حوالی نفس هایش...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

حوالی نفس هایش...

۲۵ بازديد
ساعت نزدیک ۱۰ شب است و من زیر نور ماه شب چهاردهم ربیع الاول بر بام نشسته‌ام ...
 امروز یا بهتر است بگویم امشب کمی عجیب بود !
کارهایم را جوری تنظیم کرده بودم که راس ساعت ۹ بتوانم روی پشت بام خانه باشم اما مجبور شدم به بیرون از خانه بروم، برای رساندن فرزندم. 
 در راه برگشت به مقر که رسیدم ، ایستادم و رفتم به سوی پل دوست داشتنیمان . نزدیک به نیم ساعت را آنجا روی پل نشستم کمی موسیقی گوش دادم، کمی ماه را نگریستم، کمی با خدایم حرف زدم، کمی اشک ریختم ،کمی راه رفتم،و کمی هم با آن پل سنگی میان آب حرف زدم... گفتمش "ای عزیزترین پل دنیا ،تو که همیشه ما را با هم می‌دیدی، حالا چطور میتوانی این همه وقت من و یارم را تنها ببینی؟؟ چرا از خدا بهانه با هم بودنمان را نمی‌گیری؟ 
دلت برای حرف‌های عاشقانه‌مان تنگ نشده؟!
 دلت برای سری که زیر سایه تو بر شانه ی یارم می‌گذاردم تنگ نشده؟!
  الحق که تو از سنگی! 
آنگاه رو به دریا کردم و گفتم آی دریا! دریای زلال و روان و وسیع ؛ تو که از سنگ نیستی؛ تو چه ؟تو هم دلت تنگ نشده؟ برای آن دو یاری که به ساحلت پناه می‌آوردند و تو محرم رازشان، محرم آغوش و بوسه‌هایشان بودی دلتنگ نیستی ؟! اما دریا هم چیزی نگفت... برخاستم به ماه نگاهی انداختم و گفتم: ای ماه شب چهارده ؛ بیا و تو از خدایت وصال من و یارم را طلب کن...
و باز رو به آسمان کردم و گفتم: ای خدایی که ماه و دریا و آسمان فقط ذره‌ای ناچیز از قدرت بی‌نهایتت هستند، تو را قسم می‌دهم به تمام آیاتت این دلتنگی ما را به وصالی شیرین پایان ببخش....
به ساعتم نگاه کردم ۵ دقیقه به ۹ مانده بود به سرعت خود را به ماشینم رساندم و حرکت کردم چرا که می‌خواستم خود را به بام خانه برسانم که شاید اگر به احتمال بسیار کم یارم فراقتی یافته بود و مانند برخی وقت‌های گذشته سری به خیابانمان زد ، او را از روی بام ببینم... که هر دو از فاصله‌ای کم ماه را نظاره کنیم ...
کمی از مسیر را که طی کردم بر حسب عادت همیشه‌ام به ماشین‌های توی خیابان و حتی ماشین‌هایی که حاشیه ی خیابان پارک شده‌اند نگاه می‌کردم ؛که ناگهان جایی نزدیک به ساحل چشمم افتاد به پلاک ماشینش! 
بی مهابا پایم رفت روی ترمز و سرعتم را کم کردم...
نمی‌توانستم از پشت شیشه‌های دودی ماشینش ببینم که کسی در آن هست یا نه؛ بنابراین با فاصله ی یک یا دو ماشین جلوی او ایستادم؛ پیاده شدم و آرام به سمت ماشینش رفتم؛ دیدم که هیچ کسی در آن نیست و دلم میگفت همانجا بمان تا بیاید ...
 با آنکه می‌دانستم در موقعیت کنونی مان این کار کمی خطرناک است، اما نمی‌توانستم بروم ، عاشق را چه کار با عقل و احتیاط؟!!
 ماندم به امید اینکه او را وقتی که سوار بر ماشینش می‌شود،کمی ببینم .
درمیان امید و هراسی توامان نشستم روی نیمکتی نزدیک ماشینش... 
امید اینکه شاید چون سابق برای پیاده روی آمده باشد، لابد ماشینش اینجاست و خودش جلوتر و بالاخره خواهد آمد و من یارم را خواهم دید ...و هراس اینکه تنها نباشد و کسی از حضورم آنجا با خبر شود و مایه ی دردسر شوم برایش.. از این رو تمام حواسم به اطراف بود تقریبا پنج دقیقه گذشته بود که از دور دیدمش...و تنها نبود ...
 به سرعت از انجا دور شدم، خیلی دور... خودم را به ساحل رساندم ، جایی پشت اغذیه فروش ها ایستادم. جایی که هیچ کس مرا نبیند و من بتوانم از آن فاصله کمی قامت نازنین یارم را ببینم...
برای منی که امروز با تمام دلتنگی به سوی محل کارش روانه شده بودم و با پرده های کشیده شده ی اتاقش مواجه شده بودم و دلتنگتر از قبل برگشته بودم ، این دیدار چند ثانیه ای حتی از این فاصله غنیمت بود ...
مطمئن بودم او هم مثل من حواسش به همه ی ماشین های سفید خیابان هست و حتما الان متوجه ماشین من شده ، و لابد با چشمهایش طوری که هیچ کس متوجه نشود به دنبالم میگردد... در دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم ، قربان دل تنگش ، قربان چشمهایش که مرا نمیبینند ...
وقتی رفتند ، آمدم لب خیابان ، کمی به ماه نگاه کردم ، به ساعتم که کمی به نه و ده دقیقه مانده بود ، ماشینم را روشن کردم و رفتم ... 
با خود اندیشیدم : شب ۱۴ ماهِ پیش، راس ساعت ۹، او را وسط حیاط امامزاده دیده بودم ، و امشب نیز بی آنکه بدانم ، بین ساعت ۹ ، تا ۹ و پنج دیقه ، ملاقاتش کردم ، گرچه از دور ، گرچه در نهایت حسرت ، اما اینکه دقیقا در همان شب و همان ساعتی که قرارمان بوده برای دیدن ماه و بیان دلتنگی و حرف هایمان به ماه ، خدای مهربانم او را در معرض دیدم قرار داد ، لابد برای آنکه به من بگوید حواسم هست و میدانم که ماه تو اوست ، نه آنچه در اسمان است ... من دیدارش را برایت در ساعت مقرری که باید ماهت را ببینی ، میسر میکنم ... و خدای من خدای قلب های عاشق است...

