سه شنبه ۱۵ مهر ۰۴ | ۰۱:۱۴ ۱۸ بازديد
نگاهم به ماه کاملِ آرمیده در آغوش آسمان است ...
و این بیست و سومین شب ۱۴ است از آن روزی که با هم قرار شب های ۱۴ را گذاشتیم...
و این بیست و سومین شب ۱۴ است از آن روزی که با هم قرار شب های ۱۴ را گذاشتیم...
هر کدام از شبهای چهاردهم که میآیند در دلم هراسیست که نکند روزی یارم برایش وعدهای که با هم گذاشتهایم دیگر مهم نباشد...
نکند فراموش کند ...
نکند روزی نبودنم برایش عادت شود؛
نکند روزی دیگر مثل من مشتاق و تشنه وصال نباشد؛
نکند روزی برسد که به نبودنمان کنار هم راضی شود، به امید وصالی بعد از مرگ...
نکند روزی از دعا کردن خسته شود؛
یا روزی دیگر انگیزه ی نوشتن برای من را نداشته باشد...
یا روزی دیگر انگیزه ی نوشتن برای من را نداشته باشد...
نکند از قرار شبهای چهاردهم خسته شود...
نکند ، نکند ، نکند...
آه...عشق آدم را دیوانه میکند ...
نکند ، نکند ، نکند...
آه...عشق آدم را دیوانه میکند ...
روی لبه ی پل خاطراتمان نشسته ام ، رو به دریا ،لحظه ای به ماه نگاه میکنم، لحظه ای به خیابان پشت سرم ، به امید دیدار یاری که نباید منتظر آمدنش باشم؛ اما نمیتوانم... میدانم قرار نیست ناگهان از پشت سرم برسد ، اما تمام نگاهم به خیابان است که شاید لحظه ی آمدنش را ببینم...خدای من! من چرا عادت نمیکنم به تنها کنار ساحل نشستن؟!
رو به آسمان میکنم ، ستاره های بالای سرم را مینگرم که چطور شاهد دلتنگی و اشک های زن تنهای نشسته بر پلند؛
با چشمهای مرطوب میگویم :
ای خدای افریدگار عشق؛
ای خدایی که هیچ سختی در عالم وجود ندارد مگر برای تو آسان باشد ...
ای خدایی که اما و اگر و نشد و شاید در حکومتت جایی ندارد؛
ای خدایی که بی شرط و شروط آنچه را در خیال ما نمیگنجد میتوانی مقدر کنی ...
خدای مسبب الاسباب که برای ساختنِ سبب ها به هیچ مقدماتی نیاز نداری...
رو به آسمان میکنم ، ستاره های بالای سرم را مینگرم که چطور شاهد دلتنگی و اشک های زن تنهای نشسته بر پلند؛
با چشمهای مرطوب میگویم :
ای خدای افریدگار عشق؛
ای خدایی که هیچ سختی در عالم وجود ندارد مگر برای تو آسان باشد ...
ای خدایی که اما و اگر و نشد و شاید در حکومتت جایی ندارد؛
ای خدایی که بی شرط و شروط آنچه را در خیال ما نمیگنجد میتوانی مقدر کنی ...
خدای مسبب الاسباب که برای ساختنِ سبب ها به هیچ مقدماتی نیاز نداری...
تو همانی که شبی بخاطر پیامبرت این ماه را دو نیمه کردی و باز به هم چسباندی...
تو همانی که بخاطر محافظت از شهری و خانه ای ، بر سر لشکری عظیم ، از آسمان سنگ باریدی...
تو همانی که دریا را شکافتی برای نجات بندگانی که به یاری ات امید بسته بودند ، همان که نوزادی رها شده در نیل را به آغوش مادر رساندی ...
خدای من تو همانی که زنی عاشق را برای رسیدن به معشوقش جوان کردی...
اما من ...
من بنده ی گناهکار و امیدوار توام ...
من همانم که به هوای مهربانیت جسارت کردم و به امید رحمتت چشم به آسمان دوختم ... من نه آنقدر محترم و خوبم که لایق معجزه ات باشم ، نه آنقدر نامحترم و بد که محرومم کنی از رحمت و مهرت...
تمام نگاهم به دریای بیکران محبت و قدرت توست...تمام دل خوشی ام امید استجابت توست...
من و مردی که اکنون در جایی دیگر چشم به ماه آسمان دوخته ، هر دو امید بسته ایم به لطف بیکرانت...
نگذار فراقمان آنقدر به درازا بکشد که دیو سیاه ناامیدی امیدمان را بدزدد... نگذار خسته شویم...نگذار عمر و جوانیمان در حسرت آغوش هم بگذرد...
این بیست و سومین ماه کاملیست که در حسرت کنارهم بودن میگذرانیم...
به لطفت ، به اعجازت ، به مهرت کوتاه کن این روز و شب های فراق را، ای خالق عشق ...
.
جانای دلتنگ
۱۴ مهر ۱۴۰۴
.
جانای دلتنگ
۱۴ مهر ۱۴۰۴
همین ؟؟