آرشیو بهمن ماه 1404

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

کاش او میدید...

۷ بازديد
Jaanash:
امروز بعد از 4 روز بیماری و در رختخواب بودن،کمی جان گرفتم و تنم را از بستر جدا کردم ...
کی؟ وقتی نوشته ی میز شامش را خواندم...
بعد از دیدن عکس های تازه اش، دیدن لبخندش و چهره ی مهربانش، دیدن موهایم که دیروز تمام مدتی که در کوه و دشت مشغول تفریح بوده ،دور دستش تابیده بود ، حس اینکه انگار خودم همراهش بوده ام لبخندی از سر شوق بر لبم نشاند ... 
اما نوشته ی میز شامش را که خواندم 
قلبم تپیدن گرفت ... برخواستم ، مقابل آینه ایستادم و به چهره ی بی رنگ و رویم نگاه کردم... 
شانه ای به موهایم کشیدم ، کمی ابروهایم را تمیز و مرتب کردم و سایه کشیدم ، و رژلبی را که خیلی کم دلم می آید استفاده اش کنم برداشتم و در حالی که زیر لب قربان صدقه ی مرد خوش سلیقه ای که آن را برایم خریده بود میرفتم ،لب هایم را رنگ تازه ای بخشیدم ... به خودم نگاهی دوباره انداختم ، به رنگ صورتی مایل به بنفش لب هایم... با خودم گفتم: "نه! کافی نیست! این رژی که روی لب هامه آرایش مفصل تری میطلبه"
ماژیک خط چشمم را برداشتم ، خطی ظریف گوشه ی پلک هایم نشاندم ، مدادی برداشتم و خطی هم درون چشمم کشیدم... 
در رژ گونه ام را باز کردم و کمی هاله ی صورتی به گونه هایم دادم ..
باز به خودم نگاه کردم ؛ هنوز چیزی کم بود... 
باید هارمونی ایجاد میشد بین رنگ رژم و باقی صورتم ، پس رژ لب محبوبم را باز کرذم ، و با انگشتم کمی از رنگ زیبایش را پشت پلک هایم سایه زدم... 
داشتم فکر میکردم حالا دیگر کافیست که چشمم افتاد به عطری که یارم برایم خریده بود ؛ محتاطانه کمی از آن را روی لباسم پاشیدم ؛ 
و حالا همه چیز خوب بود ؛ یک آرایش ملیح که زنگار بیماری را از رخم زدوده بود ، توأم با بوی عطری که سلیقه ی مرد محبوبم بود ...
 کمی خودم را نگاه کردم ...اما هنوز چیزی کم بود... 
یک چیز مهم را نداشتم! 
آری! چشم هایی که مرا ببینند نداشتم...اما نه هر چشمی؛ چشم های یارم را نداشتم ؛ و اگر تمام چشم های دنیا روی من بود ، و تمام لب های دنیا تحسینم میکردند ، برایم هیییچ ارزشی نداشت ...من چشم های همان مردی را میخواستم که روزی وارد مغازه ای شد و از بین همه ی رژ لب هایش آن یکی را برای من انتخاب کرد و خرید... من نگاه او را میخواستم ...
من دست های یارم را کم داشتم که صورتم را نوازش کند ، و لب هایش را که مرا ببوسد و مشامش را که تنم را ببوید ، و صدایش را که بگوید : "جانای من؛ چه زیبا شده ای! ممنونم که از رختخوابت بلند شدی و بعد از چند روز روبروی آینه ایستاده ای و به صورتت رنگ و لعاب داده ای و رنگ بیماری را از چهره ات دور کرده ای ... " 
بودنش را تصور کرذم و لبخندی پر از حسرت بر لبم نشست ... خودم را در آن پیراهن قرمز بلند تصور کردم ، زیر لب آهی کشیدم و ناگهان این شعر از پشت اشعار پراکنده در حافظه ام خود را به روی لب هایم رساند و بلند بلند خواندم : " دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز 
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم 
 
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
 
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
 
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
 
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
 
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
 
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
 
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند؟
 
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
 
ای آینه مُردم من از حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را
 
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
 
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ،چه بگویم ، که شکستی دل ما را
 
.
و یک بیتش روی زبانم قفل شده بود و بارها و بارها تکرارش کردم :
 "چون پیرهن سبز ببیند به تن من 
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز..."
.
من خودم را میدیدم که سر پا شده ام، و چنان با وسواس و دقت ارایش کرده ام ، که گویی واقعا قرار است یارم مرا ببیند ! 
.
.و زیر لب بازقربان صدقه اش رفتم که "الهی دورت بگردم که حتی خیالِ بودنت هم منو سر پا میکنه! 
قربونت برم که با یه نوشته ت تن بی جون و بیمار منو جون تازه بخشیدی ..."
وقتی میگفتم تو نعمت و موهبت ویژه ی خدا برای من بوده ای ، دلیلش چنین چیزهایی بود... 
خیالت برای من چنین معجزه ایست ...
 اگر روزی بگویند مرده ای با رسیدن معشوقش زنده شد ، برای من عجیب نیست ! این معجزه ی عشق است که میتواند کسی را حتی از کام مرگ هم بیرون بکشد...
 
و بار دیگر میگویم و هزار بار بعد این خواهم گفت که تو در هر حالی دلیل زندگی منی... پس بمان برایم ؛ هر چقدر دور ، هر چقدر درون پیله ، بمان برایم تا بتوانم بمانم ؛
ممنونم که هستی ...
.
جانایی که لباسش فعلا قرمز نیست ؛
04/11/26
2:30' بامداد 
 
.

