از جانایش

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

همین ؟؟

۰ بازديد
همین؟؟؟ خداحافظ ؟؟
فقط بلد بودی بگی نگرانت نباشم؟!! 
تو چی؟ تو هم نگران من نیستی؟!  تو نباید نگران من باشی؟ 

اصلا میفهمی از پریشب تا الان تو چه اتیشی سوختم ؟؟؟
میفهمی چه حرفاییبهم زده؟! 
میخوای فقط یه تیکه ی کوچیک از طومار نفریناشو نشونت بدم؟: 

" هر بلایی سرت بیاد حقته 
هم نشین عمر و ابوبکر بشی به حق علی
الهی هیچ خیر و خوشی نه خودت نه نسل و تبارت تو این دنیا و اون دنیا نکنین 
الهی به زمین گرم بخوری و نتونی بلند بشی
الهی که آنچنان زشت و کریه بشی که کسی حتی شوهرت نگاهت نکنه.." 
و و و...
اینا رو چرا شنیدم؟! چون تو به راحتی اجازه دادی باز همه چیز تکرار بشه ... چرا تحمل کردم و هیچی نگفتم ؟ چون نمیخواستم بار بیارم رو دوش تو ، چون عاشقتم ...
همینقدر دوستم داشتی که الان بهم بگی فریز واقعی و خداحافظ؟؟
نباید برام توضیح بدی؟!  این حقمه ، حق کسی که تمام محبت دنیا رو برای تو میخواسته ، 
باید برام توضیح بدی امین که چرا اون چیزا دستش افتاده؟؟؟ 
چرا وسایلو بردی جایی که دسترسی داشته باشه؟!! 
تو فحش خوردی؟ نفرین شدی؟ بله ، از زنت ، نه از یکی دیگه 
میفهمی وقتی بارها از سمت کسی فحش بخوری و نفرین بشی و همه ی کس و کارت نفرین بشن ، و به بدترین شکل ممکن تحقیر بشی ، و بتونی جواب بدی و بتونی طرفی که با زبونش اتیشت زده رو اتیش بزنی ، ولی زبون به دهن بگیری و هیییچی نگی چقدر سخته و چه ضعی پیدا میکنی؟!!! 
تو بچه هاتم نفرین شدن؟! تو قد من تحقیر شدی؟!!  
میخوای فریز باشه یا هر چی من کار ندارم.  خودمم تمام وجودم درد شده و افسردگی ... اما باید قبلش برای من همه چیو توضیح بدی ، بابد به اندازه ی یه توضیح برای من ارزش قایل بشی ...
نمیدونم چیا رو دیده ، چه کاغذایی بوده ... برای تبرئه ی خودت گفتی اومدم دادم به نگهبانی اداره ؟!!  من چی دادم به نگهبان اداره؟!! اینطوری عاشقم بودی که بار رو بندازی رو دوش من تا من نفرین بشم ؟؟؟ تا من تحقیر بشم؟! من تمام فحشای دنیا و نفرین ها بیاد سمتم و بخاطر تو سکوت کنم؟! وای باورم نمیشه !!!
.امین تو به اندازه ی یه عذرخواهی بابت هر چی که این سه سال بخاطر بی احتیاطی های تو و خصوصا اتفاق الان سرم اومد،  هم برای من ارزش و احترام قایل نبودی؟!! 
تو همون امین منی؟!!! 
تو همون امینی هستی که میدونس من بیشتر از جونم دوسش دارم؟!
باورم نمیشه ...
اگر فکر میکنی یه روز بهم میرسی و همه ی این رنج و دردی که به من تحمیل شد رو جبران میکنی ، اشتباه فکر میکنی عزیز من...

فقط خدارو شکر که اون شب تونستم چند دقیقه ببینمت... این لطف خدا بود که پیاماشو که صبح فرستاده بود ندیده بودم تا اخر شب ، که بتونم در ارامش ببینمت... 
میدونی وقتی ادم غم و مصیبت سنگین رو دوششه و هیچ کس ازش خبر نداره که ارومش کنه ، و جلوی هیچکس نمیتونه اشک بریزه یا افسرده باشه ، چی سرش میاد ؟! 
من تنهام امین...خیلی تنها...تنها بودم و تو تنهاترم کردی عزیزترینم...

بگو ، یه توضیح مختصر

۰ بازديد
امین باید بفهمم چه خاکی به سرم شده 

تو رو خدا...

۶ بازديد
تو رو خدا یه حرفی بزن ، یه چیزی بگو... تمام وجودم آشوبه،  درک میکنی؟؟ حالم بده از اینکه نمیدونم چه بلایی سرم اومده ، نمیدونم چی سر تو اومده ...حالم بده ..یه حرفی بزن ...
تو رو خدا ... تو رو خدا

لطفا یه توضیح بده بهم

۰ بازديد
نوشته هامو خوندی ، هیچی ننوشتی. لطف کن برام یه چیزی تو نظرات بنویس ، بغهمم چه خاکی به سرم شده و وضعیت چطوره 
یه چیزی بگو تا از این برزخ در بیام ... 
دارم میمیرم ، میفهمی عزیزم؟! 
برام توضیح بده
.
سال جدیدم حسابی مبارک شد...
کاش میمردم 

از دیشب تا الان هزار بار ارزوی مرگ کردم ...کاش میمردم و تو میدیدی که در حالی که عاشقت بودم مردم ...
کاش میمردم ... کاش خدا منو ببخشه و بعدش بمیرم...
کاش میمردم و تو هم بعد از من میمردی و میومدی پیشم...راحت میشدیم ، اضطراب و دلتنگی و نفرین شدن و فحش شنیدن همش تموم میشد ...میرفتم و تو یه دنیای دیگه منتظرت میموندم... 
ببین عزیزم ، اگر همین روزا مردم ، تو رو خدا هیچ غصمو نخور ،برام خوشحال باش و خدا رو شکر کن که رفتم، چون به آرزوم رسیدم، دعاهام مستجاب شده و از این رنج بی علاج راحت شدم... بعد از اون اگر دلت خواست خوشحالم کنی فقط دعا کن و از خدا بخواه زودتر بیای پیشم... بیا پیشم و تمام این دنیا رو بذار برای بقیه ..من و تو برای هم بسیم و خدا برای ما بسه...
پس توهم دعا کن برام که بمیرم ، دعا کن عزیزدلم التماست میکنم اگر دوستم داری دعا کن دوتامون تو همین جنگ بمیریم... اول من بعد تو...
و اینکه...حرفای صبم فقط بخاطر بیچارگی و غم بیش از حدم بود... تو هرگز تو ذهن و قلب من جات عوض نمیشه...هرگز ...
.

