شنبه ۰۱ شهریور ۰۴ | ۱۷:۰۹ ۲۶ بازديد
دست خودم نیست...
اینکه دلتنگش میشوم و ناگهان همه ی کارهایم را رها میکنم و روانه ی خیابان محل کارش میشوم که شاااید بتوانم از آنسوی خیابان ، از پشت آن شیشه های تاریک و خاک گرفته ی باران ندیده ی اتاقش ، لحظاتی فقط قامتش را ببینم ؛ و گرچه بسیار میشود که از همین دیدار هم هم محروم بوده ام و دست خالی بر گشته ام، اما من به همین امید های کوچک است که نفس میکشم....
دست خودم نیست ! اینکه روزی صد بار صفحه اش را چک میکنم که ببینم شاید نوشته ی تازه ای از او آنجا باشد ، که صد بار بخوانمش و قربان صدقه ی خودش،و قلمش که روز به روز زیباتر مینویسد ، بروم ...
اینکه از دلتنگی بروم سراغ عکس های قدیمیمان ، هی ببینمش ، ببوسمش ، به سینه فشارمش و باز ببینمش ، ببوسمش ، قربانش بروم ، و باز ، و باز ، و باز...
دست خودم نیست که هی مروز میکنم شیرین ترین روز و شب های تمام عمرم را که کنارش بودم...
بوی تنش را مرور میکنم ، گرمای آغوشش را ، حرارت و آرامش پهنای سینه اش را ، مهربانی و نوازشهای بی وقفه ی دستهایش را ، طعم بوسه هایش را ، آه ، طعم لب هایش را...امنیت شانه هایش را ، بوی موهای جوگندمی شیشقه اش را ، صدایش را ، کلمات و قربان صدقه رفتن هایش را ، دوستت دارم گفتن هایش را، نگاهش را ، نگاهش را، نگاهش را.... آه! به اینجا که میرسم صورتم را شسته ام با اشک هایم...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بروم بی اجازه خود را رها کنم در آغوشی که تشنه ی من است و تشنه ی آنم ، ولی سهم من نیست...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد بمیرم و جسمم را بدهم به سردی خاک تا روحم آزاد شود و پرواز کند به سوی گرمی آغوشش ، بی انکه دعوتم کرده باشد، بی آنکه اجازه گرفته باشم ، بی آنکه اصلا بداند خود را فشرده ام در میان بازوان مردانه اش...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد فراموش کنم تمام وعده ها را ، تمام باید و نبایدها را ، تمام انتظارها را...
به اینجا که میرسم دلم میخواهد ناگهان قیامت شود ، دنیا تمام شود ، هیچ نماند ، جز من و او که فقط ساعاتی بی هیچ نگرانی و آشوب و شرمی ، در آغوشش باشم و بعد تمام...
آه ، دلتنگی گاهی تو را فلج میکند !
ناتوانت میکند؛
ناتوانت میکند؛
دلتنگی گاهی با هیچ دوزی از هیچ داروی آرامبخشی سبک نمیشود،
مانند مهمانی ناخوانده قدم های سنگینش را بر حریم سینه ات میگذارد و تمام درها را قفل میکند که بماند و جانت را بفشارد...
دلتنگی را چه کسی میفهمد جز عاشقی در هجران یار مانده؟!
دلتنگی را من میفهمم که پلاک تمام ماشین های شهر را خوانده ام ...
دلتنگی را من میفهمم که ترجیح داده ام زیر آفتاب مرداد، در گرمای پنجاه درجه،دقایق زیادی شیشه ی ماشینم را پایین بکشم و منتظر بمانم که بتوانم مردی را که در آنسوی پنجره مشغول کار است ، کمی شفافتر ببینم....
دلتنگی را او میفهمد که هر روز از کوچه ای عبور میکند ، از جلوی پنجره ای به رنگ چوب ، و به جای درختان آن خیابان حرف میزند ...
دلتنگی را آنان که طعم آغوش هم را چشیده و آنگاه محکوم شده اند به فراق میفهمند ...
دلتنگی را ما میفهمیم؛
جانا و حضرت یارش...
شنبه ۰۴/۶/۱
16:05
همین ؟؟