کاش او میدید...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

کاش او میدید...

۷ بازديد
Jaanash:
امروز بعد از 4 روز بیماری و در رختخواب بودن،کمی جان گرفتم و تنم را از بستر جدا کردم ...
کی؟ وقتی نوشته ی میز شامش را خواندم...
بعد از دیدن عکس های تازه اش، دیدن لبخندش و چهره ی مهربانش، دیدن موهایم که دیروز تمام مدتی که در کوه و دشت مشغول تفریح بوده ،دور دستش تابیده بود ، حس اینکه انگار خودم همراهش بوده ام لبخندی از سر شوق بر لبم نشاند ... 
اما نوشته ی میز شامش را که خواندم 
قلبم تپیدن گرفت ... برخواستم ، مقابل آینه ایستادم و به چهره ی بی رنگ و رویم نگاه کردم... 
شانه ای به موهایم کشیدم ، کمی ابروهایم را تمیز و مرتب کردم و سایه کشیدم ، و رژلبی را که خیلی کم دلم می آید استفاده اش کنم برداشتم و در حالی که زیر لب قربان صدقه ی مرد خوش سلیقه ای که آن را برایم خریده بود میرفتم ،لب هایم را رنگ تازه ای بخشیدم ... به خودم نگاهی دوباره انداختم ، به رنگ صورتی مایل به بنفش لب هایم... با خودم گفتم: "نه! کافی نیست! این رژی که روی لب هامه آرایش مفصل تری میطلبه"
ماژیک خط چشمم را برداشتم ، خطی ظریف گوشه ی پلک هایم نشاندم ، مدادی برداشتم و خطی هم درون چشمم کشیدم... 
در رژ گونه ام را باز کردم و کمی هاله ی صورتی به گونه هایم دادم ..
باز به خودم نگاه کردم ؛ هنوز چیزی کم بود... 
باید هارمونی ایجاد میشد بین رنگ رژم و باقی صورتم ، پس رژ لب محبوبم را باز کرذم ، و با انگشتم کمی از رنگ زیبایش را پشت پلک هایم سایه زدم... 
داشتم فکر میکردم حالا دیگر کافیست که چشمم افتاد به عطری که یارم برایم خریده بود ؛ محتاطانه کمی از آن را روی لباسم پاشیدم ؛ 
و حالا همه چیز خوب بود ؛ یک آرایش ملیح که زنگار بیماری را از رخم زدوده بود ، توأم با بوی عطری که سلیقه ی مرد محبوبم بود ...
 کمی خودم را نگاه کردم ...اما هنوز چیزی کم بود... 
یک چیز مهم را نداشتم! 
آری! چشم هایی که مرا ببینند نداشتم...اما نه هر چشمی؛ چشم های یارم را نداشتم ؛ و اگر تمام چشم های دنیا روی من بود ، و تمام لب های دنیا تحسینم میکردند ، برایم هیییچ ارزشی نداشت ...من چشم های همان مردی را میخواستم که روزی وارد مغازه ای شد و از بین همه ی رژ لب هایش آن یکی را برای من انتخاب کرد و خرید... من نگاه او را میخواستم ...
من دست های یارم را کم داشتم که صورتم را نوازش کند ، و لب هایش را که مرا ببوسد و مشامش را که تنم را ببوید ، و صدایش را که بگوید : "جانای من؛ چه زیبا شده ای! ممنونم که از رختخوابت بلند شدی و بعد از چند روز روبروی آینه ایستاده ای و به صورتت رنگ و لعاب داده ای و رنگ بیماری را از چهره ات دور کرده ای ... " 
بودنش را تصور کرذم و لبخندی پر از حسرت بر لبم نشست ... خودم را در آن پیراهن قرمز بلند تصور کردم ، زیر لب آهی کشیدم و ناگهان این شعر از پشت اشعار پراکنده در حافظه ام خود را به روی لب هایم رساند و بلند بلند خواندم : " دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز 
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم 
 
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
 
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
 
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
 
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
 
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
 
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
 
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند؟
 
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
 
ای آینه مُردم من از حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را
 
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
 
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ،چه بگویم ، که شکستی دل ما را
 
.
و یک بیتش روی زبانم قفل شده بود و بارها و بارها تکرارش کردم :
 "چون پیرهن سبز ببیند به تن من 
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز..."
.
من خودم را میدیدم که سر پا شده ام، و چنان با وسواس و دقت ارایش کرده ام ، که گویی واقعا قرار است یارم مرا ببیند ! 
.
.و زیر لب بازقربان صدقه اش رفتم که "الهی دورت بگردم که حتی خیالِ بودنت هم منو سر پا میکنه! 
قربونت برم که با یه نوشته ت تن بی جون و بیمار منو جون تازه بخشیدی ..."
وقتی میگفتم تو نعمت و موهبت ویژه ی خدا برای من بوده ای ، دلیلش چنین چیزهایی بود... 
خیالت برای من چنین معجزه ایست ...
 اگر روزی بگویند مرده ای با رسیدن معشوقش زنده شد ، برای من عجیب نیست ! این معجزه ی عشق است که میتواند کسی را حتی از کام مرگ هم بیرون بکشد...
 
و بار دیگر میگویم و هزار بار بعد این خواهم گفت که تو در هر حالی دلیل زندگی منی... پس بمان برایم ؛ هر چقدر دور ، هر چقدر درون پیله ، بمان برایم تا بتوانم بمانم ؛
ممنونم که هستی ...
.
جانایی که لباسش فعلا قرمز نیست ؛
04/11/26
2:30' بامداد 
 
.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.