شب قدر دیگری در فراقش...

بمان ؛ ای همه ی حرف دلم...

شب قدر دیگری در فراقش...

۶ بازديد
ویرایش شده :
باز هم شب قدر آمد و اورا بیش از هر زمان دیگری از خدا خواستم....
شب ۲۱ رمضان را در حسینه ی روستایی که پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودم ، گذراندم؛ تا بار دیگر متذکر شوم به اینکه او که قدرتش فوق تمام قدرتهاست ، مقدرات را آنگونه که میخواهد میچیند ...
از ابتدای ماه رمضان دلخوش بودم که باز به برکت این ماه ، میتوانم شب های زیادی یارم را لحظاتی ببینم ، یا لااقل صدایش را بشنوم...دلخوش بودم به اینکه امسال هم مثل چند سال اخیر شبهای قدر را در حالی میگذرانم که پاره ی تنم هم در آن سوی پرده ی امامزاده نزدیکم نشسته، مثل من وصالمان را آرزو میکند ، اشک میریزد و من نفس های پراکنده اش در هوای اطرافم را نفس میکشم ،وباز بخشی از دعای جوشن را با صدای زیبایش میشنوم و بین فرازها وقتی مردم ندای الغوث سر میدهند من یک ریز قربان صدقه اش میروم و جان فدایش میکنم... 
اما ...اما اکنون من در روستایی دعا را با صدای ادم هایی که نمیشناسمشان میشنوم و هی بودنش را آرزو میکنم ... و نمیدانم الان او کجاست ، و کدام گوش به جای گوش های من صدای دعا خواندنش را شنیده...
چیزی به صبح نمانده و من سعی میکنم از فرصت باقیمانده بهره ببرم و مشغول خواندن عبارات فوق العاده زیبایی که حضرت علی بن الحسین(ع) به ابوحمزه ی ثمالی آموخته بودند ، باشم ... اما ناگهان وسط خواندن دعا در حالی که اشک هایم صورتم را خیس کرده ، روحم پر میکشد به شب قدر سال پیش ...
به یاد می اورم جمله ای که از زبان یارم شنیدم :"جانا ، دیشب که ابوحمزه میخواندم هر کلمه را دوبار میخواندم ! یک بار به جای خودم و یکبار جای تو..." و دوباره اشکهایم از گوشه ی چشمم سرازیر شدند؛  اینبار نه از تامل در عبارات دعا ، لکه از شوق ، از دلتنگی، از شدت احساس نیازم به مردی که تا این حد عاشقم بود؛ و عاشقم هست ... لحظاتی با زبانی به غیر از زبان دعا با خدا حرف زدم : خدایا ، خدای مهربان من ، چطور میشود کسی انقدر عاشق کسی باشد که حتی در دعا خواندنش هم او را شریک خود کند ؟! کلمه ای برای خودش و کلمه ای به جای او ! خداجان ، چند تا از بنده هایت را ایطوری آفریده ای؟! چندتایشان بلدند اینطوری عاشق کسی باشند وعاشقی کنند؟! میدانم تعدادشان خیییلی کم است ؛ اصلا شاید تعدادشان فقط یکی باشد ، و آن یکی یار من است...ان یکی مرد محبوب قلب من است ، تمام جان من است ؛ 
من به تو التماس میکنم خداجانم ، به عشقش نگاه کن ، به عشقمان نگاه کن، به قلب هایمان که چطور برای هم میتپند و به وجودمان که چطور تشنه ی کنار هم بودن است ...
ادامه دارد...
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در تات بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.