جمعه ۰۱ اسفند ۰۴ | ۱۵:۱۹ ۱۱ بازديد
39 ساله شدم ...
و این آغاز چهلمین سال عمر من است...عمری که نمیدانم چقدر از آن باقی مانده ...
اما این چیزیست که تقویم ها میگویند!
خودم خوب میدانم ، من سه سال پیش متولد شدم ؛ درست در شب تولدم ...
در شب تولدم، وقتی ماشینم در گل گیر کرده بود!
من به دنیا آمدم درست همان لحظه ای که برای اولین بار یقین کردم او دوستم دارد ...
همان وقتی که دیدم حضرت یار با کت و شلوار رسمی ، بدون اینکه نگران باشد لباسایی که برای جلسه ی کاری اش پوشیده کثیف شوند ، سعی میکند ماشین در گِل مانده ام را در بیاورد ...
همان وقتی که دیدم نگران دامن لباسم است که از لای در ماشین بیرون بماند...
من همان لحظه ، همان ساعت پا به دنیا گذاشتم ...دنیایی زیباتر از انچه تا36 سال پیش از ان تجربه کرده بودم ؛ دنیای معشوق او بودن...
تاریخ تولد من سحر اول اسفند 1365 نیست ! من غروب 30 بهمن 401 به دنیا آمدم، با چشیدن طعم توجهش ، طعم عشقش...
او مرا از درون خودم زاد... دختری از درون یک زن 36 ساله ...درست همان لحظه ای که دامن لباسم را با دست مردانه اش جمع کرد و توی ماشین گذاشت...
پس امروز وارد چهارمین سال عمرم شده ام ، نه چهلمین ...
و دیدنش آن هم دوبار در یک شب ، هم کلامی اش ، نگاهش، قربان صدقه رفتنش، برایم بهترین هدیه ی تولد بود که شب پیش نصیبم شد...
مهم نیست چقدر از عمرم مانده ؛ من فقط میخواهم هر چقدرش که مانده را کنار او بگذرانم...من فقط میخواهم انقدری عمر کنم که بتوانم کنارش بودن را ، در اغوشش زندگی کردن را ، و نفس به نفسش شب را صبح کردن و صبح را شب کردن را بچشم...
و بار دیگر متولد خواهم شد ، روزی که خدا اجازه دهد که جسم هایمان همچون روح هایمان محرم هم بشوند... متولد خواهم شد ، ان اولین لحظه ای که مرا دوباره به اغوش میکشد ، این بار در کمال امنیت و ارامش خاطر ...متولد میشوم با اولین بوسه ی حلالش ، با اولین نوازشش ، با اولین نوازشم...
و من فقط برای رسیدن آن روز زندگی میکنم و زندکی را دوست دارم تا روزی که او و عشقش دلیل زندگی ام باشد...
.
جانا در آستانه سال چهلم شناسنامه ...
اول اسفند 1404
و این آغاز چهلمین سال عمر من است...عمری که نمیدانم چقدر از آن باقی مانده ...
اما این چیزیست که تقویم ها میگویند!
خودم خوب میدانم ، من سه سال پیش متولد شدم ؛ درست در شب تولدم ...
در شب تولدم، وقتی ماشینم در گل گیر کرده بود!
من به دنیا آمدم درست همان لحظه ای که برای اولین بار یقین کردم او دوستم دارد ...
همان وقتی که دیدم حضرت یار با کت و شلوار رسمی ، بدون اینکه نگران باشد لباسایی که برای جلسه ی کاری اش پوشیده کثیف شوند ، سعی میکند ماشین در گِل مانده ام را در بیاورد ...
همان وقتی که دیدم نگران دامن لباسم است که از لای در ماشین بیرون بماند...
من همان لحظه ، همان ساعت پا به دنیا گذاشتم ...دنیایی زیباتر از انچه تا36 سال پیش از ان تجربه کرده بودم ؛ دنیای معشوق او بودن...
تاریخ تولد من سحر اول اسفند 1365 نیست ! من غروب 30 بهمن 401 به دنیا آمدم، با چشیدن طعم توجهش ، طعم عشقش...
او مرا از درون خودم زاد... دختری از درون یک زن 36 ساله ...درست همان لحظه ای که دامن لباسم را با دست مردانه اش جمع کرد و توی ماشین گذاشت...
پس امروز وارد چهارمین سال عمرم شده ام ، نه چهلمین ...
و دیدنش آن هم دوبار در یک شب ، هم کلامی اش ، نگاهش، قربان صدقه رفتنش، برایم بهترین هدیه ی تولد بود که شب پیش نصیبم شد...
مهم نیست چقدر از عمرم مانده ؛ من فقط میخواهم هر چقدرش که مانده را کنار او بگذرانم...من فقط میخواهم انقدری عمر کنم که بتوانم کنارش بودن را ، در اغوشش زندگی کردن را ، و نفس به نفسش شب را صبح کردن و صبح را شب کردن را بچشم...
و بار دیگر متولد خواهم شد ، روزی که خدا اجازه دهد که جسم هایمان همچون روح هایمان محرم هم بشوند... متولد خواهم شد ، ان اولین لحظه ای که مرا دوباره به اغوش میکشد ، این بار در کمال امنیت و ارامش خاطر ...متولد میشوم با اولین بوسه ی حلالش ، با اولین نوازشش ، با اولین نوازشم...
و من فقط برای رسیدن آن روز زندگی میکنم و زندکی را دوست دارم تا روزی که او و عشقش دلیل زندگی ام باشد...
.
جانا در آستانه سال چهلم شناسنامه ...
اول اسفند 1404
همین ؟؟