پس از 9 ماه...

۹ بازديد
امروز ۹ ماه تمام شد... 
دقیقا ۹ ماه گذشت از آن اتفاق تلخی که همه چیز را سختتر کرد...
۹ ماه صبر برای عادت کردن به نبودنش در متن زندگی ام، هرچند موقتی...
۹ ماه ، دقیقا به اندازه ی آن ۹ ماهِ شیرین... آن روزهایی که آغوشش، بوسه هایش ، طعم لب ها و گرمای دستانش مال من بود...
۹ ماه ، به اندازه ی ماندن یک جنین در بطن مادر برای رشد و تکامل و آماده ی متولد شدن... 
اما ما هنوز در پیله ایم...و حتی همچنان در حال تلاش برای هرچه محکمتر تنیدن پیله هایمان...پیله هایی روی یک شاخه ، کنار هم ، بدون هیچ روزنه ای که جلوی پروانه شدنمان را بگیرد...
عجیب است که با گذشت ۹ ماه ، هنوز هم صبح های جمعه منتظر دلگویه یا دلنوشته ی صبح جمعه اش هستم !!!
هنوزصبح های جمعه میروم روزنه های مجازی را چک میکنم که شاید دلگویه ای ، دلنوشته ای چیزی منتظرم باشد...
آه... او برایم زیبایی هایی را خلق کرد که هیچ کس در این دنیا نکرده بود و نمیتوانست بکند؛ و من به آن  زیبایی ها عادت کرده بودم...
او مرا مانند کبوتری دست آموز آموخته کرد به مهربانی ها و توجهات بی بدیل و خالصانه اش... 
و من حالا کبوتر خانه گم کرده ی سرگردانی هستم که در به در به دنبال نشانه های کسی که مرا جَلد و آموخته ی خود کرده بود  میگردم...
خو گرفته بودم به پیام های تصویری صبح بخیرش، به شب بخیرهای قشنگش ، به وویس های صبح جمعه اش، به عکس های گاه و بیگاهش، به آن وویس های تکه تکه ای که وقتی میخواستم به سفر بروم ، یا خودش به سفر برود برای ساعات مختلفِ چند روز آینده ام میفرستاد که نکند شبی را بی صدایش و قربان صدقه هایش صبح کنم ، یا صبحی را شب... و خو گرفته بودم به نوشته های عاشقانه اش ...و البته خدا را هزاااران شکر و سپاس که همچنان میتوانم گاه گاهی نوشته های تازه اش را بخوانم و جان تازه بگیرم ...
او برایم فقط یک یار و رفیق نبود ، او برایم یک خروار داروی آرامبخش بود...یک کوه انگیزه و امید به زندگی، یک موتور محرک ، یک مربی یا کوچ که مسیرم بخاطر وجودش راحتتر و روشن تر بود ...
او برایم معنا و مفهوم امنیت در آغوش عشق توأم با رفاقت یک مرد بود... رفاقتی عمیق و بی بدیل ؛ رفاقتی که حتی قبل از اینکه عاشقش بشوم چشیده بودمش...
در واقع رفاقتش پیش از هر چیز دیگری مرا به او پیوند داد؛ امن و مطمئن بودنش خیالم را از رفیق بودنش راحت کرده بود، از همان روزهایی که نمیدانستم عشقی میانمان هست... اصلا همین رفاقت میانمان باعث شد بتوانم پا پیچش بشوم که حرف دلش را به زبان بیاورد ، و همین رفاقت باعث شد او شبی بتواند به من بگوید "دوستت دارم"....
و من و او با هم احساسی را چشیدیم که هرگز هیچ کس دیگری نمیتوانست آن را به ما بچشاند...
من او را جوری شناختم که محال است هیچ انسان دیگری در دنیا توانسته باشد اینگونه او را بشناسد... و او نیز مرا...
من ابعادی از وجودش را دیدم که هیچ کس ندیده بود حتی خودش! 
و اگر دلیل خلقت عشق رشد و تکامل و تعالی آدمیزاد بوده ، احساس میان من و او قطعا از همین جنس عشق حقیقی ست ، این عشق مردی را از وجود او متولد کرد که پیش از آن نبود، و زنی را از درون من...
گاهی فکرهای غریبی ذهنم را درگیر میکند ...
مثلا فکر و آرزوی اینکه کاش عمر مادر نازنینش آنقدر به دنیا باشد که بتوانم عروسش بشوم و او ببیند چطور قدر پسرش را میدانم ؛ یا باشد که بتوانم به او بگویم پسرش چه گنج هایی درونش داشته که حتی او هم از آنها بی خبر بوده! که خدا فرصت این را به من بدهد بروم به مادرش نشان دهم حقیقت وجود فرزندش را فراتر از آنچه که او و هرکسی در این دنیا دیده است ؛ و تشکر کنم بخاطر به دنیا آوردنش؛ بخاطر آن نه ماهی که او را در بطنش نگاه داشت و تمام سالهایی که به پایش عمر نهاد و تربیتش کرد...
با اینکه عشق میان ما، دو انسان دیگر را از درون ما متولد کرد، با اینکه روحمان بزرگتر و بلند پروازتر شد، اینکه خداوند همچنان در پیله ماندنمان را مقدر فرموده ، اینکه همچنان باید در پیله بمانیم ، همچنان باید پیله هایمان را بهتر به دور خود بتنیم ، یعنی مسیرتکامل و رشدمان هنوز به مقصد نرسیده یا هنوز آنقدری به مقصد نزدیک نشده ایم که بتوان پیله را شکافت و بال گشود ... 
یار میگوید پختگی در عشق ، من میگویم پروانه شدن و هر دوی اینها یکیست...
آه ، ۹ ماه گذشته و من هنوز درگیر رفو کردن درزها و سوراخ های پیله ام هستم...
کاش خدا یاریم کند...
کاش خدا هردومان را یاری کند تا در این مسیر زودتر و راحتتر به مقصد نزدیک شویم... 
کاش بهای این به مقصد رسیدن تمام شدن سالهای جوانی مان نباشد...
در انتهای این راه، آغوش او برای من باز است و آغوش من چشم انتظار او...
.
جانا ، کبوتر جلد او ...
جمعه / 24 بهمن 04
.
پی نوشت: 
اینها را در بستر بیماری نوشتم 
در یکی از بدترین و شدیدترین بیمارشدن های تمام عمرم!
سه ، چهار روز است که چون کسی که از کام مرگ برگشته ، در بسترم و تنها انگیزه و دلخوشی ام برای زودتر خوب شدن ، دیدن دوباره ی توست...