توضیحی که بخاطر اون کاغذ بهش دادم

۱ بازديد
برات تعریف میکنم...
یک ماه پیش ....یه تقمیم خیلی خطرناک برای تمام ارثی که از باباش رسیده بود گرفت... زمینی که فقط دو دونگش مال اون بود و سالها فروش نمیرفت رو میخواست بخره ، یعنی چهار دنگ دیگه رو پول بده و بخره... حدود سی و چند میلیارد پول ! میخواست تمام سهم طلای خودش و مامانشو بفروشه و این کارو کنه . خلاصه اینکه تقریبا مغازه بسته میشد و فقط یه زمین داشتیم که تو فکر بود با وام و غیره بسازه و بفروشدش ... عملا داشت تمام زندگیمونو به باد میداد با تصمیم اشتباهش ...و به هیییچ کس در موردش حرفی نزده بود ، نه خانواده ، نه کسی که من بشناسم . حتی به خودمم نصف قرار مداراشو که گذاشته بود گفت .
 فقط به امین گفته بود ، اونم وقتی یه روز داشت باهاش حرف میزد متوجه شدم میدونه ، و دلیلشم این بود که یه طرف معامله ...... بود که ظاهرا دوست یا آشنای امین بوده ...
من هر چی به ..... التماس کردم که نکن ، بهم گفت تو دخالت نکن ، من خودم میدونم چیکار کنم... 
دیگه تقریبا همه کارشو کرده بود و چیزی به اتمام کار نمونده بود ، از شدت استیصال ، از اینکه هیچ کس نبود که درجریان باشه و بخوام رأیشو بزنه ، و فقط امین رو خبر داشتم که میدونه ، خدای بالای سرمون شاهده که بدون هیییچ تماس و پیام قبلی ، سرزده رفتم اداره که باهاش حرف بزنم یه جوری نظر ....و عوض کنه .
یه بار رفتم ، نبودش ، فرداش باز رفتم ، و خیلی ناگهانی مث بقیه ی مراجعینش با هماهنگی منشی وارد اتاقش شدم ...
اول از دیدنم تکون خورد ، و شاید هم مضطرب شد ، بهش گفتم اومدم در مورد یه مسیله ای به غیر از خودمون باهات حرف بزنم ، به عنوان دوست ج.... ... 
گفت بشین ، نشستم ، همو موقع دوتا همکاراش اومدن داخل ، کارش داشتن ، من همینطوری منتظر بودم تا حرفش با اونا تمام شه ، روی میز جلوم یه سر رسیدی باز بود ، پایینش شعر نوشته بود ، من این بیته رو دیدم ، بر حسب عادت همیشگیم از سر بیکاری تا اونا حرف میزدن ، نوشتمش، همین ... برای خودمم نوشتمش ، پایینشم اینو نوشتم که یادم بمونه کی بوده و کجا بودم... 
اون که کارش تمام شد ، من در مورد اون داستان باهاش حرف زدم و برگشتم خونه ، و خدای بالای سرمون شاهده که هنوز که هنوزه نمیدونم اصلا با جعفر حرف زد یا نه ، یعنی حتی به خودم اجازه ندادم پیگیریش کنم ... به هر حال اون داستان بخاطر جنگ و یا شایدم چیزای دیگه کنسل شده ... 
این کاغذو به حساب خودم برداشته بودم تو کیفم گذاشته بودم ، حالا یا افتاده ، بعد امین برداشته بودش یا رو میز جامونده، یا هر چی من نمیدونم ... 
من کلا ده دیقه شاید تو اتاقش بودم که پنج شش دیقه اش همش کارمنداش میومدن و میرفتن ، تو چند دیقه سریع بهش مسئله رو گفتم و پاشدم اومدم بیرون ...
اصلا نمیدونستم این اونجا مونده ، الان که دیدمش فهمیدم اونجا مونده بوده ...

خیلی مهم

۰ بازديد
فردا( جمعه) به هر قیمتی ، به هر قیمتی که شده باید چند دقیقه ببینمت 
برای آخرین بار ....
.
.
.
باورم نمیشه تونستی انقدر بی مبالات باشی ! 
باورم نمیشه به همین راحتی بیشتر از ده ما رنج کشیدنمو به باد دادی...
این حقم نبود..لا اقل الان دیگه حقم نبود...کاری نکرده بودم که مستوجب این دردی که میکشم باشم... 
خودم به جهنم ، بچه هام چه گناهی کردن که باید اینطوری مورد نفرین قرار بگیرن ؟! مگه فرقی با بچه های تو میکردن؟! یا گناه من فرقی با گناه تو میکرد ؟! 
باورم ننیشه که گذاشتی بدون اینکه خطایی کرده باشم ، اینطوری به جهنم کشیده بشه حال و روزم ... فقط بخاطر بی احتیاطی ...فقط بخاطر گذشته ای که فکر میکردم دیگه تمام شده...
آبروی من دستت بود ، ازش مراقبت نکردی ... 
باورم نمیشه ،این تویی که انقدر همه چیزو ساده گرفتی واجازه دادی درست زمانی که فکر میکردم داره همه چیز بهتر میشه ، این بلا سرم بیاد؟!!
مگه من از تو چی خواسته بودم جز همین مراقبت ؟ 
چرا برای بار چندم باید چوب گذشته رو بخورم ؟!! چرا بچه هام باید چوب گذشته ی منو بخورن ؟؟ چرا بچه هام باید نفرین بشن؟ 
هر بار میگفتم یه اتفاق بوده ، لابد دارم تاوان خطاهامو میدم... اما حالا چی؟ تاوان چی رو میدم ?
تو نه از چهار تا تیکه کاغذ، که از ابروی من که دستت امانت بود مراقبت نکردی ... 
جور دیگه ای در موردت فکر میکردم ... حساب دیگه ای رو درایت و مردونگی تو کرده بودم...
منو کشتی امین...کشتی .. و همینطور مردی رو که از تو تو ذهنم ساخته بودم ...
.
۲۹ اسفند

زنی مدفون در زیر پل ...

۲ بازديد
پنجشنبه ی آخر سال رسیده و میتوان گفت آخرین روز سال...و البته احتمالا آخرین روز ماه رمضان ... آخرین روز از سال که شبی در همان سال در پی دارد...
غروب فردا سال جدید از راه میرسد ... چهارمین سال عاشق بودنم...
دلم برای دیدارش پر میکشد؛ برای لحظاتی مقابلش نشستن ...
 با خودم گفتم شاید مثل بعضی پنجشنبه های دیگر امروز به مقر بیاید ، یا وقتی از خیابان مقر رد میشود ماشینم را ببیند و بیاید لحظه ای کنارم بنشیند ، تا سال را به دیدارش به صدایش ، به نگاهش و به عطر موهایش ختم کنم...
 چه عاشقی کردن غریبانه ای داریم ما...
هر دو تشنه و دلتنگ همیم ، هر دو با دیداری جان تازه میگیریم ، اگر بخواهیم به راحتی به هم دسترسی داریم ، اما با این وجود نمیتوانیم هیچ قرار ملاقاتی بگذرایم و هر روز را به امید دیداری ناگهانی و اتفاقی میگذرانیم، که شاید رخ دهد ، بی آنکه قراری در میان باشد... 
نشسته ام زیر پل ؛ دقیقا همانجا که همیشه مینشینم...
دریا آرام و زلال است ...سنگ های کف آب را نگاه میکنم که انگار مثل من به انتطار نشسته اند... به انتظار موجی که بوی یار بدهد ، که نوازششان کند و بگذرد و برود...
دو شب پیش خوابش را دیدم ..بعد از مدتها...منی که مکرر در خوابهایم حضرت یار را میدیدم ، مدتها بود که ندیده بودمش...شاید چون جای خوابم عوض شده بود و خواب راحتی نداشتم در آن روزهای ابتدایی جنگ...
 خواب دیدم به هم محرم شده ایم ... بی آنکه کسی میانمان باشد، در خلوتی دو نفره او خطبه ای خواند و من گفتم : "قَبِلتُ" ...
 کاش میشد به خطبه های در خواب هم محرم کسی شد...کاش میشد ...
 محرم شدیم ، اما او باید می‌رفت و من منتظرش میماندم تا برگردد ... تا برگردد و مرا به آغوش بکشد ، که ببوسمش ، ببویمش و در اغوشش آرام بگیرم...
اما نشد...پیش از انکه بیاید ، در حالی که در انتظارش بودم، بیدار شدم ...
محرم شدیم و حتی فرصت نکردم یک بار از عمق جانم ببوسمش...
 خواب شیرینی نبود ، آرزویش به دلم ماند ؛ اما شیرینی آن "قبلتُ" که به او گفتم هنوز زیر زبانم است...
 حتی خوابهایم هم غریبانه شده اند...
 حالا تقریبا یک ساعت است که نشسته ام اینجا ...
به دریا نگاه‌ میکنم و به تعداد زیادکشتی هایی که در دور دست ها ایستاده اند؛
 کشتی هایی که داشتند راه خودشان را میرفتند و ناگهان جنگ شد؛ وحالا نه راه پس دارند و نه راه پیش ؛ 
درست مثل من ، مثل ما! که داشتیم زندگیمان را میکردیم ، و ناگهان جنگ شد!
 جنگ میان عقل و دلمان ، جنگی که عشق به راه انداخت ! و حالا نه راه پس داریم و نه پیش...
 نه راه و تمایلی برای برگشتن به چهار سال پیش و از میدان جنگ عشق خروج کردن داریم ، و نه راه وصال و به آغوش هم رسیدن... و هی منتظریم که خدایمان برایمان راهی بسازد... و حتما میسازد...
  مثل این کشتی های مانده در آب که منتظرند خدا برایشان راهی بسازد ، یا شاید آدم های آنطرف دریاها ...
 اما ما فقط منتظر خداییم ...فقط منتظر مقدر کردن وصالمان از سوی اوییم... همانطور که من الان منتظر مقدر کردن آمدن یارم به مقرم...
چه اینکه گفته اند "و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها / ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند..." 
به آسمان نگاه میکنم ؛ آسمانی که این روزها جولانگاه جنگنده های دشمن شده... به این فکر میکنم که اگر ناگهان یکی از آن ها بیاید، جایی همین نزدیکی ها بمبی بیندازند ، و این پل روی سر من خراب شود، چه میشود؟! 
در خبرها مینویسند  زنی زیر پلی وسط دریا مدفون شد...
همین...! 
هیچ کس نمینویسد زنی عاشق ...
نمینویسند زنی در انتظار معشوق زیر پل مدفون شد...
هیچ کس نخواهد فهمید چرا این زن ساعت دوازده و نیم ظهر زیر پل بوده!
هیچ کس نخواهد فهمید آن زن را جنگنده های دشمن ، یا بتن های سنگین پل نکشته اند؛ بلکه او را عشق کشته ...
هیچ کس جز "او" که بخاطرش اینجا نشسته ام نخواهد فهمید ؛ 
و "او" برای من "همه" است...
 و همین مرا بس است...
جانای او 
 پنجشنبه ، ۲۸ اسفند ۰۴
 مقر 
 ۱۲:۵۰'

