چهارشنبه ۲۰ اسفند ۰۴ | ۰۴:۴۲ ۶ بازديد
ویرایش شده :
باز هم شب قدر آمد و اورا بیش از هر زمان دیگری از خدا خواستم....
شب ۲۱ رمضان را در حسینه ی روستایی که پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودم ، گذراندم؛ تا بار دیگر متذکر شوم به اینکه او که قدرتش فوق تمام قدرتهاست ، مقدرات را آنگونه که میخواهد میچیند ...
چیزی به صبح نمانده و من سعی میکنم از فرصت باقیمانده بهره ببرم و مشغول خواندن عبارات فوق العاده زیبایی که حضرت علی بن الحسین(ع) به ابوحمزه ی ثمالی آموخته بودند ، باشم ... اما ناگهان وسط خواندن دعا در حالی که اشک هایم صورتم را خیس کرده ، روحم پر میکشد به شب قدر سال پیش ...
به یاد می اورم جمله ای که از زبان یارم شنیدم :"جانا ، دیشب که ابوحمزه میخواندم هر کلمه را دوبار میخواندم ! یک بار به جای خودم و یکبار جای تو..." و دوباره اشکهایم از گوشه ی چشمم سرازیر شدند؛ اینبار نه از تامل در عبارات دعا ، لکه از شوق ، از دلتنگی، از شدت احساس نیازم به مردی که تا این حد عاشقم بود؛ و عاشقم هست ... لحظاتی با زبانی به غیر از زبان دعا با خدا حرف زدم : خدایا ، خدای مهربان من ، چطور میشود کسی انقدر عاشق کسی باشد که حتی در دعا خواندنش هم او را شریک خود کند ؟! کلمه ای برای خودش و کلمه ای به جای او ! خداجان ، چند تا از بنده هایت را ایطوری آفریده ای؟! چندتایشان بلدند اینطوری عاشق کسی باشند وعاشقی کنند؟! میدانم تعدادشان خیییلی کم است ؛ اصلا شاید تعدادشان فقط یکی باشد ، و آن یکی یار من است...ان یکی مرد محبوب قلب من است ، تمام جان من است ؛
من به تو التماس میکنم خداجانم ، به عشقش نگاه کن ، به عشقمان نگاه کن، به قلب هایمان که چطور برای هم میتپند و به وجودمان که چطور تشنه ی کنار هم بودن است ...
ادامه دارد...
باز هم شب قدر آمد و اورا بیش از هر زمان دیگری از خدا خواستم....
شب ۲۱ رمضان را در حسینه ی روستایی که پیش از این حتی نامش را هم نشنیده بودم ، گذراندم؛ تا بار دیگر متذکر شوم به اینکه او که قدرتش فوق تمام قدرتهاست ، مقدرات را آنگونه که میخواهد میچیند ...
از ابتدای ماه رمضان دلخوش بودم که باز به برکت این ماه ، میتوانم شب های زیادی یارم را لحظاتی ببینم ، یا لااقل صدایش را بشنوم...دلخوش بودم به اینکه امسال هم مثل چند سال اخیر شبهای قدر را در حالی میگذرانم که پاره ی تنم هم در آن سوی پرده ی امامزاده نزدیکم نشسته، مثل من وصالمان را آرزو میکند ، اشک میریزد و من نفس های پراکنده اش در هوای اطرافم را نفس میکشم ،وباز بخشی از دعای جوشن را با صدای زیبایش میشنوم و بین فرازها وقتی مردم ندای الغوث سر میدهند من یک ریز قربان صدقه اش میروم و جان فدایش میکنم...
اما ...اما اکنون من در روستایی دعا را با صدای ادم هایی که نمیشناسمشان میشنوم و هی بودنش را آرزو میکنم ... و نمیدانم الان او کجاست ، و کدام گوش به جای گوش های من صدای دعا خواندنش را شنیده...چیزی به صبح نمانده و من سعی میکنم از فرصت باقیمانده بهره ببرم و مشغول خواندن عبارات فوق العاده زیبایی که حضرت علی بن الحسین(ع) به ابوحمزه ی ثمالی آموخته بودند ، باشم ... اما ناگهان وسط خواندن دعا در حالی که اشک هایم صورتم را خیس کرده ، روحم پر میکشد به شب قدر سال پیش ...
به یاد می اورم جمله ای که از زبان یارم شنیدم :"جانا ، دیشب که ابوحمزه میخواندم هر کلمه را دوبار میخواندم ! یک بار به جای خودم و یکبار جای تو..." و دوباره اشکهایم از گوشه ی چشمم سرازیر شدند؛ اینبار نه از تامل در عبارات دعا ، لکه از شوق ، از دلتنگی، از شدت احساس نیازم به مردی که تا این حد عاشقم بود؛ و عاشقم هست ... لحظاتی با زبانی به غیر از زبان دعا با خدا حرف زدم : خدایا ، خدای مهربان من ، چطور میشود کسی انقدر عاشق کسی باشد که حتی در دعا خواندنش هم او را شریک خود کند ؟! کلمه ای برای خودش و کلمه ای به جای او ! خداجان ، چند تا از بنده هایت را ایطوری آفریده ای؟! چندتایشان بلدند اینطوری عاشق کسی باشند وعاشقی کنند؟! میدانم تعدادشان خیییلی کم است ؛ اصلا شاید تعدادشان فقط یکی باشد ، و آن یکی یار من است...ان یکی مرد محبوب قلب من است ، تمام جان من است ؛
من به تو التماس میکنم خداجانم ، به عشقش نگاه کن ، به عشقمان نگاه کن، به قلب هایمان که چطور برای هم میتپند و به وجودمان که چطور تشنه ی کنار هم بودن است ...
ادامه دارد...
همین ؟؟