فریاد عشق ۲

۴ بازديد
امشب برای دیدار و گفتگویی با همکارانم به مدرسه ی سابقم رفته بودم ؛ 
در مسیر برگشت به خانه گوشی ام را باز کرذم و یک آن بر حسب عادت وارد وبلاگ حضرت یار شدم ، با نوشته ی تازه و طولانی اش مواجه شدم ، مثل همیشه شوق خواندنش تمام وجودم را گرفت ، با اینکه در حال رانندگی بودم چند سطر اول را خواندم ، اما حیفم آمد لذت در آرامش خواندنش را از خودم سلب کنم ، گوشی را کنار گذاشتم ، و مسیر را ادامه دادم ، اما تمام فکرم ذوق و شوق خواندن نوشته ی تازه ی یارم بود ، گویی پیامبری هستم که آیه ی جدیدی به او وحی شده باشد!!
به ساعت نگاه کردم ، '22:40 را نشان میداد؛
 جایی حاشیه ی خیابان توقف کردم و جملات یارنوشت را خواندم...
نه! آنها را نوشیدم ، چون شربتی شیرین ، مثل همان شربت گلاب و زعفرانی که برام میخرید ، جملاتش را جرعه جرعه نوشیدم و دلم خنک شد...
دلم را که آتش دلتنگی مدام در حرارت میگدازدش، جملاتش و حجم عظیم احساسات عاشقانه و لطیفه نهفته در آن ، خنک کرد و کامم شیرین شد به داشتن چنین معشوقی ؛ 
خدای من !این یکی از زیباترین و دلچسبترین نوشته هایش بود ...چقققدر زیبا روایت کرده بود لحظات کنارش بودن را ، که کاش تمام عمرم بود...
میخواندم و اشک میریختم از مرور خاطرات زیبایم کنار او ، از اینهمه زیبا توصیف کردنش ، از اینهمه مرا بلد بودنش ، غرقه ی مهر و عشقش بودم و بیش از پیش غرقه گشتم...
به راه افتادم اما در پوست خود نمیگنجیدم!
 خیابان خلوت بود ،و من باید احساسات سرریز شده ام را در هوای شهر میپراکندم ...
 شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و با صدای بلند ، دیوانه وار و فارغ از همه ی دنیا چندین بار فریاد زدم :
" امییییین دووورت بگردم "،
 "امیییین دوستت داارممم " ،
 " امیین جااانم من عاشقتم"
 و بارها تکرار کردم ... 
روبروی اتاق کارش رسیده بودم؛ نگاهی انداختم و قر بان صدقه اش رفتم و گذرکردم...  
نمیدانم تا کنون چند عاشق عشقشان را وسط خیابان فریاد زده اند ، اما از این پس من یکی از آنهایم...
امشب ، خیابانهای شهر هم ندای دوستت دارم هایم را شنیدند ، حالا دیگر نه فقط ساحل و موج ها حامل پیام های عاشقانه ی من برایت هستند ، بلکه خیابان هم حرف دلم را مدام تکرار میکند... و تو میشنوی ؛ میدانم که میشنوی ...
.
جانای ذوق زده ی او 
جانای شیدای او 

04/11/20
2:00 نیمه شب

همین چند دقیقه...