خوشبختی یقه ی پیراهنش...

۵ بازديد

امروز به مقرمان رفتم...مقر دوستداشتنی مان که روزهای زیادی از ان دور بودم... 
با خودم گفتم حتما حضرت یار این روزهایی را که من در شهر نبوده ام و او بوده ، گاهی به مقرمان سر زده .. رفتم که پا جای پاهایش بگذارم ، روی رد قدم هایش قدم بزنم ، ذرات باقی مانده از نفس هایش در هوا را به درون جانم بکشم...
رفتم نوای دوستت دارم هایش را از موج ها بشنوم ...
دریا زیبا بود... خیلی زیبا ...فیروزه ای و پرآب...اما باز هم نه مثل آن وقت هایی که من و او با هم آنجا بوده ایم؛  در واقعا هیچ وقت به آن زیبایی نخواهد بود ...نمیتواند باشد! چون وجود اوست که باعث اینهمه زیباتر شدنش میشود ؛
و عجیب آنکه با همین وجود ، من وقتی او را آنجا میبینم ، پشت به دریا مینشیم! پشت میکنم به  آن فیروزه ای ِ زیبای بی نظیر ، ،برای رو کردن و دیدن تنها یک زیبایی؛  یک زیبایی بسیار بزرگتر از دریا ! : چشم هایش؛ نگاهش ، لبخندش ، جز به جز اعضای وجودش ...حتی لباسش ، نخ آویزان شده از درز پیراهنش را نگاه میکنم ، دکمه ی کتش را ، تار مویی که روی پیراهتش افتاده ، و یقه ای که گردنش را لمس میکند و من به اندازه ی تمام دنیا به آن حسودی میکنم...
خدای من! عشقش با من کاری کرده که به تکه پارچه ای حسودی میکنم ، تکه پارچه ی سرآستینش ، و یقه ی پیراهنش ...
 چطور میشود آن تکه پارچه ها از من خوش اقبالتر بوده باشند؟! 
اما هستند...تارو پود پارچه ی لباسش از من خوش اقبالترند در این لحظه ای که من از او محرومم و آنها دور تن یارم پیچیده اند و بوسه برگردن و سینه و بازوان و دست هایش میگذارند... 
آه ...خدایا ! آدم عاشق به چه چیزها که فکر نمیکند!!
زیر پل مقرمان را دریای فیروزه ای پیش از من تصاحب کرده ؛ روی پل قدم میزنم و گاهی خیابان را نگاه میکنم ، با آنکه میدانم در این ساعت محال است آمدنش ...
اما آدمی را مگر چه زنده نگه میدارد جز امید هایش، رویاهایش، آرزوهایش...
و جز عشق بی پایان کسی در عمق جان و دلش...
 همان چیزی که از تو در جان من مانده؛
همان چیزی که الان در این روزهای جنگ مرا به اینجا کشانده... 
.
جانای او 
۲۳ اسفند ۱۴۰۴
۱۵:۰۰ ساعت

و خدایی که همین نزدیکی ست...

۳ بازديد
  • آه خدای من ، خدای مهربان من ، خدای بنده نواز من ، چطور شکر این همه مهربانی ات را بگویم...چطور شکر اینهمه دل به دل عاشقم دادنت را بگویم؟! من فقط از تو خواسته بودم کمی از دور هم که شده بینمش ، تو اما او را به کنارم رساندی ، اجازه دادی دقایقی کنارش بایستم ، ببینمش و با او حرف بزنم ...
صبحی که شبش را تا اذان صبح بیدار مانده بودم ،دلم میخواست از رختخواب جدا نشوم... ناگهان بیدار شدم، و به خاطر آوردم که لابد الان حضرت یارم به راهپیمایی میرود ... چقدر احتمال دارد ببینمش؟ هر چقدر ، حتی ذره ای ، من برای همان ذره ی محتمل، میروم ...
.
در حالی که لباسم را میپوشیدم ، زیر لب گفتم خدایا ، خدای قلب های عاشق ، میدانی که من برای راهپیمایی نمیروم ، من به امید دیدار یارم که تو میدانی چقدر دلتنگش هستم ، میروم ...من میدانم فقط اگر تو بخواهی میشود در میان انبوه جمعیت مردم ببینمش ، و تو میدانی که دلم برای دیدارش پر میکشد...لطفی کن به من دیدارش را برای مقدر کن ..
رفتم، وخدا می‌داند که فقط به امید دیدار او قدم بر میداشتم، و هر لحظه در میان انبوه جمعیت چشمم به دنبالش میگشت، و رو به آسمان میکردم و میگفتم خدایا؛ من دلتنگشم ، کاش او را به من نشان دهی؛ کاش فقط لحظه ای از دور ببینمش ...
 و باز سر میچرخاندم و به دنبالش میگشتم و میگفتم : امیییین ،الهی قربونت برم ، کجایی؟!
تمام مدت راهپیمایی را همینطور گذراندم ... به انتها رسیده بودیم و دیگر امید زیادی برایم نمانده بود که ناگهان صدایش را از پشت سرم شنیدم که با همسرم سلام کرد ، سر برگرداندم و لحظه ای که چشمم به صورتش افتاد، انگار خدا آمده بود پایین که به من بگوید ببین من هوایتان را دارم...ببین من صدایت را میشنوم ، صدایتان را در تمام التماس ها و دعاهایتان میشنوم ، منم که میتوانم اجابتتان کنم و میکنم...  
فورا ماسکم را پایین کشیدم که او هم بتواند مرا ببیند ؛ و پس از آن عینکم را نیز...
 نگاهش میکردم در دلم قربان صدقه اش میرفتم که اگر من او را پیدا نکردم ، او مرا پیدا کرد... مثل همیشه ، مثل ابتدای عاشق شدنمان که او مرا پیدا کرد ، او قلبش را به من گره زد و بعد من بودم که چشمهایم را باز کردم و دیدمش و قلبم را به قلبش گره زدم... جانم فدایش که همیشه یک قدم از من جلوتر بوده...
جانم فدایش که بودنش استجابت تمام دعاهای من است...
او میان من و همسرم ایستاده بود ، خوش بحالم بود که کنارش ایستاده ام ؛  من میتوانستم راحت ببینمش ، حتی نفس هایش را نفس بکشم ، اما لحظه ای به این فکر کردم که او نمیتواند مرا ببیند ، او نمیتواند به سمت من سر بچرخاند ؛ پس به سرعت جایم را عوض کردم و از او دور شدم که بتوانم مقابلش باشم ...من قربان چشم هایش بروم که فقط لحظاتی کوتاه کیتوانست نگاهش را به من بیندازد...از شوق دیدارش تمام مدت لبخند روی لبم بود و هیییچ از صداهای دور و برم را نمیشنیدم ، هیچ آدمی را نمیدیدم جز او ، هیچ حس نمیکردم، جز عشقش را ...گویی تمام دنیا در ان چند دقیقه فقط یارم بود ، تمام دنیا در قامت و صدا و نگاه یک نفر جمع شده بود و مقابلم ایستاده بود...
 خدای من ، او در یک قدمی من ایستاده بود ؛ ناگهان هوا دیگر گرم نبود! نسیمی خنک به صورتم میوزید ؛ ناگهان هوا بوی بهار گرفت ؛ ناگهان جنگ تمام شد ؛ ناگهان تمام عالم به صلح با من آمدند...!
 مقابلم بود و حرف میزد... نگاهش میکردم، با تمام وجود؛ بی آنکه به درست و غلطش فکر کنم ؛
میشندیدمش و قربان صدایش میرفتم ؛
لبخندش ، لبخندش ، لبخندش قلبم را از سینه ام جدا میکرد ... با خودم گفتم من همین الان که برود باز دلم به دنبالش پر میکشد، باز دلم لبخندش را میخواهد ... باید این لحظه اش را ثبت میکردم، و کردم؛ دوربین گوشی را باز کردم ، کمی عقبتر رفتم که در دید او و همسرم نباشم ،اما میدانستم او تمام حواسش به من است...
او برایم مهم بود و دیگر هیچ چیزی مهم نبود، اینکه ادمهای پشت سرم مرا میبینند ، اینکه کسی بگوید این زن چرا در میان این جمعیت از این مرد عکس میگیرد! خدا مرا به خواسته ی قلبم رسانده بود و هیییچ چیزی دیگر برایم مهم نبود... 
اما آه و افسوس که همیشه فرصتمان کم است... او عزم رفتن کرد و من جز یک خداحافظی و یک "دورت بگردم"زیر لب ، حرفی نمیتوانستم بزنم و کاری نمیتوانستم بکنم...
او رفت و من دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم؛ 
بعد از رفتنش به سمت ماشین رفتیم ؛ اما حالا من جانای دیگری بودم که بر میگشتم...
جانایی که یارش را دیده ، جانایی بر آتش دلش آب خنکی ریخته شده، جانایی که قدش بلندتر شده ، چشمهایش زیباتر شده و شاید کمی جوانتر شده... 
جانایی که بار دیگر طعم توجه خدایش را چشیده... طعم استجابت را ...
جانایی که باید نماز شکر بخواند؛
.
جانای او 
جمعه ،۲۲ اسفند ۱۴۰۴

