خوشبختی یقه ی پیراهنش...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

خوشبختی یقه ی پیراهنش...

۶ بازديد

امروز به مقرمان رفتم...مقر دوستداشتنی مان که روزهای زیادی از ان دور بودم... 
با خودم گفتم حتما حضرت یار این روزهایی را که من در شهر نبوده ام و او بوده ، گاهی به مقرمان سر زده .. رفتم که پا جای پاهایش بگذارم ، روی رد قدم هایش قدم بزنم ، ذرات باقی مانده از نفس هایش در هوا را به درون جانم بکشم...
رفتم نوای دوستت دارم هایش را از موج ها بشنوم ...
دریا زیبا بود... خیلی زیبا ...فیروزه ای و پرآب...اما باز هم نه مثل آن وقت هایی که من و او با هم آنجا بوده ایم؛  در واقعا هیچ وقت به آن زیبایی نخواهد بود ...نمیتواند باشد! چون وجود اوست که باعث اینهمه زیباتر شدنش میشود ؛
و عجیب آنکه با همین وجود ، من وقتی او را آنجا میبینم ، پشت به دریا مینشیم! پشت میکنم به  آن فیروزه ای ِ زیبای بی نظیر ، ،برای رو کردن و دیدن تنها یک زیبایی؛  یک زیبایی بسیار بزرگتر از دریا ! : چشم هایش؛ نگاهش ، لبخندش ، جز به جز اعضای وجودش ...حتی لباسش ، نخ آویزان شده از درز پیراهنش را نگاه میکنم ، دکمه ی کتش را ، تار مویی که روی پیراهتش افتاده ، و یقه ای که گردنش را لمس میکند و من به اندازه ی تمام دنیا به آن حسودی میکنم...
خدای من! عشقش با من کاری کرده که به تکه پارچه ای حسودی میکنم ، تکه پارچه ی سرآستینش ، و یقه ی پیراهنش ...
 چطور میشود آن تکه پارچه ها از من خوش اقبالتر بوده باشند؟! 
اما هستند...تارو پود پارچه ی لباسش از من خوش اقبالترند در این لحظه ای که من از او محرومم و آنها دور تن یارم پیچیده اند و بوسه برگردن و سینه و بازوان و دست هایش میگذارند... 
آه ...خدایا ! آدم عاشق به چه چیزها که فکر نمیکند!!
زیر پل مقرمان را دریای فیروزه ای پیش از من تصاحب کرده ؛ روی پل قدم میزنم و گاهی خیابان را نگاه میکنم ، با آنکه میدانم در این ساعت محال است آمدنش ...
اما آدمی را مگر چه زنده نگه میدارد جز امید هایش، رویاهایش، آرزوهایش...
و جز عشق بی پایان کسی در عمق جان و دلش...
 همان چیزی که از تو در جان من مانده؛
همان چیزی که الان در این روزهای جنگ مرا به اینجا کشانده... 
.
جانای او 
۲۳ اسفند ۱۴۰۴
۱۵:۰۰ ساعت
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.