و اما بعد:
به خانه که آمدم ، عکسی که از ماشینش گرفته بودم را استوری کردم که بگویم من انجا بوده ام ...اما دیدم او هم همزمان با من عکسی از ماشین من گرفته ، استوری کرده و متنی سرشار از عشق و دلتنگی نوشته برایم... دلم قنج رفت از اینهمه شباهتمان به هم ‌...از این همه هم فکری وهم دلی ... 
نمیدانم چه کنم ...! دلم از فراقش و ارزوی دیدارش میسوزد ، وقت دیدارش کمی که جگرم خنک میشود ، ناگهان آتش عشقش شعله ورتر و سوزاننده تر از پیش قلبم را مینوازد... ناگهان به یاد می اورم تمام حسرت هایم را...حسرتِ نداشتنش ، حسرت هم قدمش نبودن ، حسرت با او و کنار او سوار بر یک ماشین نشدن ، با او به خانه ای که کلیدش را هر دویمان داریم وارد نشدن ، با او شام نخوردن ، با او شعر نخواندن ،کنار او و با او خط ننوشتن ، با او نخوابیدن و بیدار نشدن، و حسرت هزار رویای محقق نشده مان ، به تمام جانم شعله میدواند...
دلم گرفته بود و با تمام این اندوهی که بر جانم نشسته ، دلم با دیدارش و خصوصا با دیدن استورهایش و متن پر از عشقش ، کمی آرام گرفت و جان یافتم برای ادامه و ادامه و ادامه ، تا نمیدانم کجا....
 خدای مهربانم ، بی نهایت سپاسگزارم ...
.
جانای دیوانه ی او

۰۴/۶/۱۵ شنبه
شب چهاردهم ربیع الاول 

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.