جهت اطلاع

۳ بازديد
سلام حضرت یارم 
ما به شهر برگشتیم ...
جانا 
پنجشنبه ۲۱ اسفند

شب قدر دیگری در فراقش...

۵ بازديد
ویرایش شده :
باز هم شب قدر آمد و اورا بیش از هر زمان دیگری از خدا خواستم....
شب ۲۱ رمضان را در حسینه ی روستایی که پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودم ، گذراندم؛ تا بار دیگر متذکر شوم به اینکه او که قدرتش فوق تمام قدرتهاست ، مقدرات را آنگونه که میخواهد میچیند ...
از ابتدای ماه رمضان دلخوش بودم که باز به برکت این ماه ، میتوانم شب های زیادی یارم را لحظاتی ببینم ، یا لااقل صدایش را بشنوم...دلخوش بودم به اینکه امسال هم مثل چند سال اخیر شبهای قدر را در حالی میگذرانم که پاره ی تنم هم در آن سوی پرده ی امامزاده نزدیکم نشسته، مثل من وصالمان را آرزو میکند ، اشک میریزد و من نفس های پراکنده اش در هوای اطرافم را نفس میکشم ،وباز بخشی از دعای جوشن را با صدای زیبایش میشنوم و بین فرازها وقتی مردم ندای الغوث سر میدهند من یک ریز قربان صدقه اش میروم و جان فدایش میکنم... 
اما ...اما اکنون من در روستایی دعا را با صدای ادم هایی که نمیشناسمشان میشنوم و هی بودنش را آرزو میکنم ... و نمیدانم الان او کجاست ، و کدام گوش به جای گوش های من صدای دعا خواندنش را شنیده...
چیزی به صبح نمانده و من سعی میکنم از فرصت باقیمانده بهره ببرم و مشغول خواندن عبارات فوق العاده زیبایی که حضرت علی بن الحسین(ع) به ابوحمزه ی ثمالی آموخته بودند ، باشم ... اما ناگهان وسط خواندن دعا در حالی که اشک هایم صورتم را خیس کرده ، روحم پر میکشد به شب قدر سال پیش ...
به یاد می اورم جمله ای که از زبان یارم شنیدم :"جانا ، دیشب که ابوحمزه میخواندم هر کلمه را دوبار میخواندم ! یک بار به جای خودم و یکبار جای تو..." و دوباره اشکهایم از گوشه ی چشمم سرازیر شدند؛  اینبار نه از تامل در عبارات دعا ، لکه از شوق ، از دلتنگی، از شدت احساس نیازم به مردی که تا این حد عاشقم بود؛ و عاشقم هست ... لحظاتی با زبانی به غیر از زبان دعا با خدا حرف زدم : خدایا ، خدای مهربان من ، چطور میشود کسی انقدر عاشق کسی باشد که حتی در دعا خواندنش هم او را شریک خود کند ؟! کلمه ای برای خودش و کلمه ای به جای او ! خداجان ، چند تا از بنده هایت را ایطوری آفریده ای؟! چندتایشان بلدند اینطوری عاشق کسی باشند وعاشقی کنند؟! میدانم تعدادشان خیییلی کم است ؛ اصلا شاید تعدادشان فقط یکی باشد ، و آن یکی یار من است...ان یکی مرد محبوب قلب من است ، تمام جان من است ؛ 
من به تو التماس میکنم خداجانم ، به عشقش نگاه کن ، به عشقمان نگاه کن، به قلب هایمان که چطور برای هم میتپند و به وجودمان که چطور تشنه ی کنار هم بودن است ...
ادامه دارد...

در جواب متن برای غربت...

۰ بازديد
درسته که تو منو جانا صدا میزنی و من تو رو حضرت یار خطاب میکنم ، اما اینجا همون جاییه که باید بگم: "جانا سخن از زبان ما میگویی"...
 
بهت افتخار میکنم ، بهت میبالم ، و به خودم که بین تمام مردم دنیا عاشق و دلباخته ی مردی شدم که دقیقا مثل من فکر میکنه ، عقایدش مثل منه ، اهل افراط و تفریط در هیچ چیزی نیست ، و میدونه دقیقا کجا باید چه رفتاری داشته باشه... بهت میبالم که انقدر معرفتت نسبت به جایگاه امام معصوم بالاست...
 
با هم درد کشیدیم ، یه درد مشترک ، مثل همه ی دردهای مشترک دیگمون که با هم کشیدیم و میکشیم... درد چشیدن کمی ، ذره ای از غربت اماممون ...و چه درد مقدسی ، چه درد مبارکی ... و چقدر من خوشبختم که بین همه ی ادمهایی که حرف و احساس و عمق دردمو نمیفهمن ، تو رو دارم که درست مثل خودمی ... بیخود نیست که همیشه میگم تو ادامه منی در تنی دیگر... تو خود منی در تنی دیگر ، در جایی دیگر... خود من ، عزیزترین من ، بمون برام...
.
سه شنبه ۱۹ اسفند 

دعای صنمی قریش

۰ بازديد
یکی از دوستان تعریف میکرد که 
شب گذشته یه عالمی حضرت رو خواب دیدند ..
حضرت فرمودند که گوشت رو بزار روی زمین خوب گوش کن .
عالم گوشش روکه میزاره روی زمین میبینه صدای دسته بزرگی از اسبهایی که به تاخت درحال اومدن هستند
حضرت می‌فرمایند؛ 
اینها گروه شیاطینی هست که به طرف ایران درحال حرکتند 
برای ازبین بردن شماها
تنها راه نجات شماازدستان اینها خواندن صنمی قریش هست ..
وزمان لعن برجبت وطاغوت در ذهنتون آمریکا واسرائیل هم بیارید ...
.
.
.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ العَن صَنَمَی قُرَیشٍ وَ جِبتَیها وَ طاغُوتَیها وَ إِفکَیها وَ إِبنَتَیهِما اللَّذینَ خالَفا أمرَک وَ أنکَرا وَحیَک وَ جَحَدا إِنعامَک وَ عَصَیا رَسُولَک وَ قَلَّبا دینَک وَ حَرَّفا کِتابَک وَ أحبا أعداءَک وَ جَحَدا آلاءَک وَ عَطَّلا أحکامَک وَ أبطَلا فَرائِضَک وَ ألحَدا فِی آیاتِک وَ عادَیا أولیاءَک وَ والَیا أعداءَک وَ خَرَّبا بِلادَک وَ أفسَدا عِبادَک.
 