۷ بازديد
اولین چیزی که بدو ورود به امامزاده توجهم را جلب کرد ماشین یارم بود ، همینکه دیدمش زیر لب گفتم الهی دووورت بگردم ...و دیگر چیزی نمیشنیدم و نمیفهمیدم جز اینکه باید ببینم یارم کجا ایستاده ، تنهاست یا نه... دیدمش ، باوقار و زیبا ایستاده بود کناری و تنها بود ، با فاصله ی قابل توجهی مقابلش ایستادم ، دلم میخواست اوهم مرا ببینند ، سعی میکردم جلوی مردم زیاد چشم به او ندوزم ، اما مگر میتوانستم ؟!! تمام جانم انجا بود و من نمیخواستم فرصت دیدنش را از دست بدهم... با خودم میگفتم کاش وقت رفتن بیاید با من و همسرم حال و احوالی کند ، چند لحظه صدایش را بشنوم ؛ ناگهان همسرش را دیدم که جلوتر ایستاده و دیگر ناچار بودم چشم از یارم بردارم ... ، به گمانم او هم مرا دید و به همین دلیل رفت کنارش ایستاد!  دیگر نمیتوانستم ببینمش اما خب میدانستم الان نفس هایش در هوای انجاست، میدانستم کمی آنطرفتر از من حضور دارد و این ارامش قلبم بود...
جانم به قربانش ...
به مراسم خاک سپاری نگاه میکردم و به روزی فکر میکردم که روی جسد خفته در گودال قبر من خاک میریزند...
آیا آن روز من انقدر خوشبخت خواهم بود که عزیزترینم بتواند به عنوان نزدیکترین آدم دنیایم بالای قبرم بایستد و با من خداحافظی کند؟ آیا انقدر بخت با من یار خواهد بود که دیگران، رفتنم را به او تسلیت بگویند؟! 
خدایا ! نکند انقدر بهم رسیدنمان به طول بینجامد که قبل از آغوش او خاک سرد را به آغوش بکشم و او ناچار باشد مانند آشنایی چون دیگران گوشه ای بایستد و تماشا کند و حتی نتواند بلند بلند گریه کند برای رفتن زنی که بیش از همه ی عالم دوستش داشت و آرزوی آغوشش را با خود به زیر خاک برد...
گرَم بیایی و پرسی چه بردی اندر ختک 
زخاک نعره برآرم که آرزوی تو را ...
خدایا ، نرسان ...نرسان روزی را که یکی از ما رفتن دیگری را تماشا کند در حالی که حتی کسی در دنیا نمیداند صاحب عزای واقعی کیست... 
من از تو مرگی در آغوش او میخواهم ...من از تو مرگی پس از زندگی طولانی کنار او میخواهم... من از تو در هر دو دنیا با او بودن را میخواهم... خدایا.... 

