چهارشنبه ۱۳ اسفند ۰۴ | ۰۰:۲۴ ۱ بازديد
شب چهاردهم رمضان است ؛مصادف با ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
و این شاید متفاوتترین شب چهاردهمی باشد که در این دو سه سال تجربه کرده ایم...
شب چهاردهی که من و حضرت یار هر کداممان به روستایی دور از شهرمان پناهنده شده ایم ، برای در امان ماندن از بمباران دشمنی که وحشیانه به حریم کشورمان تجاوز کرده....
حالا که اینها را میگویم (که بعد تبدیل به نوشتار کنم )، تنهای تنها ایستاده ام درکنار ساحلی به غایت زیبا اما کمی آشفته ، در هوایی بارانی ، در تاریکی شب ، زیر آسمانی که ابرها نمیگذارند ماهش رخ نشان دهد؛
صدای امواج در گوشم میپیچد ، پاهایم روی ماسه های خیس ساحل قدم بر میدارند ، نسیمی خنک صورتم را مینوازد، بوی باران را نفس میکشم ، اما گویی قلبم اینجا نیست ...
آری،قلبم همانجاییست که یارم آنجا نفس میکشد ... و یقین دارم قلب او هم آنجا نیست ؛ بلکه اینجا پیش من است...
جنگ شده ؛ جنگی تمام عیار ؛ چهار روز است که ترس،و اضطراب بخش لاینفک روزهایمان شده ، همه جا حرف از جنگ است ، همه نگران حال یکدیگرند و من بیش از همه نگران او که خود من است در تنی دیگر ، در جایی دیگر... و حالا بیشتر از هر زمان دیگری عمق معنای این بیتی که همیشه بر زبان داشتم را میفهمم ، که:
آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار
بحران ندیدن تو را من چه کنم ؟!
این روزها همه چیز دستخوش تغییر است و حتی شاید سرنوشتمان...؛
اما آنچه هیچ تغییری در آن نمیبینم ، شدت عشق اوست در میان سینه ام ، و حرارت محبتش که فراگرفته تمام جان و تنم را ...
جنگ بار دیگر به من نشان داد که هر چه بشود ، لحظه ای او از یادم نمیرود؛ ذره ای عشقش کم نمیشود ، حتی اگر از آسمان بر سرم بمب ببارد ، یا آسمان به زمین برسد! و یقین دارم حضرت یار نیز همین را میچشد که من چشیده ام؛ یقین دارم او نیز در میان تمام این آشفتگی ها همچنان مرا میخواهد و به من فکر میکند و همراه من در آسمان به دنبال ماه میگردد که پیغام دوستت دارم هایش را به او بسپارد ...
ابرها چنان ماه کامل را پوشانده اند که حتی ذره ای از آن را نمیتوانم ببینم ، همانطور که ماه روی یارم را که کیلومترها دور از من است ... جنگ گرد غم بر کشورم پاشیده و فراق نیز افزون کرده است این گرد غم را بر پهنای دلم ؛
دلم میخواست اینجا کنارم بود ، همین هواییکه من نفس میکشم را نفس میکشید و من به تنفس بازدم های او زنده میماندم... دلم میخواست اینجا بود و پاهایش را روی همین شن ها میگذاشت و قدم میزدمکنار قدم هایش ، با دست گره شده در دستش ، و آغوش گرمی که مرا در برمیگرفت و از سرمای نسیمی که میوزید در امانم میداشت...
دلم میخواست اینجا بود و در حالی که چشم بر نمیدارم از چشم های زیبای پر از عشقش، با او سخن میگفتم ، مثل آن وقت ها... دلم میخواست اینجا بود و به او میگفتم : اصلا برایم مهم نیست چه خواهد شد ، چون تو کنار منی ؛ من سهمم را از این دنیا گرفته ام چون تو را دارم ، و بعد از این هر چه میخواهد بشود، بشود!