اللّهُمَّ العَنهُما وَ أتباعَهُما وَ أولیاءَهُما وَ أشیاعَهُما وَ مُحِبّیهِما فَقَد أخرَبا بَیتَ النُّبُوَّة وَ رَدَما بابَه وَ نَقَضا سَقفَهُ وَ ألحَقا سَماءَهُ بِأرضِهِ وَ عالیَهُ بِسافِلِه وِ ظاهِرَهُ بِباطِنِه وَ استَأصَلا أهلَه وَ أبادا أنصارَه وَ قَتَلا أطفالَه وَ أخلَیا مِنبَرَه مِن وَصیِّه وَ وارِثِ عِلمِه وَ جَحَدا إمامَتَهُ وَ أشرَکا بِرَبِّهِما فَعَظِّم ذَنبَهُما وَ خَلِّدهُما فی سَقَرٍ وَ ما أدراکَ ما سَقَر لا تُبقی وَ لا تَذَر.
 
اللّهُمَّ العَنهُم بِعَدَدِ کُلِّ مُنکَرٍ أتَوهُ وَ حَقٍّ اَخفَوهُ وَ مِنبَرٍ عََلوهُ وَ مُؤمِنٍ أرجَوهُ وَ مُنافِقٍ وَلَّوهُ وَ وَلیٍّ آذُوهِ وَطَریدٍ آوَوهُ وَ صادِقٍ طَرَدوهُ وَ کافِرٍ نَصَرُوهُ وَ إِمامٍ َقهَرُوهُ وَ فَرضٍ غَیَّرُوهُ وَ أثَرٍ أنکَرُوهُ وَ شَرٍّ آثَرُوهُ وَ دَمٍ أراقُوهُ وَ خَیرٍ بَدَّلُوهُ وَ کُفرٍ نَصَبُوهُ وَ إرثٍ غَصَبُوهُ وَ فَیءٍ اقتَطَعُوهُ وَ سُحتٍ اَکَلُوهُ وَ خُمسٍ استَحَلُّوهُ وَ باطِلٍ أسَّسُوهُ وَ جَورٍ بَسَطُوهُ وَ نِفاقٍ أسرَوُهُ وَ غَدرٍ أضمَرُوهُ وَ ظلمٍ نَشَرُوهُ وَ وَعدٍ أخلَفُوهُ وَ أمانٍ خانُوهُ وَ عَهدٍ نَقَضُوهُ وَ حَلالٍ حَرَّمُوهُ وَ حَرامٍ أحَلُّوهُ وَ بَطنٍ فَتَقُوهُ وَ جَنینٍ أسقَطُوهُ وَ ضِلعٍ دَقُّوهُ وَ صَکٍّ مَزَّقُوهُ وَ شَملٍ بَدَّدُوهُ وَ عَزیزٍ أذَلُّوهُ وَ ذَلیلٍ أعَزُّوهُ وَ حَقٍّ مَنَعُوهُ وَ کِذبٍ دَلَّسُوهُ وَ حُکمٍ قَلَّبَوهُ.
 
اللّهُمَّ العَنهُم بِکُلِّ آیَةٍ حَرَّفُوها وَ فَریضَةٍ تَرَکُوها وَ سُنَةٍ غَیَّرُوها وَ رُسُومٍ مَنَعُوها وَ أحکامٍ عَطَّلُوها وَ بَیعَةٍ نَکَسُوها وَ دَعوى أبطَلُوها وَ بَیِّنَةٍ أنکَرُوها وَ حیلَةٍ أحدَثُوها وَ خیانَةٍ أورَدُوها وَ عَقَبَةٍ اِرتَقُوها وَ دِبابٍ دَحرَجُوها وَ أزیافٍ لَزَمُوها وَ شَهاداتٍ کَتَمُوها وَ وَصیَّةٍ ضَیَّعُوها.
 
اللّهُمَّ العَنهُما فی مَکنُونِ السِّر وَ ظاهِرِ العَلانیَةِ لَعناً کَثیراً أبَداً دائِمَاً دائِباً سَرمَداً لا انقِطاعَ لِأمَدِه وَ لا نَفادَ لِعَدَدِه لَعناً یَغدُو أوَّلُهُ وَ لا یَرُوحَ آخِرُهُ لَهُم وَ لِأعوانِهِم وَ أنصارِهِم وَ مُحِبّیهِم وَ مُوالیهِم وَ المُسَلِّمینَ لَهُم وَ المائِلینَ إلَیهِم وَ الناهِضینَ بِاحتِجاجِهِم وَ المُقتَدینَ بِکَلامِهِم وَ المُصَدِّقینَ بِأحکامِهِم.
 
پس چهار مرتبه بگویید:
 
اللّهُمَّ عَذِّبهُم عَذاباً یَستَغیثُ مِنهُ أهلُ النّار آمینَ رَبَّ العالَمین
 

تنت سلامت...

۴ بازديد
کاش ندیده بودم...کاش آن ساختمان را در این وضعیت ندیده بودم...
امروز برای اولین بار بعد از آغاز جنگ به شهر رفتم و همان ابتدای ورود، با ساختمانی که برایم پر از خاطره بود مواجه شدم ؛ اما در چه حالی... آه از نهادم بلند شد...اتاق کار یارم بود که خراب شده بود...آن پنجره ی دوستداشتنی که روزهای زیادی روزنه ی دیدار یارم بود ، دیگر وجود نداشت... صندلی اش پر از خاک بود ، و وسایل اتاقش...
خدای من ...در همان چند لحظه ی عبورم از مقابل ساختمان ، یارم را در خیال دیدم که به میزش تکیه داده ، روبه خیابان ایستاده ، برای خودش چای میریزد و به من نگاه میکند که آن طرف خیابان تمام قلبم را در چشمهایم ریخته ام و او را تماشا میکنم... آه ... فنجانش کجاست؟! آن فنجان خوشبختی که هر روز لب هایش را میبوسید الآن کجاست؟؟ 
چشمم به تخته وایتبرد آویخته بر دیوار اتاق افتاد... آه، عزیزدلم... هنوز دست خط یارم از روی آن پاک نشده...من قربان دست هایش بروم...
در همین فکرها بودم که ناگهان گفتم وای! اگر پاره ی تن من آن زمان در اتاقش بود چه میشد؟!...خدای من! به خودم امدم ، دیدم من نباید آه بکشم... برعکس! من باید الان سجده ی شکر به جا بیاورم ... اشکم از گوشه ی چشمم سرازیر شد و با تمام وجودم از خدا تشکر کردم که با وجود این فاجعه حضرت یارم صحیح و سالم است... اشک ریختم و گفتم خدایااا من او را هر صبح و شب به تو میسپارم ، ممنونم که مراقبش بودی ، ممنونم که تار مویی از سرش کم نشده، ممنونم که مراقبش هستی... و شکر کردم و شکر کردم و شکر... 
یک ساعت بعد از خروج دوباره ام از شهر ، شنیدم که باز انفجار شدیدی در همان منطقه رخ داده ... و من ، منی که دستم به هیچ جایی بند نیست جز درگاه خدا و دامان صاحب الزمان ، مدام از خدا میخواهم او را در حصن حصین خودش قرار دهد ...که او تمام جان من است ؛ و اگر میتوانستم چیزی قیمتی تر از جانم بیابم میگفتم او برایم تمام آن ارزشمندترین و گرانبهاترین است...
خدایا ، خودت از او و همه ی آدمهایی که زنی به امید آغوششان نفس میکشد ، محافظت کن... آمین...
.
جانای دلواپس او
شنبه ، ۱۶ اسفند ۰۴
.
پی نوشت: پاره ی تن من ، تو که میدونی نفس های من به نفس های تو بنده ...میدونی تو بند دل منی ... بهت التماس میکنم ، خیلی مراقب خودت باش..خیلی... 