.
جانای او 
04/11/19

دلیل حیاتم

۱۳ بازديد
بالاخره خداوند دیدارش را برایم مقدر فرمود ...
برای جشنی به خانه ی یکی از دوستانم دعوت بودم، اما نمیتوانستم ان جشن را به امامزاده رفتن و امید دیدار_ گرچه کم احتمال_ یارم ترجیح دهم ...
نمیخواستم تا مدتها حسرت بخورم... پس به امامزاده رفتم ، خواستم بخاطر دخترانم زودتر مشلولم را بخوانم و بروم که به جایی که دعوت بودیم هم برسم ؛ همینکه وارد شدم گفتم خدایااا میدانی که امید دارم بینمش ، لطفا اگر صلاح میدانی ، به من لطفی کن و دیدارش را برایم مقدر بفرما ...
با آنکه میدانستم احتمال آمدن محبوبم کم است ، اما امیدوار بودم و هر چند دقیقه یک بار آن طرف ضریح را نگاه میکردم که شاید ببینم نشسته سر جای همیشگی اش ...
اواخر دعا بودم و نزدیک به نیم ساعت گذشته بود از حضورم ، دلم نمیخواست دعایم تمام شود ، دلم نمیخواست بروم؛ میترسیدم بروم و یارم بیاید و من باز هم محروم بشوم از دیدارش ... زنی کنارم نشسته بود و چیزی پرسید که لاجرم دعاخواندنم را قطع کردم و مشغول پاسخ دادن به او شدم ...
حرفهایش که تمام شد ، چشمم به آنطرف ضریح افتاد و لحظه ای تمام وجودم غرق شوق شد ...
حضرت یار آمده بود و مشغول خواندن مشلول بود... از خوشحالی حضورش و دیدارش همانجا به سجده رفتم و شکرگزاری کردم ...
مثل همیشه به مناجات کردنش نگاه میکردم و میگفتم خدایا ، دعاهایش را مستجاب بفرما...
با خودم گفتم شاید زمانش خیلی کم باشد ؛ شاید دیده باشد که دخترانم همراهمند و به همین دلیل نماند و سریع برود، اما من امشب خیلی نیاز دارم چند کلمه با او حرف بزنم ... پس دعا و نمازم را خواندم ،و بچه ها را بردم بیرون توی ماشین نشستند و میدانستم احتمالا حضرت یار هم در حال تمام کردن دعا و بیرون امدن است...
ایستادم منتظرش در حیاط ، تقریبا پنج دقیقه گذشت، و او که تمام جان من است ، آمد... از پشت نگاهش مبکردم و منتظر بودم برگردد مرا ببیند ، و دید؛ با ذوق و لبخندی که با تمااام دنیا عوضش نمیکنم نگاهم کرد...
کمی در حیاط دور از رفت و امد مردم با هم گفتگو کردیم، شکلاتی که از قبل برایش در کیفم گذاشته بودم را پیداکردم و دادم دستش ...
نگاهش میکردم ، با جملات کوتاه حرف میزدم و به زور بغض و اشکهایم را نگاه داشته بودم ،اما یارم حرفی زد که توان نگه داشتن بغضم را از من ربود ... گفت باید بپذیریم رسیدنمون به هم ممکن نیست ... باید بپذیریم که محال است، و اتفاق افتادنش فقط کار خداست... تا به زندگیمان برسیم و طاقت بیاوریم!!
باور نمیکردم او بود که این جملات را به زبان می آورد!
من داشتم از دلتنگی ام میگفتم و او حرف از بیخیال شدن و راحت به زندگی ادامه دادن میزد که شاید از این طریق مرا آرام کند، غافل از اینکه این امید به وصل است که در فراقش مرا سرپا نگه داشته ...
تلفنش زنگ خوردو بخاطر سرو صداهای اطراف نمیشد جواب دهد ...
وقتی که دلم نمیخواست برود، ناچار بود برود... نگاهش کردم ، گفتم خیلی دوستت دارم ، به چشم هایم چشم دوخت و گفت من هم خیلی دوستت دارم عزیزدلم ...
. دعوتم کرد به صبر ، و من با صورتی اشک الود و لبهای لرزان ، گفتم:حالم خوب نیست امین ، ... تو روزها درگیر کار در اداره ای با هزار مشغله ، لاجرم کمتر ذهنت درگیر من است؛ اما من ، در هرحالی ، هرجا ، در تمام حالات ، تمام فکرم پیش توست ، ودلتنگی امانم را میبرد ...گفت به خدا من هم همینم ، من هم در تمام حالات به تو فکر میکنم ، اما چاره چیست؟ گفتم نمیدانم...دعا کن بتوانم تاب بیاورم
میدانستم عجله و اضطراب رفتن دارد ، من باید میرفتم تا او هم بتواند برود ...دلم میرفت برای لمس جزیی از وجودش ...دلم میرفت برای لحظه ای به او نزدیکتر بودن .... دستم را خیلی ارام ، طوری که فقط لباسش را لمس کنم، روی بازوی دست راستش کشیدم و خداحافظی کردم و رفتم ...
و همین یک ثانیه لمسش، همین یک آن به او متصل بودن ، ضربان قلبم را آرام‌تر کرد... از امامزاده تشکر کردم بخاطر دیدار یارم ، و مثل همیشه مستاصلانه از خدا وصالش را خواستم ...
چشمهایم هنوز خیس بود، وقتی وارد ماشین شدم؛  دخترم پرسید مامان گریه کردی؟!! گفتم خیلی کم...گفت چرا؟! گفتم هیچ ، با خدا حرف میزدم...
و زیر لب میگفتم با خدا...خدایی که میتواند او را به من برساند ، خدایی که برایش غیر ممکنی نیست ، خدایی که حال دل مرا میداند... .
صبح دیدم یارم شرح دیدار دیشب را نوشته است ... از حرفی که زده بود و از بغضی که شکسته شده بود نوشته بود ، از دلش که با اشک های من بر زمین ریخت و بعد از رفتنم تکه هایش را جمع کرد و رفت ..
. در جوابش نوشتم: " جانم فدای قدم‌هات که اومدی و چشمای این عاشق بیچاره ی چشم انتظار رو روشن کردی...
جانم فدای یک لحظه نفس کشیدنت...
برای من دنیا تو همین چند دقیقه ای که کنارت نفس کشیدم و به چشمات نگاه کردم خلاصه میشه...
برای من دنیا همون لحظه ی لمس آروم آستین لباسته...
برای من زندگی و تاب آوری فقط امید رسیدن به آغوشته ...
فقط بهت التماس می‌کنم، بعد از این هرگز هرگز هرگز ازم نخواه فکر کنم قراره بهت نرسم، فکر کنم رسیدنمون به هم محاله... می‌دونی اگر اینو باورکنی، اگر همین یک جمله رو باور کنی و بخوای من هم باورش کنم تنها دلیل حیاتم رو از من می‌گیری...
تو رو نمی‌دونم، اما برای من دلیل هر کاری ،هر تلاشی، هر لقمه غذایی که به دهنم می‌ذارم، هر صبحی که بیدار می‌شم میرم باشگاه ، هر محبتی که به آدم‌ها می‌کنم، فقط این امید به تو رسیدنه؛
اینو از من نگیر عزیز من... اینو از من نگیر...

جانای او
17 بهمن 04

باز باران...

۷ بازديد
روز های بارانی نداشتنش بیشتر از هر زمان دیگری دلم را میساید...
آرزوی پا به پای او زیر باران قدم زدن دلم را چنگ میزند...بدون ********رتا ناکجا آباد رفتن ... خیال شیرین گره خوردن انگشتانم میان انگشتانش و همقدم شدن با او کنار ساحل...
خیس شدن صورتهایمان و مرور خاطره ای از یک صبح بارانی وسط شالیزار...
تکرار یک بوسه ی به یادماندنی زیر باران و شاید جبران آن بوسه... 
یا شاید تکرار خاطره ی شبی بارانی و خوابیدن روی پاهایش در میان صدای چک چک باران روی سقف ماشین... ارزوی تکرار آرام ترین خواب تمام عمرم در تنگترین و نامناسبتربن مکان ، روی بالشی نرم تر و دوستداشتنی تر و نایاب تر از پر قو...
آرزوی دست بردن به موهای خیسش، بوییدن شقیقه و گردنش و چشیدن طعم لبهایش زیر نم نم باران ...
آه... این منم و آرزوها و رویاهایم ... اما حقیقت امروز بسیار با رویاهایم فاصله داشت... در باران امروز سهم من از وجود یارم تنها چند لحظه ی کوتاه دیدارش بود...وقتی جلوی درب اداره با آن کت و شلوار نوک مدادی قشنگش ایستاده بود و با کسی مشغول صحبت بود و من از مقابلش گذشتم...
میدانم او هم روزهای بارانی بیشتر دلش به سوی من و رویاهای مشترکمان پر میکشد، میدانم او هم وقتی قطره ای باران به صورتش مینشیند روحش پرواز میکند به آن صبح بارانیِ سبز ... 
میدانم او هم فکر میکند اگر میتوانستیم کنار هم باشیم ، آن‌قدر در باران قدم میزدیم که پاهایمان خسته شود و روحمان راضی...
اما آه که سهم من ازحضرت یار در باران امروز همان یک لحظه بود ، و خدا میداند همین را هم گرانبها میدانم و بابتش شکرگزارم ...
و فردا روز بارانی دیگری خواهد بود و امیدی دیگر ...
.
جانای او
04/11/18

مقر ، در انتظارش ...