تو کنار منی، نفس هایت ریه های مرا پر میکنند ، اغوشت تنم را گرم میکند و دستهایت در میان موهایم میرقصند ، ؛
تو کنار منی و من صدایت را میشنوم ، چشمهایت را هر چقدر دلم بخواهد میبینم ، طعم لبهایت را هر چقدر بخواهم میچشم ،عطر تنت را. موهایت را و شقییه ات را هرچقدر بخواهم میبویم ، و شانه هایت را برای تکیه کردن دارم ؛ من چه میخواهم از تمام دارایی های دنیا جز همین ها؟!! بودنت مرا بس است ، داشتنت ، دیدنت ، بوییدنت ، بوسیدنت ، اینها برای خوشبختی من کافیست ، اینها سهم من بوده از دنیا که گرفته ام ؛ حالا بگو از آسمان بمب ببارد ؛ جای من بین بازوان مردی که دوستش دارم امن است ، پناهگاه من قلب و آغوش توست ، دنیای من همین مختصاتی ست که تو کنار منی...
دلم میخواست اینجا کنارم بود ، همین هواییکه من نفس میکشم را نفس میکشید و من به تنفس بازدم های او زنده میماندم... دلم میخواست اینجا بود و پاهایش را روی همین شن ها میگذاشت و قدم میزدمکنار قدم هایش ، با دست گره شده در دستش ، و آغوش گرمی که مرا در برمیگرفت و از سرمای نسیمی که میوزید در امانم میداشت...
دلم میخواست اینجا بود و در حالی که چشم بر نمیدارم از چشم های زیبای پر از عشقش، با او سخن میگفتم ، مثل آن وقت ها... دلم میخواست اینجا بود و به او میگفتم : اصلا برایم مهم نیست چه خواهد شد ، چون تو کنار منی ؛ من سهمم را از این دنیا گرفته ام چون تو را دارم ، و بعد از این هر چه میخواهد بشود، بشود!
تو کنار منی، نفس هایت ریه های مرا پر میکنند ، اغوشت تنم را گرم میکند و دستهایت در میان موهایم میرقصند ، ؛
تو کنار منی و من صدایت را میشنوم ، چشمهایت را هر چقدر دلم بخواهد میبینم ، طعم لبهایت را هر چقدر بخواهم میچشم ،عطر تنت را. موهایت را و شقییه ات را هرچقدر بخواهم میبویم ، و شانه هایت را برای تکیه کردن دارم ؛ من چه میخواهم از تمام دارایی های دنیا جز همین ها؟!! بودنت مرا بس است ، داشتنت ، دیدنت ، بوییدنت ، بوسیدنت ، اینها برای خوشبختی من کافیست ، اینها سهم من بوده از دنیا که گرفته ام ؛ حالا بگو از آسمان بمب ببارد ؛ جای من بین بازوان مردی که دوستش دارم امن است ، پناهگاه من قلب و آغوش توست ، دنیای من همین مختصاتی ست که تو کنار منی...
آه، خدای من ، اینها امروز رویاست و من منتظرم ، و او منتظر است که فردا را به حقییت یافتن این رویا رقم بزنی...
معشوقم دور از من است و چاره چیست جز صبر و امید و دعا...
معشوقم دور از من است و چاره چیست جز صبر و امید و دعا...
و من این روزها بخشی از جانم در تنم هست و بخشی از آن را در خود نمیابم ! نگران او هستم و گویی نگران معشوق بودن جزیی از عشق است که از آن رهایی نیست... هر روحی وابسته به تنی ست که به آن تعلق دارد ، و روح من وابسته به تن او ، و چطور نگران نباشم وقتی از او دورم ، آن هم در بحبوحه ی جنگ !
این روزها بیش از هر چیز از خدایم سلامتی او را طلب میکنم، حتی بیشتر از وصالش...
این شام مهتاب را در این حال میگذرانم ، و زیر آسمانی که ماه را پنهان کرده میگویم خدایا ، شام مهتاب آینده را پر از امنیت و آرامش و دیدار روی چون ماه یارم رقم بزن ...آمین یا اله العالمین
.
جانای او
سه شنبه ،۱۲ اسفند ۱۴۰۴
۲۰:۴۵'
همین ؟؟