شام مهتاب روزهای جنگ...

۰ بازديد
شب چهاردهم رمضان است ؛مصادف با ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
و این شاید متفاوتترین شب چهاردهمی باشد که در این دو سه سال تجربه کرده ایم... 
شب چهاردهی که من و حضرت یار هر کداممان به روستایی دور از شهرمان پناهنده شده ایم ، برای در امان ماندن از بمباران دشمنی که وحشیانه به حریم کشورمان تجاوز کرده....

حالا که اینها را میگویم (که بعد تبدیل به نوشتار کنم )، تنهای تنها ایستاده ام درکنار ساحلی به غایت زیبا اما کمی آشفته ، در هوایی بارانی ، در تاریکی شب ، زیر آسمانی که ابرها نمیگذارند ماهش رخ نشان دهد؛
 صدای امواج در گوشم میپیچد ، پاهایم روی ماسه های خیس ساحل قدم بر میدارند ، نسیمی خنک صورتم را مینوازد، بوی باران را نفس میکشم ، اما گویی قلبم اینجا نیست ...
 آری،قلبم همانجاییست که یارم آنجا نفس میکشد ... و یقین دارم قلب او هم آنجا نیست ؛ بلکه اینجا پیش من است...
جنگ شده ؛ جنگی تمام عیار ؛ چهار روز است که ترس،و اضطراب بخش لاینفک روزهایمان شده ، همه جا حرف از جنگ است ، همه نگران حال یکدیگرند و من بیش از همه نگران او که خود من است در تنی دیگر ، در جایی دیگر... و حالا بیشتر از هر زمان دیگری عمق معنای این بیتی که همیشه بر زبان داشتم را میفهمم ، که: 
آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار
بحران ندیدن تو را من چه کنم ؟! 
این روزها همه چیز دستخوش تغییر است و حتی شاید سرنوشتمان...؛ 
اما آنچه هیچ تغییری در آن نمیبینم ، شدت عشق اوست در میان سینه ام ، و حرارت محبتش که فراگرفته تمام جان و تنم را ...
جنگ بار دیگر به من نشان داد که هر چه بشود ، لحظه ای او از یادم نمیرود؛ ذره ای عشقش کم نمیشود ، حتی اگر از آسمان بر سرم بمب ببارد ، یا آسمان به زمین برسد!   و یقین دارم حضرت یار نیز همین را میچشد که من چشیده ام؛ یقین دارم او نیز در میان تمام این آشفتگی ها همچنان مرا میخواهد و به من فکر میکند و همراه من در آسمان به دنبال ماه میگردد که پیغام دوستت دارم هایش را  به او بسپارد ...
ابرها چنان ماه کامل را پوشانده اند که حتی ذره ای از آن را نمیتوانم ببینم ، همانطور که ماه روی یارم را که کیلومترها دور از من است ... جنگ گرد غم بر کشورم پاشیده و فراق نیز افزون کرده است این گرد غم را بر پهنای دلم ؛
دلم میخواست اینجا کنارم بود ، همین هواییکه من نفس میکشم را نفس میکشید و من به تنفس بازدم های او زنده میماندم... دلم میخواست اینجا بود و پاهایش را روی همین شن ها میگذاشت و قدم میزدمکنار قدم هایش ، با دست گره شده در دستش ، و آغوش گرمی که مرا در برمیگرفت و از سرمای نسیمی که میوزید در امانم میداشت... 
دلم میخواست اینجا بود و در حالی که چشم بر نمیدارم از چشم های زیبای پر از عشقش، با او سخن میگفتم ، مثل آن وقت ها... دلم میخواست اینجا بود و به او میگفتم : اصلا برایم مهم نیست چه خواهد شد ، چون تو کنار منی ؛ من سهمم را از این دنیا گرفته ام چون تو را دارم ، و بعد از این هر چه میخواهد بشود، بشود!
 تو کنار منی، نفس هایت ریه های مرا پر میکنند ، اغوشت تنم را گرم میکند و دستهایت در میان موهایم میرقصند ، ؛
تو کنار منی و من صدایت را میشنوم ، چشمهایت را هر چقدر دلم بخواهد میبینم ،  طعم لبهایت را هر چقدر بخواهم میچشم ،عطر  تنت را. موهایت را و شقییه ات را هرچقدر بخواهم میبویم ، و شانه هایت را برای تکیه کردن دارم ؛ من چه میخواهم از تمام دارایی های دنیا جز همین ها؟!! بودنت مرا بس است ، داشتنت ، دیدنت ، بوییدنت ، بوسیدنت ، اینها برای خوشبختی من کافیست ، اینها سهم من بوده از دنیا که گرفته ام ؛ حالا بگو از آسمان بمب ببارد ؛ جای من بین بازوان مردی که دوستش دارم امن است ، پناهگاه من قلب و آغوش توست ، دنیای من همین مختصاتی ست که تو کنار منی... 

آه، خدای من ، اینها امروز رویاست و من منتظرم ، و او منتظر است که فردا را به حقییت یافتن این رویا رقم بزنی...
معشوقم دور از من است و چاره چیست جز صبر و امید و دعا...
و من این روزها بخشی از جانم در تنم هست و بخشی از آن را در خود نمیابم ! نگران او هستم و گویی نگران معشوق بودن جزیی از عشق است که از آن رهایی نیست... هر روحی وابسته به تنی ست که به آن تعلق دارد ، و روح من وابسته به تن او ، و چطور نگران نباشم وقتی از او دورم ، آن هم در بحبوحه ی جنگ !
این روزها بیش از هر چیز از خدایم سلامتی او را طلب میکنم، حتی بیشتر از وصالش...
این شام مهتاب را در این حال میگذرانم ، و زیر آسمانی که ماه را پنهان کرده میگویم خدایا ، شام مهتاب آینده را پر از امنیت و آرامش و دیدار روی چون ماه یارم رقم بزن ...آمین یا اله العالمین
.
جانای او
سه شنبه ،۱۲ اسفند ۱۴۰۴
۲۰:۴۵'

۸ اسفند...

۳ بازديد
۸ اسفند...شبی که هرگز فراموشش نمیکنم...

در آستانه ی چهلمین سال

۱۰ بازديد
39 ساله شدم ...
و این آغاز چهلمین سال عمر من است...عمری که نمیدانم چقدر از آن باقی مانده ...
اما این چیزیست که تقویم ها میگویند!
 خودم خوب میدانم ، من سه سال پیش متولد شدم ؛ درست در شب تولدم ...
در شب تولدم، وقتی ماشینم در گل گیر کرده بود! 
من به دنیا آمدم درست همان لحظه ای که برای اولین بار یقین کردم او دوستم دارد ...
همان وقتی که دیدم حضرت یار با کت و شلوار رسمی ، بدون اینکه نگران باشد لباسایی که برای جلسه ی کاری اش پوشیده کثیف شوند ،  سعی میکند ماشین در گِل مانده ام را در بیاورد ...
همان وقتی که دیدم نگران دامن لباسم است که از لای در ماشین بیرون بماند...
من همان لحظه ، همان ساعت پا به دنیا گذاشتم ...دنیایی زیباتر از انچه تا36 سال پیش از ان تجربه کرده بودم ؛ دنیای معشوق او بودن... 
تاریخ تولد من سحر اول اسفند 1365 نیست ! من غروب 30 بهمن 401 به دنیا آمدم،  با چشیدن طعم توجهش ، طعم عشقش...
او مرا از درون خودم زاد... دختری از درون یک زن 36 ساله ...درست همان لحظه ای که دامن لباسم را با دست مردانه اش جمع کرد و توی ماشین گذاشت... 
پس امروز وارد چهارمین سال عمرم شده ام ، نه چهلمین ...
و دیدنش آن هم دوبار در یک شب ، هم کلامی اش ، نگاهش، قربان صدقه رفتنش، برایم بهترین هدیه ی  تولد بود که شب پیش نصیبم شد... 
مهم نیست چقدر از عمرم مانده ؛ من فقط میخواهم هر چقدرش که مانده را کنار او بگذرانم...من فقط میخواهم انقدری عمر کنم که بتوانم کنارش بودن را ، در اغوشش زندگی کردن را ، و نفس به نفسش شب را صبح کردن و صبح را شب کردن را بچشم...
و بار دیگر متولد خواهم شد ، روزی که خدا اجازه دهد که جسم هایمان همچون روح هایمان محرم هم بشوند... متولد خواهم شد ، ان اولین لحظه ای که مرا دوباره به اغوش میکشد ، این بار در کمال امنیت و ارامش خاطر ...متولد میشوم با اولین بوسه ی حلالش ، با اولین نوازشش ، با اولین نوازشم... 
و من فقط برای رسیدن آن روز زندگی میکنم و زندکی را دوست دارم تا روزی که او و عشقش دلیل زندگی ام باشد...

