و خدایی که همین نزدیکی ست...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

و خدایی که همین نزدیکی ست...

۴ بازديد
  • آه خدای من ، خدای مهربان من ، خدای بنده نواز من ، چطور شکر این همه مهربانی ات را بگویم...چطور شکر اینهمه دل به دل عاشقم دادنت را بگویم؟! من فقط از تو خواسته بودم کمی از دور هم که شده بینمش ، تو اما او را به کنارم رساندی ، اجازه دادی دقایقی کنارش بایستم ، ببینمش و با او حرف بزنم ...
صبحی که شبش را تا اذان صبح بیدار مانده بودم ،دلم میخواست از رختخواب جدا نشوم... ناگهان بیدار شدم، و به خاطر آوردم که لابد الان حضرت یارم به راهپیمایی میرود ... چقدر احتمال دارد ببینمش؟ هر چقدر ، حتی ذره ای ، من برای همان ذره ی محتمل، میروم ...
.
در حالی که لباسم را میپوشیدم ، زیر لب گفتم خدایا ، خدای قلب های عاشق ، میدانی که من برای راهپیمایی نمیروم ، من به امید دیدار یارم که تو میدانی چقدر دلتنگش هستم ، میروم ...من میدانم فقط اگر تو بخواهی میشود در میان انبوه جمعیت مردم ببینمش ، و تو میدانی که دلم برای دیدارش پر میکشد...لطفی کن به من دیدارش را برای مقدر کن ..
رفتم، وخدا می‌داند که فقط به امید دیدار او قدم بر میداشتم، و هر لحظه در میان انبوه جمعیت چشمم به دنبالش میگشت، و رو به آسمان میکردم و میگفتم خدایا؛ من دلتنگشم ، کاش او را به من نشان دهی؛ کاش فقط لحظه ای از دور ببینمش ...
 و باز سر میچرخاندم و به دنبالش میگشتم و میگفتم : امیییین ،الهی قربونت برم ، کجایی؟!
تمام مدت راهپیمایی را همینطور گذراندم ... به انتها رسیده بودیم و دیگر امید زیادی برایم نمانده بود که ناگهان صدایش را از پشت سرم شنیدم که با همسرم سلام کرد ، سر برگرداندم و لحظه ای که چشمم به صورتش افتاد، انگار خدا آمده بود پایین که به من بگوید ببین من هوایتان را دارم...ببین من صدایت را میشنوم ، صدایتان را در تمام التماس ها و دعاهایتان میشنوم ، منم که میتوانم اجابتتان کنم و میکنم...  
فورا ماسکم را پایین کشیدم که او هم بتواند مرا ببیند ؛ و پس از آن عینکم را نیز...
 نگاهش میکردم در دلم قربان صدقه اش میرفتم که اگر من او را پیدا نکردم ، او مرا پیدا کرد... مثل همیشه ، مثل ابتدای عاشق شدنمان که او مرا پیدا کرد ، او قلبش را به من گره زد و بعد من بودم که چشمهایم را باز کردم و دیدمش و قلبم را به قلبش گره زدم... جانم فدایش که همیشه یک قدم از من جلوتر بوده...
جانم فدایش که بودنش استجابت تمام دعاهای من است...
او میان من و همسرم ایستاده بود ، خوش بحالم بود که کنارش ایستاده ام ؛  من میتوانستم راحت ببینمش ، حتی نفس هایش را نفس بکشم ، اما لحظه ای به این فکر کردم که او نمیتواند مرا ببیند ، او نمیتواند به سمت من سر بچرخاند ؛ پس به سرعت جایم را عوض کردم و از او دور شدم که بتوانم مقابلش باشم ...من قربان چشم هایش بروم که فقط لحظاتی کوتاه کیتوانست نگاهش را به من بیندازد...از شوق دیدارش تمام مدت لبخند روی لبم بود و هیییچ از صداهای دور و برم را نمیشنیدم ، هیچ آدمی را نمیدیدم جز او ، هیچ حس نمیکردم، جز عشقش را ...گویی تمام دنیا در ان چند دقیقه فقط یارم بود ، تمام دنیا در قامت و صدا و نگاه یک نفر جمع شده بود و مقابلم ایستاده بود...
 خدای من ، او در یک قدمی من ایستاده بود ؛ ناگهان هوا دیگر گرم نبود! نسیمی خنک به صورتم میوزید ؛ ناگهان هوا بوی بهار گرفت ؛ ناگهان جنگ تمام شد ؛ ناگهان تمام عالم به صلح با من آمدند...!
 مقابلم بود و حرف میزد... نگاهش میکردم، با تمام وجود؛ بی آنکه به درست و غلطش فکر کنم ؛
میشندیدمش و قربان صدایش میرفتم ؛
لبخندش ، لبخندش ، لبخندش قلبم را از سینه ام جدا میکرد ... با خودم گفتم من همین الان که برود باز دلم به دنبالش پر میکشد، باز دلم لبخندش را میخواهد ... باید این لحظه اش را ثبت میکردم، و کردم؛ دوربین گوشی را باز کردم ، کمی عقبتر رفتم که در دید او و همسرم نباشم ،اما میدانستم او تمام حواسش به من است...
او برایم مهم بود و دیگر هیچ چیزی مهم نبود، اینکه ادمهای پشت سرم مرا میبینند ، اینکه کسی بگوید این زن چرا در میان این جمعیت از این مرد عکس میگیرد! خدا مرا به خواسته ی قلبم رسانده بود و هیییچ چیزی دیگر برایم مهم نبود... 
اما آه و افسوس که همیشه فرصتمان کم است... او عزم رفتن کرد و من جز یک خداحافظی و یک "دورت بگردم"زیر لب ، حرفی نمیتوانستم بزنم و کاری نمیتوانستم بکنم...
او رفت و من دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم؛ 
بعد از رفتنش به سمت ماشین رفتیم ؛ اما حالا من جانای دیگری بودم که بر میگشتم...
جانایی که یارش را دیده ، جانایی بر آتش دلش آب خنکی ریخته شده، جانایی که قدش بلندتر شده ، چشمهایش زیباتر شده و شاید کمی جوانتر شده... 
جانایی که بار دیگر طعم توجه خدایش را چشیده... طعم استجابت را ...
جانایی که باید نماز شکر بخواند؛
.
جانای او 
جمعه ،۲۲ اسفند ۱۴۰۴
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.