۸ بازديد
صبح پنجشنبه است... بعد از تمام ناکامی های این هفته در دیدارش ،آمده ام اینجا در مقرمان ، در مکانی که راز دار و شاهد روزهای فراقمان بوده ، نشسته ام به انتظارش... تقریبا یک ساعت است که ایجا نشسته ام ..
با انکه میدانم نمی آید،  انتظارش را میکشم و هی سر برمیگردانم و خیابان را نگاه میکنم ...
این اگر دیوانگی نیست ، پس چیست؟! 
مثل او که نوشته بود به انتظارش نشسته ام و کاش نیاید! ... عشق هر دوی ما را به مرز جنون کشانده...
میدانم نمی آید ، چون حدس میزند من اینجا باشم ، برای عادت کردن من ، عادت کردن خودش ، برای عادت کردن به چیزی که 9 ماه گذشته و نتوانسته ایم به آن عادت کنیم...
به دریا نگاه میکنم ، صدای موج هایش را که یارم بارها و بارها دوستت دارم هایش را در صدایشان برایم امانت گذاشته ، میشنوم ...میشنوم و پاسخ میدهم : "من هم دیوانه وار دوستت دارم..."
دوسه هفته ای بود که قرص هایم را کنار گذاشته بودم ، با خودم میگفتم آخر تا کی؟ تا کی وابسته به این قرص هایی باشم که نمیدانم چه بلایی به سر مغزم خواهند آورد؟! اما این سه چهار روز اخیر آنقدر تحمل حالم برایم سخت شد بود که دیشب به همسرم گفتم برایم قرص بخر ، قرص هایم تمام شده و حالم خوب نیست...
این چند روز اخیر آنقدر اشک ریخته ام ، انقدر تمام وجودم مستاصل و بی تاب شده ، که انگار نه انگار 9 ماه گذشته ...انگار همین دیروز امین را از من گرفته اند...
آه خدای من ..کاش محکوم به این صبر نبودیم...کاش اگر محکومیم ، تو خودت قدرتش را به من میبخشیدی... 
این صبر که من میکنم افشردن جان است...

.
 جانای او...
جانای تنهای او

.04/11/16
11:42'

و حالا ساعت 12:10' 
و حضرت یار نیامد...

شب نیمه ی شعبان

۸ بازديد
ساعت از 9 و نیم شب گذشته ...چهاردهم بهمن است...و شب نیمه ی شعبان...
به همان شدت دیشب دلم گرفته...
روی بام نشیته ام ، امشب هم ماه کامل است اما من ان را نمیبینم...ابرها روی ماه را پوشانده اند ، هوا سردتر از شب پیش است و گاهی نم نم ریزی میبارد ...و صدای غرش آسمان مکرر در گوشم میپیچد ... نور رعد و برق ها زمین را روشن میکند ، اما بیشتر از آسمان، چشم من است که میبارد...
امروز برای اجرای برنامه ای به مدرسه ی دخترانه ای رفته بودم . بعد از اتمام مراسم دختری امد جلو و با من سلام کرد ، سرم را بلند کردم و دیدم پاره ای از وجود یارم مقابلم ایستاده ...دختر میانی اش...
بعد از مدتهای زیادی میدیدمش ، با لبخند و ذوق جواب سلامش را دادم و به آغوش کشیدمش... 
در مسیر بازگشت به خانه مثل همیشه جلوی پنجره ی اتاقش ایستادم ، اما باز صندلی اش خالی بود... چند دقیقه ای ایستادم و رفتم...نا غافل اشک هایم جاری شدند ... نمیدانم با دلتنگی ام چه کنم...نمیدانم چطور بعد از گذشت 9 ماه ، با فراقش کنار بیایم... در مسیر بازگشت اشک میریختم و با خودم میگفتم کاش بیشتر دخترش را در آغوشم نگه میداشتم...کاش او را بوییده بودم ، شاید بوی یارم را میداد... کاش صورتش را بوسیده بودم ، شاید صبح پیش از امدن به مدرسه پدرش او را بوسیده بود...کاش هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاده بود...کاش اینقدر از او محروم نشده بودم... آه ...
و امشب...امشب با هزار اضطراب و امید به در خانه شان رفتم ... رفتم که دخترانم هدیه ی شب عید را به دختر کوچکش برسانند...
.
راستش این خودم بودم که به دخترانم یاداوری کردم که برای او هم چون دوستان دیگرشان عیدی ببرند..دنبال راه کوچکی برای کم کردن کدورت ها بودم...دنبال راهی که شاید نگذارم ارتباط میان بچه هایمان بخاطر ما به صفر برسد... راهی که شاید نگذارم علامت سوال ذهن بچه ها بخاطر قطع ارتباطمان بزرگ و بزرگتر شود... میترسیدم ..از خیلی چیزها...اما رفتم ، به بهانه ی اینکه وسط خیابانشان جای مناسبی برای ایستادن نیست ، رفتم کنار دیوار بغل خانه ایستادم، جایی که کسی که در را باز میکند مرا نبیند...دخترانم پس از یکی دو دقیقه برگشتند. گفتند خاله در را باز کرد ، گفت میدانم برای کی عیدی اورده اید ولی خانه نیست ، هدیه را گرفت ، ما را بوسید و تشکر کرد و همین...
خوشحال بودم که بالاخره بر ترسم غلبه کردم و کاری که میخواستم انجام شد... 
در راه برگشت اما باز چشمانم به خیابان و ذهنم جای دیگری بود... زیر لب میگفتم کاش اینطوری نشده بود.. کاش همه چیز مثل قبل بود...کاش  میشد درستش کرد...کاش کاش کاش...آه...
 