.
جانا در آستانه سال چهلم شناسنامه ...
اول اسفند 1404

کاش او میدید...

۶ بازديد
Jaanash:
امروز بعد از 4 روز بیماری و در رختخواب بودن،کمی جان گرفتم و تنم را از بستر جدا کردم ...
کی؟ وقتی نوشته ی میز شامش را خواندم...
بعد از دیدن عکس های تازه اش، دیدن لبخندش و چهره ی مهربانش، دیدن موهایم که دیروز تمام مدتی که در کوه و دشت مشغول تفریح بوده ،دور دستش تابیده بود ، حس اینکه انگار خودم همراهش بوده ام لبخندی از سر شوق بر لبم نشاند ... 
اما نوشته ی میز شامش را که خواندم 
قلبم تپیدن گرفت ... برخواستم ، مقابل آینه ایستادم و به چهره ی بی رنگ و رویم نگاه کردم... 
شانه ای به موهایم کشیدم ، کمی ابروهایم را تمیز و مرتب کردم و سایه کشیدم ، و رژلبی را که خیلی کم دلم می آید استفاده اش کنم برداشتم و در حالی که زیر لب قربان صدقه ی مرد خوش سلیقه ای که آن را برایم خریده بود میرفتم ،لب هایم را رنگ تازه ای بخشیدم ... به خودم نگاهی دوباره انداختم ، به رنگ صورتی مایل به بنفش لب هایم... با خودم گفتم: "نه! کافی نیست! این رژی که روی لب هامه آرایش مفصل تری میطلبه"
ماژیک خط چشمم را برداشتم ، خطی ظریف گوشه ی پلک هایم نشاندم ، مدادی برداشتم و خطی هم درون چشمم کشیدم... 
در رژ گونه ام را باز کردم و کمی هاله ی صورتی به گونه هایم دادم ..
باز به خودم نگاه کردم ؛ هنوز چیزی کم بود... 
باید هارمونی ایجاد میشد بین رنگ رژم و باقی صورتم ، پس رژ لب محبوبم را باز کرذم ، و با انگشتم کمی از رنگ زیبایش را پشت پلک هایم سایه زدم... 
داشتم فکر میکردم حالا دیگر کافیست که چشمم افتاد به عطری که یارم برایم خریده بود ؛ محتاطانه کمی از آن را روی لباسم پاشیدم ؛ 
و حالا همه چیز خوب بود ؛ یک آرایش ملیح که زنگار بیماری را از رخم زدوده بود ، توأم با بوی عطری که سلیقه ی مرد محبوبم بود ...
 کمی خودم را نگاه کردم ...اما هنوز چیزی کم بود... 
یک چیز مهم را نداشتم! 
آری! چشم هایی که مرا ببینند نداشتم...اما نه هر چشمی؛ چشم های یارم را نداشتم ؛ و اگر تمام چشم های دنیا روی من بود ، و تمام لب های دنیا تحسینم میکردند ، برایم هیییچ ارزشی نداشت ...من چشم های همان مردی را میخواستم که روزی وارد مغازه ای شد و از بین همه ی رژ لب هایش آن یکی را برای من انتخاب کرد و خرید... من نگاه او را میخواستم ...
من دست های یارم را کم داشتم که صورتم را نوازش کند ، و لب هایش را که مرا ببوسد و مشامش را که تنم را ببوید ، و صدایش را که بگوید : "جانای من؛ چه زیبا شده ای! ممنونم که از رختخوابت بلند شدی و بعد از چند روز روبروی آینه ایستاده ای و به صورتت رنگ و لعاب داده ای و رنگ بیماری را از چهره ات دور کرده ای ... " 
بودنش را تصور کرذم و لبخندی پر از حسرت بر لبم نشست ... خودم را در آن پیراهن قرمز بلند تصور کردم ، زیر لب آهی کشیدم و ناگهان این شعر از پشت اشعار پراکنده در حافظه ام خود را به روی لب هایم رساند و بلند بلند خواندم : " دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز 
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم 
 
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
 
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
 
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
 
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
 
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
 
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
 
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند؟
 
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
 
ای آینه مُردم من از حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را
 
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
 
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ،چه بگویم ، که شکستی دل ما را
 
.
و یک بیتش روی زبانم قفل شده بود و بارها و بارها تکرارش کردم :
 "چون پیرهن سبز ببیند به تن من 
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز..."
.
من خودم را میدیدم که سر پا شده ام، و چنان با وسواس و دقت ارایش کرده ام ، که گویی واقعا قرار است یارم مرا ببیند ! 
.
.و زیر لب بازقربان صدقه اش رفتم که "الهی دورت بگردم که حتی خیالِ بودنت هم منو سر پا میکنه! 
قربونت برم که با یه نوشته ت تن بی جون و بیمار منو جون تازه بخشیدی ..."
وقتی میگفتم تو نعمت و موهبت ویژه ی خدا برای من بوده ای ، دلیلش چنین چیزهایی بود... 
خیالت برای من چنین معجزه ایست ...
 اگر روزی بگویند مرده ای با رسیدن معشوقش زنده شد ، برای من عجیب نیست ! این معجزه ی عشق است که میتواند کسی را حتی از کام مرگ هم بیرون بکشد...
 
و بار دیگر میگویم و هزار بار بعد این خواهم گفت که تو در هر حالی دلیل زندگی منی... پس بمان برایم ؛ هر چقدر دور ، هر چقدر درون پیله ، بمان برایم تا بتوانم بمانم ؛
ممنونم که هستی ...
.
جانایی که لباسش فعلا قرمز نیست ؛
04/11/26
2:30' بامداد 
 
.

پس از 9 ماه...

