پس از 9 ماه...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

پس از 9 ماه...

۹ بازديد
امروز ۹ ماه تمام شد... 
دقیقا ۹ ماه گذشت از آن اتفاق تلخی که همه چیز را سختتر کرد...
۹ ماه صبر برای عادت کردن به نبودنش در متن زندگی ام، هرچند موقتی...
۹ ماه ، دقیقا به اندازه ی آن ۹ ماهِ شیرین... آن روزهایی که آغوشش، بوسه هایش ، طعم لب ها و گرمای دستانش مال من بود...
۹ ماه ، به اندازه ی ماندن یک جنین در بطن مادر برای رشد و تکامل و آماده ی متولد شدن... 
اما ما هنوز در پیله ایم...و حتی همچنان در حال تلاش برای هرچه محکمتر تنیدن پیله هایمان...پیله هایی روی یک شاخه ، کنار هم ، بدون هیچ روزنه ای که جلوی پروانه شدنمان را بگیرد...
عجیب است که با گذشت ۹ ماه ، هنوز هم صبح های جمعه منتظر دلگویه یا دلنوشته ی صبح جمعه اش هستم !!!
هنوزصبح های جمعه میروم روزنه های مجازی را چک میکنم که شاید دلگویه ای ، دلنوشته ای چیزی منتظرم باشد...
آه... او برایم زیبایی هایی را خلق کرد که هیچ کس در این دنیا نکرده بود و نمیتوانست بکند؛ و من به آن  زیبایی ها عادت کرده بودم...
او مرا مانند کبوتری دست آموز آموخته کرد به مهربانی ها و توجهات بی بدیل و خالصانه اش... 
و من حالا کبوتر خانه گم کرده ی سرگردانی هستم که در به در به دنبال نشانه های کسی که مرا جَلد و آموخته ی خود کرده بود  میگردم...
خو گرفته بودم به پیام های تصویری صبح بخیرش، به شب بخیرهای قشنگش ، به وویس های صبح جمعه اش، به عکس های گاه و بیگاهش، به آن وویس های تکه تکه ای که وقتی میخواستم به سفر بروم ، یا خودش به سفر برود برای ساعات مختلفِ چند روز آینده ام میفرستاد که نکند شبی را بی صدایش و قربان صدقه هایش صبح کنم ، یا صبحی را شب... و خو گرفته بودم به نوشته های عاشقانه اش ...و البته خدا را هزاااران شکر و سپاس که همچنان میتوانم گاه گاهی نوشته های تازه اش را بخوانم و جان تازه بگیرم ...
او برایم فقط یک یار و رفیق نبود ، او برایم یک خروار داروی آرامبخش بود...یک کوه انگیزه و امید به زندگی، یک موتور محرک ، یک مربی یا کوچ که مسیرم بخاطر وجودش راحتتر و روشن تر بود ...
او برایم معنا و مفهوم امنیت در آغوش عشق توأم با رفاقت یک مرد بود... رفاقتی عمیق و بی بدیل ؛ رفاقتی که حتی قبل از اینکه عاشقش بشوم چشیده بودمش...
در واقع رفاقتش پیش از هر چیز دیگری مرا به او پیوند داد؛ امن و مطمئن بودنش خیالم را از رفیق بودنش راحت کرده بود، از همان روزهایی که نمیدانستم عشقی میانمان هست... اصلا همین رفاقت میانمان باعث شد بتوانم پا پیچش بشوم که حرف دلش را به زبان بیاورد ، و همین رفاقت باعث شد او شبی بتواند به من بگوید "دوستت دارم"....
و من و او با هم احساسی را چشیدیم که هرگز هیچ کس دیگری نمیتوانست آن را به ما بچشاند...
من او را جوری شناختم که محال است هیچ انسان دیگری در دنیا توانسته باشد اینگونه او را بشناسد... و او نیز مرا...
من ابعادی از وجودش را دیدم که هیچ کس ندیده بود حتی خودش! 
و اگر دلیل خلقت عشق رشد و تکامل و تعالی آدمیزاد بوده ، احساس میان من و او قطعا از همین جنس عشق حقیقی ست ، این عشق مردی را از وجود او متولد کرد که پیش از آن نبود، و زنی را از درون من...
گاهی فکرهای غریبی ذهنم را درگیر میکند ...
مثلا فکر و آرزوی اینکه کاش عمر مادر نازنینش آنقدر به دنیا باشد که بتوانم عروسش بشوم و او ببیند چطور قدر پسرش را میدانم ؛ یا باشد که بتوانم به او بگویم پسرش چه گنج هایی درونش داشته که حتی او هم از آنها بی خبر بوده! که خدا فرصت این را به من بدهد بروم به مادرش نشان دهم حقیقت وجود فرزندش را فراتر از آنچه که او و هرکسی در این دنیا دیده است ؛ و تشکر کنم بخاطر به دنیا آوردنش؛ بخاطر آن نه ماهی که او را در بطنش نگاه داشت و تمام سالهایی که به پایش عمر نهاد و تربیتش کرد...
با اینکه عشق میان ما، دو انسان دیگر را از درون ما متولد کرد، با اینکه روحمان بزرگتر و بلند پروازتر شد، اینکه خداوند همچنان در پیله ماندنمان را مقدر فرموده ، اینکه همچنان باید در پیله بمانیم ، همچنان باید پیله هایمان را بهتر به دور خود بتنیم ، یعنی مسیرتکامل و رشدمان هنوز به مقصد نرسیده یا هنوز آنقدری به مقصد نزدیک نشده ایم که بتوان پیله را شکافت و بال گشود ... 
یار میگوید پختگی در عشق ، من میگویم پروانه شدن و هر دوی اینها یکیست...
آه ، ۹ ماه گذشته و من هنوز درگیر رفو کردن درزها و سوراخ های پیله ام هستم...
کاش خدا یاریم کند...
کاش خدا هردومان را یاری کند تا در این مسیر زودتر و راحتتر به مقصد نزدیک شویم... 
کاش بهای این به مقصد رسیدن تمام شدن سالهای جوانی مان نباشد...
در انتهای این راه، آغوش او برای من باز است و آغوش من چشم انتظار او...
.
جانا ، کبوتر جلد او ...
جمعه / 24 بهمن 04
.
پی نوشت: 
اینها را در بستر بیماری نوشتم 
در یکی از بدترین و شدیدترین بیمارشدن های تمام عمرم!
سه ، چهار روز است که چون کسی که از کام مرگ برگشته ، در بسترم و تنها انگیزه و دلخوشی ام برای زودتر خوب شدن ، دیدن دوباره ی توست...
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.