش...
در راه برگشت گفتم : خدایا مرا ببخش ، این کارم را به پای عهد شکنی نگذار... 
میدانی که قصد دیدار و هم کلامی نداشتم؛ فقط میخواستم کمی قلبم را آرام کنم ، فقط میخواستم لحظه ی لبخندی بر لبش بنشانم ...
خدایا ما را ببخش...
.
 جانای او 
۰۴/۵/۲۲
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.