۸ بازديد
امروز ۹ ماه تمام شد... 
دقیقا ۹ ماه گذشت از آن اتفاق تلخی که همه چیز را سختتر کرد...
۹ ماه صبر برای عادت کردن به نبودنش در متن زندگی ام، هرچند موقتی...
۹ ماه ، دقیقا به اندازه ی آن ۹ ماهِ شیرین... آن روزهایی که آغوشش، بوسه هایش ، طعم لب ها و گرمای دستانش مال من بود...
۹ ماه ، به اندازه ی ماندن یک جنین در بطن مادر برای رشد و تکامل و آماده ی متولد شدن... 
اما ما هنوز در پیله ایم...و حتی همچنان در حال تلاش برای هرچه محکمتر تنیدن پیله هایمان...پیله هایی روی یک شاخه ، کنار هم ، بدون هیچ روزنه ای که جلوی پروانه شدنمان را بگیرد...
عجیب است که با گذشت ۹ ماه ، هنوز هم صبح های جمعه منتظر دلگویه یا دلنوشته ی صبح جمعه اش هستم !!!
هنوزصبح های جمعه میروم روزنه های مجازی را چک میکنم که شاید دلگویه ای ، دلنوشته ای چیزی منتظرم باشد...
آه... او برایم زیبایی هایی را خلق کرد که هیچ کس در این دنیا نکرده بود و نمیتوانست بکند؛ و من به آن  زیبایی ها عادت کرده بودم...
او مرا مانند کبوتری دست آموز آموخته کرد به مهربانی ها و توجهات بی بدیل و خالصانه اش... 
و من حالا کبوتر خانه گم کرده ی سرگردانی هستم که در به در به دنبال نشانه های کسی که مرا جَلد و آموخته ی خود کرده بود  میگردم...
خو گرفته بودم به پیام های تصویری صبح بخیرش، به شب بخیرهای قشنگش ، به وویس های صبح جمعه اش، به عکس های گاه و بیگاهش، به آن وویس های تکه تکه ای که وقتی میخواستم به سفر بروم ، یا خودش به سفر برود برای ساعات مختلفِ چند روز آینده ام میفرستاد که نکند شبی را بی صدایش و قربان صدقه هایش صبح کنم ، یا صبحی را شب... و خو گرفته بودم به نوشته های عاشقانه اش ...و البته خدا را هزاااران شکر و سپاس که همچنان میتوانم گاه گاهی نوشته های تازه اش را بخوانم و جان تازه بگیرم ...
او برایم فقط یک یار و رفیق نبود ، او برایم یک خروار داروی آرامبخش بود...یک کوه انگیزه و امید به زندگی، یک موتور محرک ، یک مربی یا کوچ که مسیرم بخاطر وجودش راحتتر و روشن تر بود ...
او برایم معنا و مفهوم امنیت در آغوش عشق توأم با رفاقت یک مرد بود... رفاقتی عمیق و بی بدیل ؛ رفاقتی که حتی قبل از اینکه عاشقش بشوم چشیده بودمش...
در واقع رفاقتش پیش از هر چیز دیگری مرا به او پیوند داد؛ امن و مطمئن بودنش خیالم را از رفیق بودنش راحت کرده بود، از همان روزهایی که نمیدانستم عشقی میانمان هست... اصلا همین رفاقت میانمان باعث شد بتوانم پا پیچش بشوم که حرف دلش را به زبان بیاورد ، و همین رفاقت باعث شد او شبی بتواند به من بگوید "دوستت دارم"....
و من و او با هم احساسی را چشیدیم که هرگز هیچ کس دیگری نمیتوانست آن را به ما بچشاند...
من او را جوری شناختم که محال است هیچ انسان دیگری در دنیا توانسته باشد اینگونه او را بشناسد... و او نیز مرا...
من ابعادی از وجودش را دیدم که هیچ کس ندیده بود حتی خودش! 
و اگر دلیل خلقت عشق رشد و تکامل و تعالی آدمیزاد بوده ، احساس میان من و او قطعا از همین جنس عشق حقیقی ست ، این عشق مردی را از وجود او متولد کرد که پیش از آن نبود، و زنی را از درون من...
گاهی فکرهای غریبی ذهنم را درگیر میکند ...
مثلا فکر و آرزوی اینکه کاش عمر مادر نازنینش آنقدر به دنیا باشد که بتوانم عروسش بشوم و او ببیند چطور قدر پسرش را میدانم ؛ یا باشد که بتوانم به او بگویم پسرش چه گنج هایی درونش داشته که حتی او هم از آنها بی خبر بوده! که خدا فرصت این را به من بدهد بروم به مادرش نشان دهم حقیقت وجود فرزندش را فراتر از آنچه که او و هرکسی در این دنیا دیده است ؛ و تشکر کنم بخاطر به دنیا آوردنش؛ بخاطر آن نه ماهی که او را در بطنش نگاه داشت و تمام سالهایی که به پایش عمر نهاد و تربیتش کرد...
با اینکه عشق میان ما، دو انسان دیگر را از درون ما متولد کرد، با اینکه روحمان بزرگتر و بلند پروازتر شد، اینکه خداوند همچنان در پیله ماندنمان را مقدر فرموده ، اینکه همچنان باید در پیله بمانیم ، همچنان باید پیله هایمان را بهتر به دور خود بتنیم ، یعنی مسیرتکامل و رشدمان هنوز به مقصد نرسیده یا هنوز آنقدری به مقصد نزدیک نشده ایم که بتوان پیله را شکافت و بال گشود ... 
یار میگوید پختگی در عشق ، من میگویم پروانه شدن و هر دوی اینها یکیست...
آه ، ۹ ماه گذشته و من هنوز درگیر رفو کردن درزها و سوراخ های پیله ام هستم...
کاش خدا یاریم کند...
کاش خدا هردومان را یاری کند تا در این مسیر زودتر و راحتتر به مقصد نزدیک شویم... 
کاش بهای این به مقصد رسیدن تمام شدن سالهای جوانی مان نباشد...
در انتهای این راه، آغوش او برای من باز است و آغوش من چشم انتظار او...
.
جانا ، کبوتر جلد او ...
جمعه / 24 بهمن 04
.
پی نوشت: 
اینها را در بستر بیماری نوشتم 
در یکی از بدترین و شدیدترین بیمارشدن های تمام عمرم!
سه ، چهار روز است که چون کسی که از کام مرگ برگشته ، در بسترم و تنها انگیزه و دلخوشی ام برای زودتر خوب شدن ، دیدن دوباره ی توست...

فریاد عشق ۲

۴ بازديد
امشب برای دیدار و گفتگویی با همکارانم به مدرسه ی سابقم رفته بودم ؛ 
در مسیر برگشت به خانه گوشی ام را باز کرذم و یک آن بر حسب عادت وارد وبلاگ حضرت یار شدم ، با نوشته ی تازه و طولانی اش مواجه شدم ، مثل همیشه شوق خواندنش تمام وجودم را گرفت ، با اینکه در حال رانندگی بودم چند سطر اول را خواندم ، اما حیفم آمد لذت در آرامش خواندنش را از خودم سلب کنم ، گوشی را کنار گذاشتم ، و مسیر را ادامه دادم ، اما تمام فکرم ذوق و شوق خواندن نوشته ی تازه ی یارم بود ، گویی پیامبری هستم که آیه ی جدیدی به او وحی شده باشد!!
به ساعت نگاه کردم ، '22:40 را نشان میداد؛
 جایی حاشیه ی خیابان توقف کردم و جملات یارنوشت را خواندم...
نه! آنها را نوشیدم ، چون شربتی شیرین ، مثل همان شربت گلاب و زعفرانی که برام میخرید ، جملاتش را جرعه جرعه نوشیدم و دلم خنک شد...
دلم را که آتش دلتنگی مدام در حرارت میگدازدش، جملاتش و حجم عظیم احساسات عاشقانه و لطیفه نهفته در آن ، خنک کرد و کامم شیرین شد به داشتن چنین معشوقی ؛ 
خدای من !این یکی از زیباترین و دلچسبترین نوشته هایش بود ...چقققدر زیبا روایت کرده بود لحظات کنارش بودن را ، که کاش تمام عمرم بود...
میخواندم و اشک میریختم از مرور خاطرات زیبایم کنار او ، از اینهمه زیبا توصیف کردنش ، از اینهمه مرا بلد بودنش ، غرقه ی مهر و عشقش بودم و بیش از پیش غرقه گشتم...
به راه افتادم اما در پوست خود نمیگنجیدم!
 خیابان خلوت بود ،و من باید احساسات سرریز شده ام را در هوای شهر میپراکندم ...
 شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و با صدای بلند ، دیوانه وار و فارغ از همه ی دنیا چندین بار فریاد زدم :
" امییییین دووورت بگردم "،
 "امیییین دوستت داارممم " ،
 " امیین جااانم من عاشقتم"
 و بارها تکرار کردم ... 
روبروی اتاق کارش رسیده بودم؛ نگاهی انداختم و قر بان صدقه اش رفتم و گذرکردم...  
نمیدانم تا کنون چند عاشق عشقشان را وسط خیابان فریاد زده اند ، اما از این پس من یکی از آنهایم...
امشب ، خیابانهای شهر هم ندای دوستت دارم هایم را شنیدند ، حالا دیگر نه فقط ساحل و موج ها حامل پیام های عاشقانه ی من برایت هستند ، بلکه خیابان هم حرف دلم را مدام تکرار میکند... و تو میشنوی ؛ میدانم که میشنوی ...
.
جانای ذوق زده ی او 
جانای شیدای او 

04/11/20
2:00 نیمه شب