غبار غم بر روی ماه کامل ...

۸ بازديد

یک:
شب چهاردهم شعبان است ، 
ساعت 19:30' ... یعنی هنوز یک و نیم ساعت مانده تا وقت قرار عاشقانه مان روبروی ماه ...
من نشسته ام کنار ضریح امامزاده ...سرجای همیشگی ام ...دوشنبه است و خلاف معمول آمده ام ، انگار خوانده شدم ، ناگهان ...؛
ماه شب چهارده را از توی حیاط امامزاده تماشا کردم و بسیار زیبا و خیره کننده بود... 
نشسته‌ ام کنار ضریح ، یاسینی هدیه کرده ام و اشک و التماس و دعا چون همیشه...  
به یارم فکر میکنم ، به اینکه الان کجاست ...نمیدانم چرا ولی امشب کمی بیشتر امید دیدارش را دارم...شاید نه اینجا ..شاید جایی درخیابان ، شاید...
دلتنگم ، دلتنگی بی وقفه ای که تمام جانم را گرفته... غده ای که در جانم ریشه دوانده و درمانی ندارد جز وصل ...وصلی که نمیدانم چقدر راه مانده تا به آن برسم...
خو گرفته ام به این دلتنگی بی امان ، اما گاهی دلم کم طاقت تر است ، جلوی اشک هایم را نمیتوانم بگیرم ، و وعده ی امروز و فردا و سال بعد و سالهای بعد غم دلم را سبک نمیکند...
امروز از پشت پنجره دیدمش ..ایستاد ، مثل همیشه چای ریخت و روبرویم استکانش را سرکشید ، دستی برایم تکان داد و رفتم... 
اما مگر این دیدارهای چند لحظه ای از این فاصله ، آب میشود برای عطش من؟!
 
دو:
ساعت 8 و 45 دقیقه است 
روی بام خانه نشسته ام ، مثل همه ی شب های چهارده دیگر... اما این بار چشم هایم خیس تر است..دقیقا روب وی ماه نشسته ام ، نگاهش میکنم ، و میگویم کاش میتوانستی منند گوی جادوی قصه ها ، رخ یارم را نشانم دهی... 
امشب دوبار از کنارم عبور کرد ...از کنارش عبور کردم و نتوانستم ببینمش...
وقتی داشتم از امامزاده برمیگشتم در لاین مقابل ، دیدمش که از کنارم رد شد و رفت... داشت همزمان با گوشی اش کار میکرد ، سعی کردم ، اما نتوانستم در ان یکی دو ثانیه ی عبورش رویش را ببینم... 
میدانستم بین ساعت 8 تا 8 و نیم برمیگردد، جایی در خیابانمان می ایستد، تا دخترش را برگرداند...پس به امید دیدارش رفتم ... رفتم و نیم ساعت گوشه ی خیابان ایستادم تا وقتی می اید ببینمش... آمد ، عبور کرد و رفت توی کوچه ... رفتم از کوچه ی پشتی دور زدم که از کنارش عبور کنم بلکه بتوانم لحظه ی ببینمش...نمیتوانستم از پشت سر ببینم کسی جز او در ماشین هست یا نه ، با اینکه شیشه اش را پایین کشیده بود ، نمیتوانستم ببینم تنها بوده‌ یا نه...نمیتوانستم سر بچرخانم ، نمیتوانستم خطر کنم ... کمی مکث کردم که اگر تنهاست مرا ببیند ، چراغی بزند ، شاید از کوچه به دنبالم خارج شود که لحظه ای یکدیگر را ببینیم ، اما نشد ... عبور کرد و رفت و مرا به صدای بوق ماشینش دل خوش کرد....
آه... آن شیشه های سیاه لعنتی هیچوقت نمیگذارند بتوانم ببینمش... کاش بشر نتوانسته بود شیشه های تیره بسازد ...که آنها را بر ماشین هایی که معشوق ادم بر آن سوار است بگذارند ، یا بر پنجره ای که زنی عاشق هر روز به امید دیدن معشوقش از فاصله ی 30 متری به آن خیره میشود...
لعنت به تکنولوژی ، لعنت به هرچه که مرا از دیدن او محروم میکند... لعنت به من که نمیتوانم دوری اش را تاب بیاورم...لعنت به من که عادت نمیکنم به فراقش ...

