پنجشنبه ۲۸ اسفند ۰۴ | ۱۲:۵۴ ۳ بازديد
پنجشنبه ی آخر سال رسیده و میتوان گفت آخرین روز سال...و البته احتمالا آخرین روز ماه رمضان ... آخرین روز از سال که شبی در همان سال در پی دارد...
غروب فردا سال جدید از راه میرسد ... چهارمین سال عاشق بودنم...
دلم برای دیدارش پر میکشد؛ برای لحظاتی مقابلش نشستن ...
با خودم گفتم شاید مثل بعضی پنجشنبه های دیگر امروز به مقر بیاید ، یا وقتی از خیابان مقر رد میشود ماشینم را ببیند و بیاید لحظه ای کنارم بنشیند ، تا سال را به دیدارش به صدایش ، به نگاهش و به عطر موهایش ختم کنم...
چه عاشقی کردن غریبانه ای داریم ما...
هر دو تشنه و دلتنگ همیم ، هر دو با دیداری جان تازه میگیریم ، اگر بخواهیم به راحتی به هم دسترسی داریم ، اما با این وجود نمیتوانیم هیچ قرار ملاقاتی بگذرایم و هر روز را به امید دیداری ناگهانی و اتفاقی میگذرانیم، که شاید رخ دهد ، بی آنکه قراری در میان باشد...
نشسته ام زیر پل ؛ دقیقا همانجا که همیشه مینشینم...
دریا آرام و زلال است ...سنگ های کف آب را نگاه میکنم که انگار مثل من به انتطار نشسته اند... به انتظار موجی که بوی یار بدهد ، که نوازششان کند و بگذرد و برود...
دو شب پیش خوابش را دیدم ..بعد از مدتها...منی که مکرر در خوابهایم حضرت یار را میدیدم ، مدتها بود که ندیده بودمش...شاید چون جای خوابم عوض شده بود و خواب راحتی نداشتم در آن روزهای ابتدایی جنگ...
خواب دیدم به هم محرم شده ایم ... بی آنکه کسی میانمان باشد، در خلوتی دو نفره او خطبه ای خواند و من گفتم : "قَبِلتُ" ...
کاش میشد به خطبه های در خواب هم محرم کسی شد...کاش میشد ...
محرم شدیم ، اما او باید میرفت و من منتظرش میماندم تا برگردد ... تا برگردد و مرا به آغوش بکشد ، که ببوسمش ، ببویمش و در اغوشش آرام بگیرم...
اما نشد...پیش از انکه بیاید ، در حالی که در انتظارش بودم، بیدار شدم ...
محرم شدیم و حتی فرصت نکردم یک بار از عمق جانم ببوسمش...
خواب شیرینی نبود ، آرزویش به دلم ماند ؛ اما شیرینی آن "قبلتُ" که به او گفتم هنوز زیر زبانم است...
حتی خوابهایم هم غریبانه شده اند...
حالا تقریبا یک ساعت است که نشسته ام اینجا ...
به دریا نگاه میکنم و به تعداد زیادکشتی هایی که در دور دست ها ایستاده اند؛
کشتی هایی که داشتند راه خودشان را میرفتند و ناگهان جنگ شد؛ وحالا نه راه پس دارند و نه راه پیش ؛
درست مثل من ، مثل ما! که داشتیم زندگیمان را میکردیم ، و ناگهان جنگ شد!
جنگ میان عقل و دلمان ، جنگی که عشق به راه انداخت ! و حالا نه راه پس داریم و نه پیش...
نه راه و تمایلی برای برگشتن به چهار سال پیش و از میدان جنگ عشق خروج کردن داریم ، و نه راه وصال و به آغوش هم رسیدن... و هی منتظریم که خدایمان برایمان راهی بسازد... و حتما میسازد...
مثل این کشتی های مانده در آب که منتظرند خدا برایشان راهی بسازد ، یا شاید آدم های آنطرف دریاها ...
اما ما فقط منتظر خداییم ...فقط منتظر مقدر کردن وصالمان از سوی اوییم... همانطور که من الان منتظر مقدر کردن آمدن یارم به مقرم...
چه اینکه گفته اند "و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها / ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند..."
به آسمان نگاه میکنم ؛ آسمانی که این روزها جولانگاه جنگنده های دشمن شده... به این فکر میکنم که اگر ناگهان یکی از آن ها بیاید، جایی همین نزدیکی ها بمبی بیندازند ، و این پل روی سر من خراب شود، چه میشود؟!
در خبرها مینویسند زنی زیر پلی وسط دریا مدفون شد...
همین...!
همین...!
هیچ کس نمینویسد زنی عاشق ...
نمینویسند زنی در انتظار معشوق زیر پل مدفون شد...
نمینویسند زنی در انتظار معشوق زیر پل مدفون شد...
هیچ کس نخواهد فهمید چرا این زن ساعت دوازده و نیم ظهر زیر پل بوده!
هیچ کس نخواهد فهمید آن زن را جنگنده های دشمن ، یا بتن های سنگین پل نکشته اند؛ بلکه او را عشق کشته ...
هیچ کس جز "او" که بخاطرش اینجا نشسته ام نخواهد فهمید ؛
و "او" برای من "همه" است...
و همین مرا بس است...
جانای او
پنجشنبه ، ۲۸ اسفند ۰۴
مقر
۱۲:۵۰'
همین ؟؟