دلی بی تاب آغوشش...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

دلی بی تاب آغوشش...

۱۹ بازديد
این روزها دلتنگی امانم را بریده ...
در فراقش همیشه دلتنگم ، اما این روزهای اخیر غم فراق عجیب دارد دلم را چنگ میزند و میفشارد... هرچه سعی میکنم خود را تسکین دهم افاقه نمیکند ، هر چه در خیالم با او حرف میزنم ، ارام نمیشوم ، هر چه با خداوند رازدل میگویم ، التیام نمیابم... مانده ام چه کنم...مانده ام چگونه عبور کنم از دیوارهای بلند این کوچه ی بن بست ... 
تمام امیدم به این است که خدایم از پشت دیواری به یاریم بیاید...
میدانم ، میدانم این حال فقط برای من نیست ..میدانم حضرت یار هم در این دلتنگی بی وقفه دست و پا میزند ...اوهم در این کوچه ی بن بست گیرافتاده ...او هم منتظر نجاتی ست از جانب خدایی که از حالمان خبر دارد...
این روزها دل و دماغم به هیچ کاری نمیرود ...هر چه قرص های ارامبخش میخورم ، تاثیری بر دلتنگی و آشفتگی ام ندارند... امشب با خودم میگفتم : اگر همین الان ببینمش آرام میگیرم؟؟ و جوابم "نه "بود ! میدانم عجیب است، اما واقعیت این است که من به دیدارش فقط لحظاتی آرام میگیرم ، همان چند لحظه ای که میبینمش؛ اما بعد از آن، همینکه ببینم ندارمش، باز این آشفتگی مهمان ناخوانده ی روحم میشود... دل عاشق من تنها به آغوشش آرام میگیرد ، تنها دوای این اشفتگی چسباندن سرم به سینه ی اوست...
آغوشی که هیچ حقی از آن ندارم...و همینکه هیچ کاری برای دل بی تابم نمیتوانم بکنم، تلخترین بخش داستان است...  
با خودم فکر میکنم کاش دخترکی بودم که پدرش مانع رسیدنش به معشوق بود ، تا به اشک و آه و قهر و التماس ، رضایتش را میگرفتم و خود را به آغوش مردی که میخواستم میرساندم...
کاش زنی بیوه بودم که فرزندانش اجازه ازدواج به او نمیدادند ، تا قید همه را میزدم و به یارم نشان می دادم کسی در این دنیا برایم مهمتر از او نیست و خود را از هر قید و بندی رها ، به آغوش حلال مردی که عاشقش هستم میرساندم...
کاش دخترکی بودم که پسری بر خلاف رضایت خانواده اش عاشقش شده ، تا تمام غرورم را زیر پا میگذاشتم ، به دست و پای پدر و مادرش می افتادم که راضی شوند ، و به هر طریقی بود دلشان را به دست می آوردم تا به آغوش یارم برسم...
کاش لازم بود برای عشقم با تمام دنیا بجنگم... 
اما، 
اما من هیچ کدام از اینها نیستم... من فقط زنی عاشقم محصور در میان دیوارهای بلند تقدیر...زنی عاشق که برای رسیدن به معشوقش هیچ کاری از دستش بر نمی آید ؛ نه التماس ، نه شکستن غرور ، نه جنگیدن ...نه هیچ کار دیگری... تنها کاری که از دستم برمی آید، از خدا خواستن و چشم به دستان خدا دوختن است... و صبر و صبر و صبر که فقط خدا میداند چقققدر برای انسان عاشق سخت است...
کاش میتوانستم تمام جانم را برای رسیدن به او بگذارم ، اما پای شکستن عهدی و دلی در میان نبود... آه...
کاش مثل اسیری بودم که مدت اسارتش را مشخص کرده اند ، تا به امید رسیدن روز موعود ، یکی یکی روزهای فراق را میشمردم ومیگذراندم به امید رسیدن روز وصل... 
اما من هیچ نمیدانم ...
 نه هیچ میدانم، نه هیچ میتوانم ...
نه آنقدر صبورم که به آرامی روزهای فراق را بگذرانم ، نه آنقدر جسور و بی پروا که آتشی بر افروزم خود را از میانش به آغوش یار برسانم ، گرچه دلهایی بسوزند...و خدا نیاورد آن روز را...
آه... حالا که اینها را مینویسم ، حالا که چشمهایم از سنگینی بار فراق خیسند ، یک ساعت و اندی از نیمه شب گذشته ، و یحتمل یار از جان عزیزترم در خواب آرام است...
جانم به فدای چشمای آرام گرفته اش ، جانم به قربان نفس های آرام و عمیقش... خوب می دانم او هم چون من قلبش بی تاب است ...می دانم اوهم شب ها قبل از خواب رویای آغوشی که ندارد را پشت پلک هایش پنهان میکند...او هم مثل من اینکه هیچ کاری از دستش برنمی آید، غمگین و مستاصلش میکند ...میدانم هر دو در یک آتش میسوزیم ، هر دو غریق یک دریاییم و هر دو منتظر دست های نجات بخش خداییم...
و خدا حتما امید آن بندگانی که فقط به او امید بسته اند را بی پاسخ نمیگذارد... 
خدایا به من و یارم صبر بر هجران بده ..
خدایا این هجران را به خداوندی ات به رحمتت بر ما کوتاه و آسان بگردان... 
.
 جانای بی تاب تو 
۰۴/۷/۱۷
۱:۲۲' بامداد
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.