سه:
ساعت 9 است... مانند دختر بچه ای دیوانه ، روی پشت بام سرد بدون هیچ زیر اندازی دراز کشیده ام و با چشمهای خیس به آسمان و ستاره ها نگاه میکنم.... اشک روی چشمهایم را پوشانده، از این رو همه جا را تار میبینم ؛
روی ماه را هم هاله ای پوشانده... چیزی مانند غبار ، چیزی مانند مه ...چیزی مانند غم... 
نگاه میکنم و میگویم : واقعا چطور هزاران سال یا شاید میلیون ها سال  میگذرد که تو آنجا نشسته ای و شاهد اشکهای عاشقان بوده ای و از دیدن غمشان آب نشده ای؟!! البته که آب نمیشوی!  تو از سنگی و شاید سنگها عشق را نفهمند...
شاید هم میفهمی و تاب می آوری... یا شاید همین غباری که ناگهان رویت را پوشاند ، غبار غم است ، که از دیدن بیچارگی کسی چون من ، از دیدن اشک های روی صورتم ، از اینکه هیچکاری نمیتوانی برایم بکنی ، بر چهره ات نشسته... 
شاید از شرم روی این دوعاشقی که سه سال است تو را شاهد عشقشان گرفته اند ، چهره پوشانده ای....
اما غمگین نباش ای ماه... این شب هجران را صبح وصالیست عاقبت... صبحی که بعد از آن دیگر شب هجرانی نخواهد آمد... 
من فقط برای دیدن آن صبح زنده مانده ام...
.
.
 جانای سرگشته ی او
13 بهمن 04
21:21'

فریاد عشق...

۶ بازديد
"عاشقش هستم  "
دلم میخواست میتوانستم بی هیچ ملاحظه ای به همه ی آدم های دنیا این جمله را بگویم ... دلم میخواست میتوانستم به همه نشانش دهم و بعد از اینکه گفتم 'عاشقش هستم و جز او عاشق هیچ کسی نیستم ' ، سرم را با غرور بالا بگیرم و با ذوق و لبخندی که مثلش را هیچ کس تا بحال روی صورتم ندیده ، بگویم :" البته اوهم عاشق من است و جز من عاشق هیچ کس نیست..." 
دلم میخواست هی با او راه بروم ، همه جا دستم را در دستش گره بزنم ، جلوی همه ی آدمها قربان صدقه اش بروم ، و هی غریبه ها نسبتمان را بپرسند و من بگویم : او همه ی دنیای من است... 
نه! دنیا برای او کم است، دنیا خیلی برای عشقی که به او دارم کم و کوچک است؛ باید بگویم او همه ی دنیا و عُقبای من است...
دلم میخواست میتوانستم هی کنارش راه بروم ، کنارش بنشیم ، و هی آدم ها بگویند چقدر شما به هم می آیید  و من با لبخند سرم را تکان دهم و بگویم بله ، می دانم ، او به من می آید ... او را خدا فقط برای من آفریده ، و یک کارخانه قند در دلم آب شود ... 
دلم میخواست میتوانستم گاهی با یک دسته گل نرگس بروم اداره ، ناگهان وارد اتاقش شوم ، گل ها را بگذارم روی میزش و جلوی هر آشنا و غریبه ای که در اتاقش باشد، بگویم : " آمدم که فقط بگویم الهی دووورت بگردم و بروم...." 
اصلا دلم میخواست همین حالا وقتی جلوی اتاقش ایستاده ام کسی بیاید و بگوید خانم شما چرا هر روز دقایقی اینجا می ایستید و چشم به آن پنجره میدوزید و بعد میروید؟! بعد من بی آنکه خجالت بکشم یا بترسم ، لبخند بزنم و بگویم : آن اتاق را میبینی؟ آن صندلی را میبینی؟ آن مردی که روی صندلی نشسته را میبینی؟! من عاشقش هستم ... من عاشق آن مرد پشت پنجره ام... هر روز می آیم چند لحظه نگاهش میکنم تا یادم بیاید که برای زنده بودنم دلیل کافی دارم و بعد میروم...همین
دلم میخواست میتوانستم عشقش را فریاد بزنم ... میتوانستم اسمش را به گردنم بیاویزم تا همه ببینند ، 
دلم میخواست او و انتساب به او تمام هویت من میشد... مثلا بگویند نامت چیست؟ من بگویم نامم را به یاد نمی اورم ، اما نام مردی که عاشقش هستم امین است ، او مرا جانا صدا میزند... بگویند چند سال است او را میشناسی؟ بگویم نمیدانم! سالهای زیادیست ، قبل از او را به یاد نمی آورم! شاید از قبل از تولدم ... از همان وقتی که خدا گِلمان را از یک جا برداشت ...
آه ...چه چیزها که دلم میخواهد...
چه چیزهای ساده اما دور از دسترسی ! چه رویاهای بزرگ ساده ای...
خدایا! نکند بمیرم و به هیچ یک از رویاهایم نرسم ! نکند سهم من از همه ی این آرزوها فقط شیرینی تصورشان باشد!  
نکند آرزوی فریاد زدن عشقش را ، جلوی همه دوستش دارم گفتن را ، جلوی همه قربان صدقه ش رفتن را با خودم به گور ببرم! 
آه ، خدایا شاید آرزوهایم کوچکند، اما تو میدانی برای من نهایت خوشبختی دنیایند...
عشق آدم را قانع میکند ... به ساده ترین چیزها در کنار معشوق ... به آرزوهای کوچک ، اما رویایی... 
عشق همین چیزیست که صورت مرا وقتی به آرزوهای ساده ام در کنار او فکر میکنم ، خیس کرده ...عشق او اگر مرا دیوانه نکند ، اگر مرا به جنون شهره ی شهر نکند ، شاعرم میکند ...و من هم جنون را بخاطر او دوست دارم ، هم شاعری را... 
.
.جانای عاشق او
13 بهمن 04
16:00