دوشنبه ۲۰ بهمن ۰۴ | ۰۲:۰۳ ۵ بازديد
امشب برای دیدار و گفتگویی با همکارانم به مدرسه ی سابقم رفته بودم ؛
در مسیر برگشت به خانه گوشی ام را باز کرذم و یک آن بر حسب عادت وارد وبلاگ حضرت یار شدم ، با نوشته ی تازه و طولانی اش مواجه شدم ، مثل همیشه شوق خواندنش تمام وجودم را گرفت ، با اینکه در حال رانندگی بودم چند سطر اول را خواندم ، اما حیفم آمد لذت در آرامش خواندنش را از خودم سلب کنم ، گوشی را کنار گذاشتم ، و مسیر را ادامه دادم ، اما تمام فکرم ذوق و شوق خواندن نوشته ی تازه ی یارم بود ، گویی پیامبری هستم که آیه ی جدیدی به او وحی شده باشد!!
به ساعت نگاه کردم ، '22:40 را نشان میداد؛
جایی حاشیه ی خیابان توقف کردم و جملات یارنوشت را خواندم...
نه! آنها را نوشیدم ، چون شربتی شیرین ، مثل همان شربت گلاب و زعفرانی که برام میخرید ، جملاتش را جرعه جرعه نوشیدم و دلم خنک شد...
دلم را که آتش دلتنگی مدام در حرارت میگدازدش، جملاتش و حجم عظیم احساسات عاشقانه و لطیفه نهفته در آن ، خنک کرد و کامم شیرین شد به داشتن چنین معشوقی ؛
خدای من !این یکی از زیباترین و دلچسبترین نوشته هایش بود ...چقققدر زیبا روایت کرده بود لحظات کنارش بودن را ، که کاش تمام عمرم بود...
میخواندم و اشک میریختم از مرور خاطرات زیبایم کنار او ، از اینهمه زیبا توصیف کردنش ، از اینهمه مرا بلد بودنش ، غرقه ی مهر و عشقش بودم و بیش از پیش غرقه گشتم...
به راه افتادم اما در پوست خود نمیگنجیدم!
خیابان خلوت بود ،و من باید احساسات سرریز شده ام را در هوای شهر میپراکندم ...
شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و با صدای بلند ، دیوانه وار و فارغ از همه ی دنیا چندین بار فریاد زدم :
" امییییین دووورت بگردم "،
"امیییین دوستت داارممم " ،
" امیین جااانم من عاشقتم"
و بارها تکرار کردم ...
روبروی اتاق کارش رسیده بودم؛ نگاهی انداختم و قر بان صدقه اش رفتم و گذرکردم...
نمیدانم تا کنون چند عاشق عشقشان را وسط خیابان فریاد زده اند ، اما از این پس من یکی از آنهایم...
امشب ، خیابانهای شهر هم ندای دوستت دارم هایم را شنیدند ، حالا دیگر نه فقط ساحل و موج ها حامل پیام های عاشقانه ی من برایت هستند ، بلکه خیابان هم حرف دلم را مدام تکرار میکند... و تو میشنوی ؛ میدانم که میشنوی ...
.
جانای ذوق زده ی او
جانای شیدای او
04/11/20
2:00 نیمه شب
04/11/20
2:00 نیمه شب
همین ؟؟